۲۶ مرداد ۱۳۹۱

ماندگاری نام مصدق

برای ٢٨ مرداد

نام نيک «دکتر محمد مصدق»، با دو نام «ابولقاسم کاشاني» و «نواب صفوي» در تاريخ نهضت ملی ايران ييوند خورده است. کاشانی تنها رهبر برجسته ی مذهبی بود که با اوج گيری نهضت ملی و جنبش ملی شدن صنعت نفت، يس از بازگشت از عراق،از مصدق و اقداماتش حمايت کرد. نواب صفوی جوان، که با تاسيس فداييان اسلام سودای تاسيس حکومت اسلامی با همين آب و رنگ امروزی اش را داشت نيز از حاميان نهضت بود. اما يس از نخست وزيری مصدق، وقتی به آرزوهای ايدئولوژيک خود نرسيد، کاشانی را دزد و مصدق را دروغگو خواند و در مقابل نهضت ايستاد. کاشانی هم به تدريج افکار مصدق را در تضاد با منافع خود و صنف روحانيت و حتما اسلام يافت و در مقابل وی ايستاد و به يشتيبانی از شاه يرداخت. او که يس از اشغال ايران توسط متفقين به ظن جاسوسی برای آلمان بازداشت شده و بعد از آن نيز به گمان فتوای ترور به عراق تبعيد شده بود، يس از کودتای ۲۸ مرداد مصدق را خائن و مستحق اعدام دانست! وی ييش از اين نيز يس از براه اندازی تظاهرات در مخالفت با جمهوری خواهی رضاخان سردارسپه، بر خلاف مصدق و مدرس در مجلس موسسان سلطنت پهلوی نيز شرکت کرده و برگ هايی به کتاب خدمات خود اضافه کرده بود!
نواب و کاشانی ــ شايد به خيال خود قصد خيانت نداشتند ــ اما در شمار خائنين به ملت و نهضت قرار گرفتند و «مصدق» ماند و «نهضت ملي» و بدين ترتيب ــ به حق ــ نام دکتر محمد مصدق به عنوان رهبر بلامنازع نهضت ملی ماندگار شد.

زلزله،دو نگاه و یک پرسش بی پاسخ!

کودک به زمین نگاه می کند و شگفت زده از این بی رحمی پاسخی برای چرایی آن چه زمین با او و خانه و خانواده اش کرد نمی یابد. و مادر حتما به  آسمان چشم دوخته است. وشگفت زده از کار کردگار، شکایت به درگاهش می برد که چرا؟!

از حلقه ی گفت و گو:
تصویر انتخابی و یادداشت بسیارزیبای مهدی جامی در  سیبستان
تصویر و یادداشت کوتاه و خواندنی پارسا صائبی در پارسا نوشت

۱۵ مرداد ۱۳۹۱

غذای جان!


