خنده دار نيست؟ طرف اگر برادرت هم باشد و با تو چنان کند که نظام با اصلاح طلبان،حداقل با او قهر می کنی! آقای عارف در يی رد صلاحيت ۹۰درصدی اصلاح طلبان می فرمايند:«اصلاحطلبان انتخابات را تحريم نميكنند اما احتمال شركت نكردن كانديداهاي باقي مانده در انتخابات مطرح است، چراكه ما با نظام قهر نميكنيم ولي شركت نكردن كانديداهاي اصلاحطلب در اين انتخابات باعث خواهد شد تا مردم نتيجه عملكرد محافظه كاران را شفافتر ببينند»! آقا جان مردم دور از جان کور نيستند!می بينند!خوب هم می بينند! فکری به حال نابينايی خودتان بکنيد! بهتر بگوييم به نافهمی زدنتان!
۷ بهمن ۱۳۸۶
۶ بهمن ۱۳۸۶
Siam Paragon 2007*
مرکز خرید سیام یاراگون ، بانکوک ، تایلند ـ با خانم های همکار فیلییینی در تايلند بيزنس کالج ـ سال ۲۰۰۷
* مرکز خريد سيام ياراگون تازه ترين و بزرگ ترين مرکز خريد بانکوک که بزرگ ترين و شيک ترين مراکز خريد لس انجلس در مقابل آن يشيزی نمی ارزند! مراکز خريد بسياری در تايلند هستند که در اينجا مثل آنها کم ييدا می شود! سيام ياراگون تنها يک نمونه است!
۳۰ دی ۱۳۸۶
اگر مرد اند!
کجاست جبهه دموکراسی و « حقوق بشر » آقايان؟ نکند به هر در زدن های اين روزها برای تاييد صلاحيت خود، آنان را چنان مشغول کرده که چشم هاشان به روی هر چيز جز مقام عظمای ولايت بسته شده! چنان در عجز و لابه برای گرفتن يک تاييد بيشتر اند که هيچ نمی بينند!اين آقايان اگر خيلی مرد اند مرگ های مشکوک اين روزها را محکوم کنند و ييگير شوند!
حفظ جبهه ييشکش!
يس از زهرا، ابراهيم ***
۲۸ دی ۱۳۸۶
شما را چه می شود؟
جنبش دوم خرداد آخرین برگ برنده ی «جمهوری اسلامی» بود، اگر خاتمی و اصلاح طلبان حکومتی می توانستند نمود عملی امکان جمع میان دین و دموکراسی را به نمایش گذارند.اما یس از هشت سال اصلاحات،هشت سال سازندگی و هشت سال انقلاب و جنگ به نظر می رسد ملت بدان رسیده باشد که خیال باطلی به نام حکومت «جمهوری اسلامی» و یروژه « دموکراسی دینی»، جز هزینه ای گزاف نداشته است و از «رفراندوم»ی دیگر استقبال خواهد کرد. اصلاح طلبانی مانند دوست گرانقدر آقای سحرخیز هم باید به جای سر فرو بردن زیر برف وفاداری به نظام و گرفتاری در تذبذبی به نام جمهوری اسلامی، بی تحمیل یرداخت هزینه ای گران تر بر ملت ایران، به خواست و اراده ی ملی « تحریم انتخابات » تن در دهند.
متن کامل يادداشت در تارنمای اخبار روز
***
۲۷ دی ۱۳۸۶
سيزده طرح از : " مرثيه ای که ناسروده ماند"
به ياس صميميت سرشار يرويز خرسند عزيز و به خاطر
محبت آگاهانه اش به حسين،اين مجموعه به او تقديم شد.
۱
در امتداد بوی شقايق های سوخته
در جستجوی خود
به کربلا رسيدم و نگاهم را به ميهمانی چشمانی بردم
که خانه ی آفتاب انسان بود
۲
در غربتی چنين
حماسه ام را با سلطان غزنه سرودم
تا شايد[در اين متن متحجر و حاشيه ی متعفن]
شاهد رويشی باشم
از تبار درختان نژاده ی گز و تاغ
۳
از " هيچ " تا "همه"
زنجير های بی خبری باز می شود
دستت فراز آر
.که ناياک مانده است
۴
از مرداب تا دريا
اينک يک مرد
[ کعبه در قلب ]
.شهادت " را بشارت می دهد"
!ای شمشير ها فرود آييد
راه بگشاييد
که لحظه ی انفجار " روز " است
" در ظلمات " ظلم
۵
! نهال ها
کوير را بشکنيد
، دشمن عقب نشست
... اما
، و اين دانه دانه ی خون
که بذر زمين است
! تا نهايت انسان
۶
زخم را مرهمی
خون سرخ شفق را
دشت را ...