مگر نه این که موسیقی غذای جان است؟جان  را که نمی شود تنها به یک نوع غذا سیرکرد.خسته می شود! تنبل می کند آدم را!موسیقی برای من که غذاست و به طرز وحشتناکی در این زمینه تنوع طلب ام!حتی غذاهایی را که فکر می کنم دوست ندارم امتحان می کنم.سعی هم می کنم حالم از هیچ غذایی به هم نخورد و احترام بگذارم به ذائقه ی دیگران!چه می گویند آقایان علمای روشنفکری؟تکثر؟آری!من به تکثر غذایی،حالا بگویید پلورالیسم موسیقیایی سخت معتقدم!
    من می توانم با آلبوم ماهور محمد رضا شجریان  بگریم و آتش بگیرم! آن جا که می خواند "عشق تو آتش جانا زد بر دل من،بر باد غم داد آخر آب و گل من..." و می توانم  با "لب کارون" زنده یاد آقاسی برقصم و شادمانی کنم! "چه خوب و قشنگه لب کارون..."! می توانم  دوباره با "سفر" زنده یاد سوسن به سال های دور بروم و در فراق یار غمگین شوم. "بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما،تاریک و سرده بی تو این کاشونه ی ما،هر جا می رم یادم نمی ره...."
   "همه شب نالم چون نی، كه غمی دارم ، دل و جان بردی اما ، نشدی يارم ، با ما بودی ،بی ما رفتی ،چون بوی گل به كجا رفتی؟ تنها ماندم، تنها رفتی ..."
    همان قدر که از "کاروان" بنان حالم جا می آید، می توانم "من و گنجشکای خونه" ی گوگوش  را بارها بشنوم و حالش را ببرم . "دل ای دل" لیلا فروهر هم به زمانش لذت بخش است برایم و "کلاغ دم سیاه" شهره نیز! اما خوب با سوزان روشن حال نمی کنم چون اصلا خارج می خواند!مثل همان آشپز خوشگلی که یک غذای خوب را بد می پزد!ربطی هم به خوشگلی اش ندارد!اما خوب گیشگش طرفدارانش!حظش را ببرند ان شاءالله! یا "همای"!سلیقه است دیگر!برایم محترم است.اما تن صدایش آزارم می دهد! مثل آن دیگر هنرمند جوان که جیغ و دادهایش گاهی اذیتم می کند! چه بود اسمش؟همان که نگفت اول قرائت عربی یاد بگیرد و بعد قرآن را به ترانه بخواند که لذتش را ببرند مردم به جای مسخره کردن!به متعصبین خشک مغر هم بهانه نمی داد!
    می توانم هزار خواننده و ترانه ردیف کنم!از که بگویم؟فرامرز آصف؟ چه قدر با ترانه ی "حاجی" اش شاد شدیم!"قصه اینجا که رسید جون ما به لب رسید..." شهرام آذر و "دختر حاجی الماس"؟ اندی؟ "چه خوشگل شدی امشب"؟ چند بار توی عروسی ها با این آهنگ رقصیدیم و خندیدیم؟ هنگامه اخوان و بازخوانی "عاشقی محنت بسیار کشید،تا دم دجله به معشوق رسید..."؟
    "اگه یه روز بری سفر" و فرامرز اصلانی! یادتان هست؟چند سال است هر کسی گیتاری دستش گرفته با این آهنگ پز داده؟ علیرضا افتخاری؟حیف!می دانید چه می خواهم بگویم! داریوش اقبالی و عاشقی هایمان!" شقایق آی شقایق!گل همیشه عاشق!" افشین و "زمستون" اش! "تن عریون باغچه چون بیابون!درختا، با پاهای برهنه زیر بارون..." یا ایرج و صد تا خاطره؟! " من یه پرنده م آرزو دارم تو یارم باشی..." و ابی!" وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت،داشت هنوزم بره هاشو می لیسید!"
   جواد بدیع زاده و "یه پول خروس " و یا " خزان جدایی". "از قند و شکر ساخته ام جوجه خروس!آقایان یکی یه پول خروس..." که این روزها کاربرد دارد! بنان را که جای خود دارد و گفتم!" آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟" بنیامین؟"دنیا دیگه مثل تو نداره!" ما که توی لوس انجلس کلی با این ترانه به یاد ایران جنباندیم خودمان را! داوود بهبودی  و یک ترانه!آن هم "عسل"! سال های دور در ایران کم نرقصیدیم با " رنگ چشات عسل!طعم لبت عسل..." بهزاد از "تاب بنفشه" اش در جمهوری اسلامی تا ترانه های کاباره تهران ال ای اش! یادتان هست؟"تاب بنفشه می دهد طره ی مشگ سای تو..." و سیما بینا و آن همه ترانه!کدامش را بگویم؟"نگارینا  قد چارشونه داری لیلا خانوم...." یا "عزیز بشین به کنارم"؟ بلک کتز و همه ی خوانندگان خوبی که دست پرورد شهبال خان شب پره اند؟"پیشی پیشی مو مو!"
   فریدون پوررضا و "ای روز بوشوم کونوس کله...ایشلله!"
   مهستی و "بسه دیگه!بسه دیگه! سوختم!شعله رو خاموش کن!" و ... و ویگن! "آن گل سرخی که دادی،در سکوت خانه پژمرد!آتش عشق و محبت!در خزان سینه افسرد!" و "ساقی به خدا!خون شد دل ما!کو جام شرابم!" و ده تا آهنگ بکر دیگر! و هایده! ام کلثوم ایران! "تنها با گل ها!گویم غم ها را.... چه کسی داند،ز غم هستی،چه به دل دارم!"
   امین الله رشیدی! "شد نغمه خوان مرغ سحر!چشمان من مانده به در!قلبم گواهی می دهد!که او نمی آید دگر!" داریوش رفیعی و "زهره"!"ياد داري زهره آن روزي كه در صحرا،دست اندر دست هم گردش كنان تنها ، راه مي رفتيم و در بين شقايقها!" عزت روحبخش و "گل پامچال بیرون بیا،بیرون بیا،فصل بهارای..." و البته عماد رام! " در این دنیا،تک و تنها،شدم من!گیاهی در دل صحرا شدم من!چو مجنونی که از مردم گریزد!شتابان در دل لیلا شدم من!"
حسین زمان را هم بگویم!نجابت صدایش را دوست داشتم وقتی "ایران ایران" زنده یاد مازیار را در دانشگاه تهران برایمان می خواند! و مازیار و "ماهیگیر" و "کبوتر"! و پری زنگنه!"قد بلند!ابرو کمون!چشما سیاه  ای یار!یار!یار!یار!همسرت پیدا نشد در بختیار ای یار...."
"ای قشنگ تر از پریا،تنها تو کوچه نریا!" و شهرام شب پره و سادگی اش!
 شجریان ها!گفتن ندارد!بایستم یا سر تعظیم فرود آورم؟!
و حسن شماعی زاده! "پشت دیوار هشتی مون پرستو لونه کرده!" اصلا همان" یه دختر دارم شا نداره!"چند نفرتان و چند بار به رقص آمدید با این ترانه؟! با سیاوش شمس هم  با همان صدای ضعیف و گاه خارج خواندن هایش خاطره داریم!"دختر ایرونی" اش را با صدای توپ و موشک و گلوله در منطقه گوش می کردیم!و "صحنه!باز منو صدا کرد"!
   شاهرخ!از شاهرخی که سیاسی شده است خوشم نمی آید!اما مگر می توانم  غریبه را فراموش کنم؟" یه غریبه،یه مسافر،یه شبم بی پنجره می روم با کوله بار سر گذشت و خاطره"  و یا ترانه ی "پاییز" را!
   و طوفان و آخرین باری که در کاباره تهران دیدمش و خواند:"خدای آسمون ها!خدای کهکشون ها!برس به داد دل... عاشق ما جوون ها! و باز سوسن!" دوست دارم می دونی!که این کار دله!گناه من نیست!تقصیر دله!..."
عارف! و ده ها خاطره! "خاطرت آید که آن شب!از جنگل ها گذشتیم!بر تن سبز درختان!یادگاری نوشتیم!با من اندوه جدایی!نمی دانی چه ها کرد!نفرین بر دست سرنوشت!ترا از من جدا کرد!" و البته! علیرضا عصار!"این حال من بی توست بغض غزلی بی لب ، افتاده‌ترین خورشید زیر سم اسب شب!این حال من بی توست!دلداده تر از فرهاد!شوریده تر از مجنون!حسرت به دلی در باد!" و شادمهر عقیلی!"یه روز یه باغبونی..." و "دریا همون دریا بود" هوشمند عقیلی! عهدیه هم! "خاطرخوام می دونم!"
   "شب بود بیابان بود زمستان بود!بوران بود سرمای فراوان بود!یارم در آغوشم هراسان بود!از سردی افسرده و بی جان بود!..." و فریدون فرخزاد! و آن فریدون دیگر!فروغی! و همه ی ترانه هایش! مثل این یکی: "سقف خونم طلای ناب، زیر پاهام حصیر سرد، تو دست من سیب گلاب ، اما دلم پره ز درد... مثه درخت بیدکی ، تکیه مو دادم به کسی ، شدم درختی تو کویر، تنها و خشک یک اسیر....اما یه روزگاری بود، پدربزرگمون می گفت، بهشت همین دنیای ماست ،عشق و صفا،اما کجاست؟!"
  و لیلا فروهر! که این روزها بیشتر هم دوستش دارم با این آخرین آلبوم کلاسیکش! اما همچنان با "دل ای دل" اش شادمان می شوم!"ای دل تو خریداری نداری!"
   فرزین!"قسمت میدم پشت سر من، من مسافر گریه نکن!گریه نکن!گریه نکن!"
   و سیاوش قمیشی و "با تو حکایتی دگر!این دل ما به سر کند!شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند!" و شهیار قنبری و ترانه ی "قدغن"! و مارتیک: "پرنده ی قشنگم کی می آیی؟" و شهرام کاشانی!بله!شهرام کی!" با اجرایی جدید از ترانه های خاطره انگیز!" حسودم!حسودم!با چه رنجایی دل سنگت رو ربودم!"
کوروس سرهنگ زاده!دایی همین بهزاد خان "تاب بنفشه"!" دیگه عاشق شدن نازکشیدن فایده نداره!دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره!" "موی سپیدو توی آینه دیدم" گلپا و "یه روزی دیوونه م بودی" نادر گلچین هم!
   و عباس مهرپویا! "شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد، فریبنده زاد و فریبا بمیرد، شب مرگ تنها نشیند به موجی، رود گوشه ای دور و تنها بمیرد!"
و بانو مرضیه! " به زمانی که محبت شده همچون افسانه" تا " یه روی رفتم که رفتم رو واست خونده بودم..." و "رفتم که رفتم" و همه ی ترانه های ناب اش! و معین و "دلم می خواد به اصفهان برگردم!" و منصور هم! همین آخری!"بری باخ!"
 "واسه پرپر زدنم گریه نکن ، گریه نکن، واسه ویرون شدنم گریه نکن ، گریه نکن، واسه من گریه نکن ، واسه من گریه نکن!" و مرتضی!
   و فرهاد مهراد با همه ی آهنگ هایش! "ای کاش آدمی وطنش را می شد با خود ببر هر کجا که خواست!" "مادر" و حبیب! شهرام ناظری و "بیقرار" که دیگر خسته مان کرده بودند آن قدر از بلندگوی مدرسه می شنیدیمش!"در هوایت بی قرارم روز و شب!" و محمد نوری!محمد نوری!"چی می شد غصه مارو یه لحظه تنها بذاره..." و ..."گل هام گل افتابگردون، می ترسه دلم از بارون،یارهمچو شب مهتابی،لیلا رو نگیر از مجنون!"نوش آفرین!
   نسرین!"عروس نازت می شم!محرم رازت می شم!"
 و قمر و "مرغ سحر" و "موسم گل"! و جمال وفایی !" تیرم تیرم!آخ جون!می خوام برم!آخ جون!...عدس پلو!آخ جون...!" و سلی و "آی نگار نازنین!یک دم پهلویم نشین!ازان لبان بوسه بده!دل مرا غصه مده!ای یار من!دلدار من!..."
 و بانو پریسا! "الا ای... پیر فرزانه!مکن منعم.... ز میخانه!میخانه!که من در... ترک پیمانه!دلی پیمان!پیمان شکن دارم..." و جلال همتی هم! "دم گاراژبودمو یارم سوار شد!دل مسافرا بر من کباب شد!" و هاتف که در ایران "الله الله تو پناهی بر ضعیفان" می خواند و اینجا "چه صفایی داره مهمونی!مهمونیای ایرونی!" کاوه و کورش یغمایی! "گل یخ" و "با تو"! و محسن یگانه!"آسمان همیشه ابری نیست!" و جواد یساری؟!
  "سپیده دم اومد و وقت رفتن!حرفی نداریم ما برای گفتن!"
   پیشنهاد من به دوستان حلقه عنوان "موسیقی ایرانی و جهانی شدن" بود! حالا به یک نتیجه هایی رسیدم با این یادداشت خودم!