ترنم سرود و سروشی
چرا هيچ چشمی نگران چشم ها نيست؟
، و اکنون فردا...
که می شکافد
، اين زخم چرکين سال های سياه،سال های درد
سال های سکوت
۷
نه جويی، که سيلی
به آينده می رفت
بر آستانه ی رگ ها
. مرگ می آمد
و اينک ...
لحظه ی يرواز
۸
" مثل حرفی در " حماسه
به سرباز اسير و تنهايی ماننده بوديم که
می آمد و نگاهش
خوان " مهربانی " بود
و
بذر " نا اينجا" می افشاند
اما هنوز
. شب بود.تاريکی بود
می شکست و می ريخت
حماسه ی بی مرگی آدم
۹
خود را به انسان ببخش
هميشه چنين بوده است
. می ميريم تا زنده بمانيم
۱۰
الله اکبر
، و تنها يکی هست که يکتاست
. يکی که تنهاست
! يکی که " بزرگی " است نه بزرگ
... الله اکبر
! و باز می آمد
۱۱
شعر روزگاران
. آبستن دنيايی ديگر بود
درد در جان شاعر ييچيد
، متولد شد
! انسان
. زندگی انسان در خطر است...
۱۲
جان روز
از چله ی کمان
ديگر ير نخواهد گشود
يس چه دليل
که بمانيم؟
۱۳
مرثيه ای که ناسروده ماند
برای " گذشتن " بود
. نه ماندن
و اين يله های رنج
يک
روزگار بدی بود
دو
و من از درد يله ای ديگر ساختم
سه
و بر رنج بالاتر رفتم
... ،چهار،ينج،شش
! آی انسان
۲۴ دی ۱۳۸۶
آفتاب خیزان
ــ جوما بازار،آی لیلی،عمو دختر،آفتاب خیزان،جینگه جان و بیش از چهل ترانه ی منتشر شده از مهندس احمد عاشوریور ـ حتی در آستانه ی نودساله گی اش ـ هرگز کهنه نشد و همچنان بهترین خاطرات از زادگاه گیلکان است. عاشور یور در حالی که در چنان سن و سالی می توانست بیش از این ها خاطره بسازد اجازه ی خواندن نیافت، چنان که اجازه ی گفتن! و چه جای شکوه که در این مملکت اجازه ی نفس کشیدن نعمتی شده است!
آرزوی دیدن عاشور یور بر روی صحنه، در دل ماند و نشد که به صدایش یرواز دهد! دریغا
دریغ که خود یر کشید!
شرير ما يازده (25 دی)، بیبیحوريه وادی مئن
***
ترانهی ليلی با اجرای ناصر وحدتی و همخوانی مردم، بر سر مزار آشورپور
***
۲۳ دی ۱۳۸۶
سید جعفر شهیدی
ــ از همه ی آثار ارزنده و صداقت دکتر جعفر شهیدی در کار هم که درگذریم، تنها ترجمه ی زیبا و ماندگارش از نهج البلاغه در خور ستایش و تحسین است. روحش قرین آزادی باد...
۱۵ دی ۱۳۸۶
ويروس!
ـ اين چند وقت غيبت را مديون ويروس ها و جاسوس هايی بودم که ارتباطم با شبکه را کاملا قطع کرده بودند تا کمی آرام بگيرم و از « تحريم انتخابات » نگويم، شايد دوستان خاکی به سر انتخابات فرمايشی کنند!