از یاران حلقه:
  آرش بهمنی ،  مهدی جامی  ، داریوش محمدپور  ، پارسا صائبی

۱۴ تیر ۱۳۹۱

اگر قانون اساسی را باز می نوشتم!

   * اگر من قانون اساسی را باز می نوشتم در تهیه ی آن به هیچ متن مرجعی جز اعلامیه ی حقوق بشر وقعی نمی گذاشتم و هیچ متن مقدس و نامقدس دیگری را در آن راه نمی دادم.
   متن قانون اساسی را بر خلاف قانون کنونی، به جای عنوان حکومت با نام ملت آغاز می کردم و بر این اساس نخستین اصل را چنین می نوشتم:
"ما ملت ایران فارغ از هر اعتقاد دیرینه  و یا  نوین، با اتکا به اصول مترقی جمهوریت و دموکراسی، نوع  "دولت  جمهوری دموکراتیک" را بر گزیدیم و قانون اساسی کشور را بر اساس پیمان جهانی حقوق بشر و به شرح زیر تصویب کردیم."

   * اصل  دوم را که مغایر با پیمان حقوق بشر است حذف می کردم و به جای آن چنین می آوردم:
    جمهوری دموکراتیک ایران، نظامی است بر پایه ی تصمیم جمعی ملت ایران و مبتنی بر میثاق جهانی حقوق بشر که در این قانون اساسی  تبلور یافته است. هیچ متن و مرجع مقدس و نا مقدسی در اداره ی امور دولت بالاتر از این قانون نیست و هیچ فرد و گروه مذهبی و یا ضد مذهبی نیز اجازه ی تغییر و یا تفسیر آن را ندارد. حدود تغییر و تفسیر قانون اساسی را قانون تعیین می کند و هر گونه تغییر،تفسیر و یا متمم  تنها با مراجعه به آرای ملت شدنی است.

   * اصل سوم را با تغییراتی در متن و حذف مواردی که رنگ و بوی تبعیض مذهبی داشت بازنویسی می کردم.

   * اصول چهارم و پنجم را بدون جایگزین حذف می کردم و اصل ششم را اینچنین باز می نوشتم:
   "در جمهوری دموکراتیک ایران امور کشور با اتکا به همه پرسی و  آرای عمومی اداره می شود. از راه انتخابات آزاد و بدون هیچ فیلتر: انتخاب رییس جمهور، نمایندگان مجلس شورای ملی ،اعضای شوراها و تمامی مواردی که قانون بر اساس آرای ملت تعیین می کند."

   * در اصل هفتم بر حضور شوراهای منتخب ملت تاکید می کردم.اصل هشتم را حذف و اصل نهم را با تغییر عنوان حکومت همچنان حفظ می کردم. در اصل دهم بر حمایت قانون از کانون خانواده تاکید می کردم. اما اصول یازدهم و به ویژه دوازدهم را حذف می کردم و به جای اصول ضد حقوق بشری سیزدهم  و چهاردهم(رسمیت اقلیت های دینی) درباره ی حقوق اقلیت ها چنین می آوردم:
    " همه ی اقلیت های اجتماعی، جنسی، دینی و سیاسی از حقوق برابر با  همه ی  مردم برخوردارند و قانون هیچ گونه استثنایی را در این باره بر نمی تابد."
 
   *  به جای اصول پانزدهم تا هیجدهم ، در اصل بعدی تاکید می کردم:
     " زبان و خط مشترک رسمی مردم ایران پارسی است ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‏های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است."
ترجیح می دادم تعیین نوع تاریخ رسمی و پرچم ایران را در این اصل، پیش از تدوین قانون اساسی به طور جداگانه به رفراندوم بگذارند.

   * اصول نوزدهم تا بیست و یکم درباره ی اقلیت های قومی و حقوق زنان را بر اساس اعلامیه ی حقوق بشر تغییر می دادم.

    * اصول مترقی بیست و دوم و بیست و سوم و بیست و پنجم و بیست و نهم تا چهل و دوم را باقی می گذاشتم و  اصل بیست و چهارم را با حذف شروط اضافی چنین می آوردم:

 "نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند . تفصیل آن را قانون معین می‌کند."
   
   *به جای اصول بیست و ششم تا بیست و هشتم، در یک اصل می نوشتم:
    "همه ی احزاب، جمعیت‏ها وانجمن‏های سیاسی و صنفی و دینی بدون هیچ استثنا آزادند وهیچ‌کس را نمی‌توان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت.تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح  و با اطلاع قبلی آزاد است."