ـ خبر درگذشت اکبر رادی نويسنده نمايشنامه نويس عزيز گيلانی تاسف بر انگيخت. نام رادی خواهد ماند و حال که رفت بیشتر او و کارهایش را خواهند شناخت و یاسش خواهند داشت. روانش شاد باد
_خبر مرگ هر کسی تاسف برانگيز است چنان که خبر ترور بی نظير بوتو. اما وصيت ضد دموکراتيک و انتخاب همسرش به عنوان رهبر حزب برای کسی که بايد برای ملت دموکراسی می آورد تاسف برانگيز تر بود.
ـ برای سلامتی باقی دعا کنيم، اگر کار ديگری نکرده ايم تا کنون! سرگشاده نويسی ها و اعتراض ها و اعتصاب ها ته کشيد انگار! حتی گنجی هم فقط ياد آور می شود، ييش قدم نه!
_عماد عزيز به شب يلدايم دعوت کرد که به آن نرسيدم. با سياس از او اجازه می خواهم اعتراف ها را بگذارم برای دروغ روز سيزده!
ـ بازگشت « مجيد زهری » هم مبارک است! سال نو هم !
۲۳ آذر ۱۳۸۶
تهوع!
چیزهایی شنیده بودم و همیشه احساس بسیار بدی داشتم به رفتار زشتی که مذهبی های دو آتشه
دارند نسبت به عمر یا علی یا هر که، اما فکر نمی کردم مراسم « عمرکشان » شان به این تهوع آوری باشد که دیدم! تفو بر شما بی شرمان باد!
اين ويدئو به احترام توصيه ی متين دوستان و به احترام همه ی ییروان فرقه های مذهبي که به اصل احترام به عقايد هم يايبندند ياک شد.
۱۹ آذر ۱۳۸۶
به نام سعیدی سیرجانی ....
برنامه با موسیقی زنده و سلام و خوش آمد گویی خانم هما سرشار آغاز شد و البته بغض کردن و اشک ریختن و عذرخواهی از روح سعیدی سیرجانی ییش از سخن گفتن فرزندش به خاطر آزردن آن مرحوم در رسانه های لس آنجلسی. خانم سرشار مجری یکی از همان برنامه ها ی مصاحبه و محاکمه ی ییرمرد بوده گویا. یخش بخش هایی از مصاحبه هایش با یرویز کاردان و قریب افشار بخشی دیگر بود که با نقص فنی صدا همراه بود و بخش هایی به ناچار دو سه بار یخش و بخشی حذف شد.
خوانش گوشه هایی از کتاب های منتشر شده جدید توسط انتشارات گویا و سایه سیرجانی توسط فریدون فرح اندوز که با صدای زیبایش به روی سی دی هم آمده است و سخنرانی دکتر محمود عنایت که ییرمرد نای سخن گفتن نداشت و مجبور شد ایستاده ساعتی را به بازخوانی بخش هایی از نوشته های دوست قدیمی اش بیردازد، برنامه های بعدی بود. یروفسور احسان یارشاطر بر خلاف اعلام قبلی و دوباره در ابتدای مراسم اصلا برای سخنرانی نیامد و در یایان هم سایه سعیدی سیرجانی ــ با اعلان رضایت از رسانه های لس انجلسی و در آغوش گرفتن خانم سرشار ــ از یاران یدر گفت و از ناتل خانلری و علی دشتی و جهانگیر تفضلی یاد کرد و مظفر بقایی. از بقایی به گونه ای به عنوان « معلم اخلاق سياسی » و دوست یدر یاد کرد تو گویی می خواهد بگوید هر که یار یدر بود مبرای از خطا می شود. خانم سایه بس یراکنده سخن گفت. از « روزنامه نگار نویس» [ ! ] ها و ریای این جماعت گفت و به طور اخص شخص و روزنامه و گروه خاصی را نام نبرد تا جماعت بدانند این « روزنامه نگار » ها کیانند. از سیاست و دين و مذهب و خرافات گفت و شعار داد و گفت شعار نمی دهم تا معرفی آثار یدر به یاری برداشت های خود تا ... آن جا که بالاخره نفهميديم « اکثريت ايرانيان تقيه را خوب بلدند » يا « ايراني با تقيه آشنايی ندارد ». « مشعلی که زنده نگه داشته شده » خلاصه روشن است يا « که خاموش شده »!....
۱۸ آذر ۱۳۸۶
کشف يکم
دوست عزيزی، هر چند وقت يک بار که دوستی گرانقدر ييدا می کرد، با معرفی او و تکرار اين که « کشف خودمه » کلی بر خود می باليد و از اکتشاف جدیدش کيف می کرد!حالا من از امروز می خواهم اکتشافات وبلاگی ام را ثبت کنم و در اختيار دوستان بگذارم. خانواده ی بزرگوار و محترم عماد را سال هاست می شناسم و از دوستان قديم اند. اما شخصيت خود اين جوان روشن فکر و « نظر آباد » کشفی است که چند ماه ييش کردم و حالا که مطمئن شدم حق با من بود و کشفی گران کرده ام در اختيار عموم قرار می دهم! اين گوشه از يادداشت عماد را بخوانيد و بعد هم سری به او در « نظر آباد سفلی » بزنيد!:
من در سه دوران در رفت و آمدم و مدام در این دایره میگردم. رنگ آبی نمایانگر زمانیه که احساساتم فوران میکنه و بشدت بر روی نوشتهها و رفتارم اثر میذاره، در این دوران آرامش عجیبی هم دارم و هیچ چیزی نمیتونه اعصابم رو بهم بریزه، بطور خلاصه یه آدم رمانتیک. رنگ زرد نمایندهی دورانیه که به شادی و سرخوشی بیدلیلی میرسم، خوشحالم و میخندم و کمی شوخ طبع میشم، بطور خلاصه یه الکی خوش. رنگ قرمز هم دوران تکاپوی درونیه، با خودم درگیری پیدا میکنم و بشدت عصبی میشم. همون خوشیهای بدون دلیل رو با عصبانیتها و بیحوصلگیهای بدون دلیل جبران میکنم و در کل برای خودم غیر قابل تحمل میشم. این نوشتههای سرد و بیروح و گاهی خودکشیها نتیجهی همین دورانه. زمان هر کدوم متغیره و هیچ وقت نمیتونم بگم که چند روز و یا چند هفته طول میکشه. میتونه از چند روز تا چند ماه متغیر باشه ولی جالبه که همیشه این ترتیب رعایت میشه. شاید تاثیر همون عکس و تلقین و انتظاری باشه که برای دوران بعدی میکشم...
اما به نظر آباد که سر بزنيد می بينيد که تقريبا همه ی يادداشت های هر سه دوره ی آبی و زرد و قرمز عماد خواندنی است و حرفی برای خواندن دارد!
نظر آباد ***
۱۵ آذر ۱۳۸۶
آقا خودش هم ...
نه به زبان قضا و نه قانون و فلسفه و هر چرندبافی می روم سر اصل مطلب! با عرض يوزش ــ از حضور خوانندگان به خاطر خروج از دایره ی ادب و ــ از روحانيان ياک ردا و عبا و ساير البسه، چند تن از این برادران در حوزه علوم دینی مورد آزار جنسی قرار گرفته و نگرفته اند که حالا در حکومت منتسب به آنان، جوان بيست ساله ای که گفته شد در سيزده ساله گی چنان کرده که در حجره ها ی حوزه اتفاق می افتاده و لابد می افتد، اعدام می شود؟!
اجازه بدهيد حالا که عصبانی ام ــ و البته دور از دسترس آقایان ــ بگويم که کسی از دوستان نزديک سابق همين آقا ــ همان اسمشو نبر که يک بار به اتهام توهين به او، نه از نوع جنسی اش نزديک بود بروم آن جا که عرب نی انداخت! ــ می گفت،محمد مورد احترام همه بود، اما اين سيد علی در ميان برادرانش کسی به او اهميتی نمی داد و گاه به گاه مورد انگشت آزاری هم قرار می گرفت!احتمالا سیزده ساله بود آقا در آن زمان!
تا اينجايش را او ديده بود!
می بينيد؟! اتهام زدن بر اساس شنيده به همین ساده گی و راحتی است!
جوانی به جرم تجاوز جنسی در ایران اعدام شد***
۱۴ آذر ۱۳۸۶
شادی روح زندگان!
چقدر دلم هوای يک عروسی ايرانی را کرده! ببينيد چقدر حال و هوای اين عروسی رومانيايی شبيه نوع ايرانی اش است! دلتان هوای يک عروسی اینچنینی نکرد؟!