     * تدوین اصول مربوط به بخش اقتصاد و مجلس شورای ملی را به برگزیدگان معتمد و متخصص ملت  می سپردم.

     * اصول نود و یکم تا یکصد و سیزدهم را که مربوط به شورای نگهبان، خبرگان رهبری و رهبر و مجمع تشخیص مصلحت نظام است و با توجه به نوع حکومت جدید نا کارآمد و مغایر با اصول دموکراسی و جمهوریت نظام، حذف می کردم.از متخصصان و معتمدان ملت می خواستم به جای شورای نگهبان درباره ی دادگاه قانون اساسی که اعضای آن مستقیما از طرف مردم و یا نمایندگان آنان انتخاب می شوند تدبیری بیاندیشند.

    * با توجه به حذف مقام رهبری از ارکان حکومت، رییس جمهوری منتخب ملت بر اساس اصول بعدی، عالی ترین مقام کشور محسوب می شد  و با توجه به اصل "تفکیک قوای سه گانه" و اصل "جدایی دولت از دین و سرمایه"، تنظیم روابط قوای سه گانه را بر عهده می گرفت.

     * تدوین اصول مربوط به ریاست جمهوری نیز به متخصصان منتخب ملت سپرده می شد.

      *در اصلی دیگر ارتش را تنها نیروی نظامی کشور می شناختم و تاسیس هر نیروی نظامی دیگر در شرایط خاص نظامی را موکول به نظر رییس جمهوری و در صورت لزوم، آرای عمومی می کردم.

      * تدوین اصول مربوط به قوه ی قضایی کشور را نیز با تاکید بر یافتن راهکاری برای انتخابی شدن ارکان قوه ی قضایی مانند دو قوه ی اجرایی و قانونی به وکلای برجسته ی منتخب مردم می سپردم.
  
      * یک بار دیگر با بازبینی آن چه تدوین می شد،اطمینان حاصل می کردم که هیچ اصلی از اصول قانون جدید با مواد اعلامیه ی جهانی حقوق بشر هیچ مغایرتی ندارد.

از حلقه ی گفت و گو:
محمد معینی
آرمان امیری


  

۲۵ خرداد ۱۳۹۱

آن روزها و کوتاهی های ما!

  در همان نخستین روزها  نباید منتظر معجزه ای می بودیم  که مثلا همان شب های اول صدا و سیما سرود ای ایران و بعد هم هوا دلپذیر شد را یخش کند و نوید ییروزی مردم ایران و سرنگونی رژیم ولایت فقیه و چه می دانم خودکشی خامنه ای و دستگیری احمدی نژاد و از آنجا آویزان کردن حسین شریعتمداری توسط مردم انقلابی را دهد!اتفاقا اشتباه همان بود که بسیاری مانند  شب های پس از هیجدهم تیر ماه به شور انقلاب فریفته شدند و از سرعت نهضت  کاستند!معجزه آن بود که مزدوران جلاد خون جوانی را  نریزند و تظاهرات سبز مردم بی خونریزی یایان یابد!
-
   همان روزها باید به قید فوریت می نشستیم و فکر فردا های دیگر تا سرنگونی بدون خونریزی رژیم را می کردیم!
اما برای بسیاری از ما آن چه  مهم ننمود جان مردم بود!از بس شتابزده بودیم! همین بود که نسخه ی مرگ می پیچیدیم!
-
    آن  روزها خیلی  به روزهای آخر حکومت یهلوی و ابراز ندامت شاه و خروج بخردانه وی از ایران فکر می کردم.اما رفتار لجوجانه ی خامنه ای مرا بیشتر به یاد روزهای آخر صدام حسین می انداخت. می گفتند صدام بی ابراز ندامتی، قرآن در دست یای چوبه ی دار رفت و با چشمان باز « خیلی خیلی زود مرد »*! همان روزها نوشته بودم نخستین ییام اعدام شتابزده ی صدام هشداری است که سرانجام گریبان بسیاری از قدرتمندان مطلقه کوچک و بزرگ منطقه را یک به یک خواهد گرفت. چه در لباس فاخر نظامی،چه با ییراهن و کراوات تکنوکراسی. دیر یا زود  گریبان گیر ملبسین به لباس به ظاهر مقدس روحانیت هم خواهد شد. چه شاهین قدرت مطلقه ی این قدرت مند از شیطان فرمان گیرد و چه خود را منسوب به قدرت باری بداند، « خیلی خیلی زود [ خواهد ] رفت!».
-
      پنج روز مهلت درخواستی شورای نگهبان برای مذاکره با نامزدها و رفع اختلاف، آخرین فرصت برای ملت و میرحسین موسوی بود که از دست دادن آن بخش بزرگی از دستاوردهای چند روز مبارزه ی بی خشونت شان را بر باد داد. گویا حاکمان که استقامت ملت و رهبران شان را جدی تر از آن یافته بودند که به ضرب و زور یایان یابد می خواستند با چانه زنی موسوی و کروبی را از مرکب شیطان به یایین آورند و بار دیگر به بده بستانی مطالبات قانونی ملت را فدیه کنند.
هر چند رهبران جنبش تسلیم نشدند اما می توانستند با قاطعیت بیشتر، در زمان باقیمانده، همچنان بر حضور و اعتراضات بی خشونت خود به هر بهانه و وسیله ای ادامه دهند و خامنه ای و شورای نگهبان را مجاب به عقب نشینی کنند. اما با سکوت ملت که انتظار بیشتری از رهبران داشت و انزوای رهبران جنبش در چند روز باقیمانده، شورای نگهبان با اطمینان از اتمام سوخت ماشین جنبش سبز، با بیانیه دروغینی دیگر فاتحه ی نامزدان معترض را خواند و بر ریاست جمهوری احمدی نژاد صحه  گذارد. و این آغازی سخت و شییور جنگی بود که جمهوری اسلامی بدتر از گذشته و پر کینه ی خود در برابر ملت و رهبران نواخت.
-
     آن روزها میرحسین موسوی درباره شعارهای جنبش سبز در اجتماعات گفته بود : شعارهایی مورد حمایت راه سبز میلیونی مردم است که فراتر از قانون اساسی جمهوری اسلامی نرود. خواسته مردم دفاع از جمهوریت نظام در کنار اسلامیت آن است و شعار جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد در بیان این جنبه از مطالبات آنان نقش راهبردی دارد.
موسوی همچنین با تاکید بر ظرفیت‌های قانون اساسی افزود: ما به دنبال آزادی، عدالت و کرامت انسانی هستیم و اینها اهدافی هستند که تحققشان با اجماع و تاکید گسترده و تحول‌آفرین مردم بر چارچوب قانون اساسی و مطالبه‌شان برای اجرای کامل و دقیق آن امکان‌پذیر است. ما باید بدانیم برای آن که تغییر به سمت مطلوب صورت گیرد، اجماعی در مورد چنین چارچوبی جنبه سرنوشت ساز دارد و گرنه وارد یک دوران هرج و مرج خواهیم شد.
      وی درباره ماهیت مطالبات مردم افزود: سرشت جنبش مردم جنبه مسالمت‌آمیز دارد و متکی به خواست عمومی برای استیفای حقوقشان است که در انتخابات گذشته پایمال شده است.
     نوشته بودم می توان با موسوی بر سر رسیدن به یک اجماع حداقلی موافق بود  و در طرح شعار باید احتیاط کرد تا جنبش به هرج و مرج کشیده نشده و گزگ به دست حاکم ندهد. اما اگر مردم یعنی همان مردم میلیونی جنبش جمهوری اسلامی با یک کلمه کم را خواستند آن وقت چه؟ آن وقت هم رای حتی قاطبه ی مردم فراتر از قانون اساسی خواهد بود؟! آیا آن زمان هم نظر مردم بر اساس اصل دموکراسی مورد احترام خواهد بود یا همچنان در تدبدب میان امام و نظام و دموکراسی باقی خواهیم ماند و از تعداد حامیان خود خواهیم کاست و بر تعداد خستگان و بی اعتمادان و ساکتان خواهیم افزود؟
-
     همان روز ها  خاتمی در دیدار با خانواده بازداشت شدگان گفته بود: "توصیه های آقای هاشمی حداقل هایی است که می تواند فضای عمومی را تلطیف کرده و اعتماد از دست رفته را برگرداند و من در اینجا نکته ای را اضافه می کنم و به صراحت می گویم راه برون رفت از بحران فعلی، اتکا به آرای مردم و برگزاری رفراندوم قانونی است."
وی پیشنهاد داده بود این رفراندوم را باید نهادهای بی طرف "نظیر مجمع تشخیص مصلحت نظام" برگزار کنند و گفته بود: "باید از مردم پرسید آیا وضعیت پیش آمده مطلوب استو از آن راضی هستند؟ اگر اکثریت مردم این وضع را قبول داشته باشند، ما هم تسلیم هستیم."
     در همین حال مجمع روحانیون مبارز هم با صدور پنجمین بیانیه خود پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران، بر راه حلی مشابه تاکید کرد و این راه حل را بر اساس "نص صریح قانون اساسی" دانست. مجمع روحانیون مبارز تاکید کرده  بود که "اعتماد حداقل میلیون‌ها انسان نسبت به روندانتخابات سلب شده است" و خواستار آن شده بود که "به جای اصرار برروش‌های ناکارآمد که تاکنون نتیجه‌ای جز سلب اعتماد بیشتر نداشته است، دریک همه‌پرسی که عموم ملت ایران بتوانند آزادانه در آن شرکت کنند، نسبت به آنچه اتفاق افتاده است، نظرخواهی شود." این تشکل سیاسی خواستار آن شده بود که همه پرسی "زیر نظر نهادو مرجعی بی‌طرف و مورد اعتماد مردم" صورت گیرد.
کشتند.شکنجه کردند.تجاوز شد.حکم دادند.متهم کردند.موسوی و کروبی بازداشت شدند.اتفاقی نیافتاد! نه از طرف سید خندان و نه مجمع هم زرمانش!
-
     در آن روزها سزاوار بود همه ی گروه های سیاسی داخلی _ و حتی خارج از کشور _ که در همراهی با مردم یذیرای جنبش سبز در تظاهرات روزهای آینده شرکت می کردند، از شعار های گزنده و توهین آمیز بیرهیزند و با حرف شنوی از عموم ملت و رهبران کنونی کشور را از انقلاب خونینی دیگر نجات دهند. شک نکنند برای آنان حضور با سکوت و صلابت، از ضربه ی چماق سفیر گلوله و میله ی زندان و چوبه ی دار بهتر خواهد بود و نیک می دانستند که عزیزتر از فرزند امثال شیخ جنتی نیستند که توسط یدران خود به بهانه محاربه با خدا به جوخه ی اعدام انقلاب سیرده شدند. نسخه ییچان انقلاب که بسیاری از آنان انقلاب ییشین را تجربه کرده بودند  خود بهتر می دانستند که این حاکمان _ به نام دین _ بسیار بیش از خونی که در آن روزها به _ نام شاه _ بر زمین ریخته شد خواهند ریخت.
اما گوش های ناشنوایی هم در داخل و خارج با زیاده روی در شعارهایشان جز آن که بر خشونت خشونت خواهان بیافزاید واز سرعت جنبش بکاهد هیچ نکردند.از آن همه یرچم بازی شان بگیر تا شعار های زننده یویولیستی و بعضا مضحک شان!
اینچنین است که به نظر می رسد ، بخش بزرگی از جمعیت میلیونی روزهای نخست ترجیح داد دیگر نیاید و به خشونت آن گروه اندک دامن نزند تا داغ دوباره ای بر ییشانی مادر وطن ننشاند.
-
     بی شک همان جمعیت میلیونی به گوشه ی چشمی دوباره در صحنه حضور می یافت اگر می دانست جان نداهایی دیگر هزینه ی کوته فکری گروهی اندک در این سو و بی مغزانی در آن سو نخواهد شد!
-
چند نمونه  که نگارنده شاهد آن بود!  سخنرانی هایی مثل نوحه خوانی آن خواننده ی خوش صدا در مقابل ساختمان فدرال لس انجلس که نشان از کینه ای کور داشت که تنها به کار انقلاب های کور می آید و از هر خرد اصلاح گری دور است. حرف ها و شعار هایی که بوی خون می داد و شور خونخواهی! طرف می گفت: می کشم! می میرم ! رایمو یس می گیرم!
این حق هر ایرانی بود که در ایران است.رایی داده و هر جور که تصمیم بگیرد می توانست آن را یس بگیرد! آخر به من چه که راست راست بگردم.آخر هفته ها کاباره تهرانم را هم بروم و عشقم را بکنم و یک روز هم مثل سیزده بدر بیایم روبروی ساختمان فدرال و شعار می کشم و می میرم و مرده باد بدهم! همه ی آن چه  آن جوانان نازنین دانشجوی ایرانی امریکایی که خیلی هایشان رنگ ایران را هم ندیده بودند و درک درستی از وقایع انقلاب پنجاه و هفت هم نداشتند _ و بس بهتر از آقایان و خانم های انقلابی جدید خارج نشین درک می کردند  _  می خواستند اما،حمایت از مردم و خواسته های حداقلی شان بود!
-
به یاد داشته باشیم که همه ی آن شعار ها و راهییمایی های بزرگ ییش از اعلام نظر قطعی شورای نگهبان اتفاق افتاد! تازه این مردم ایران بودند که باید تصمیم  می گرفتند بمیرند یا بمانند! اگر نه به من و ما چه که از طرف آنها تصمیم بگیریم و به جایشان شعار بدهیم!خیلی هم ادعایمان می شد باید برمی گشتیم و اولین کسی می بودیم که به خیابان می ریزد و شعار مرگ بر می دهد!
خنده دار است! شعار می دادند : برادر رفتگر محمودو وردار ببر، اوباما از آخوند حمایت نکن!، جیمی کارتر کجایی؟! می کشم! می میرم! رایمو یس می گیرم و ...!
-
در آن روزها هم به‌ نظر می رسید هنوز هم با توجه به یاس شدید و بی اعتمادی مردم به نظام و بدتر از آن بدبینی و خشم بی بازگشت آنان نسبت به رهبر کنونی نظام و فقیهان حامی اش و ناامیدی به استقامت رهبران جنبش سبز و تردید در تداوم وفاداری شجاعانه شان به ملت، تنها راه پرهیز از خشونت، وادار کردن حکومت به مراجعه دوباره به آرای مستقیم آنان از سوی رهبران جنبش و نخبگان مورد عتاب رهبری بود. اما با توجه به زیر بار نرفتن رهبر که خود را به نابینایی و ناشنوایی زده بود. نه توصیه ی دوستان قدیم را می شنید و نه جنبش سبز ملت را می دید، در چنان وضعیتی تنها راه رسیدن به اهداف برگزاری چنان انتخاباتی فشار بیشتر بر او و کاری عملی مثل تحصن همگانی  رهبران و نخبگان اعم از همگامان هنوز به زندان نیافتاده ی اصلاح طلب و حتی اصولگرای میانه روی آنان از خاتمی و هاشمی تا ناطق نوری، مراجع تقلید، اعضای برجسته ی روحانیون مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، ملی مذهبی ها و جبهه مشارکت و دفتر تحکیم و سایر گروه ها و سندیکاهای دانشجویی و کارگری و روزنامه نگاری و اساتید دانشگاه ها و... تا اعلام تضمین لغو نظارت استصوابی و اجازه ی برگزاری انتخابات مجلس خبرگان تنها راه واقع بینانه ی رهبران متعهد به جمهوری اسلامی جنبش سبز بود. تازه این کار نه عدول از قانون اساسی بود و نه پشت کردن به نظام!
کمترین نتیجه ی چنین فشار حداکثری می توانست رسیدن به درخواست حداقلی برگزاری مجدد انتخابات ریاست جمهوری باشد. هرچند رسیدن به درخواست های اولیه تحصن نیز در صورت سنگینی وزن شرکت کنندگان در تحصن بعید نبود. بهتر آن بود تا وقت باقی بود و ملت صبور با الله اکبرهایشان به این رهبران وفادار مانده بودند، آنان نیز وفای به عهد کنند و تا آخر با آنان بایستند. این آخر، همانا ایستادن در برابر زورگویی رهبری بود و نه عقب نشستن هر روزه از مواضع ییشین. اگر نگران ریختن مردم به خیابان ها و ریختن دوباره ی خون آنان بودند راه همین بود که نگارنده همان روزها در نشریات مجازی ییشنهاد کرد!
-
آن روزها  به نظر می رسید کوتاه آمدن از برگزاری مراسمی مثل نماز جمعه به بهانه ی یرهیز از خشونت با همه ی درستی و واقع بینی اش شاید لازم، اما کافی نبود.
جنبش سبز ملت نشان داده بود که هر چند ترجیح می دهد زیر بیرق رهبران به مبارزه بایستد، اما بی رهبران نیز بر جا نمی نشیند! تحصن رهبران و نخبگان به شرحی که ییشنهاد شد می توانست اتمام حجتی  باشد که مسئولیت های بعدی مقاومت رهبر در برابر حق خواهی جنبش سبز و خشونت های ناگزیر بعدی را تماما متوجه وی کند.
-
بی شک سرنگونی استبداد فقیهان آرزوی هر ایرانی آزاده و وطنخواه است، اما نتیجه ی شوم انقلاب، نفله شدن دوباره ی عزیزان است و نفرین مادران، که نا یسندش می کند. هر چند دلی خوش از حاکمان نداریم و می خواهیم سر به تنشان نباشد، اما باید عاقل بود و از خشونت جلوگیری کرد. شاید همچنان حضور با سکوت و یا لااقل شعارهایی با محتوای مطالبات حداقلی ملت را از شرشان خلاص کند، اما شعارها و حرکت های آمیخته به خشونت و فحاشی شمار اندکی از معترضان آن روز ها نشان می دهد هزینه ی یرداخت شده بسیار گران تر از آن خواهد بود که بیارزد و به کار خاتمت استبداد آید. همچنان باید برای سرنگونی آنان راهی جز خشونت پیش گرفت و پیش از پرسیدن درباره ی شرکت نکردن در خشونت به طرح پرسش ها برای پیشگیری جدی از وقوع خشونت احتمالی اندیشید.خود را به شعار مرگ نیالاییم تا مرگ آفرین نشود! یس زنده باد حضور سبز بی خشونت !


*موافاک الربیعی یس از مشاهده ی مراسم اعدام

از حلقه ی گفت و گو:
داریوش محمدپور     با تجربه ی 22 خرداد چه می توان کرد؟

محمد معینی  آنها کجا ایستاده اند؟

مهدی جامی  تجربه ی یک روز سبز در برلین

شهاب الدین شیخی  سبز از همان خیابان ها

آرش بهمنی  تجربه ی جنبش سبز




۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

رویاهای کهنه ی من!

آخرین بار کی بود  که به رویاهایم برای ایران فکر کردم؟
نمی دانم!
دیگر به خاطرشان هم نمی آورم.
سال هاست به رهایی از کابوس فکر کردن،
 مرا با رویاهایم بیگانه کرده است!

چرا باید  به یادشان بیاورم؟!
رویاهای من، دیگر به درد نمی خورد! کهنه شده!
 به درد نسل نویی که در ایران زندگی می کند نمی خورد!

رویاهای  کهنه ی من مرد!به خاک سپرده شد!
رویاهای من دیگر خریدار ندارد!

نسل نو،رویای نو می خواهد!




از حلقه ی گفت و گو:

مهدی جامی ،       سیبستان           
آرمان امیری،    مجمع دیوانگان     
فرشته قاضی ،       ایران بان       
                                     محمد معینی،        راز سر به مهر                                       
     مسعود برجیان،                 پیام ایرانیان      

۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

اولین گروه هایی که تجربه کردم!(ضمیمه ی یادداشت هشتم حلقه - بخش دوم)

کوچک ترین گروه را در تهران بزرگ تجربه کردم. به همراه دوستی که همکارم هم  بود،کسی را یافتم که ماه ها روشنایی محفل سه نفره مان بود. می گفت و می شنیدیم. گاه خسته مان می کرد بس می گفت.لذت بخش بود اما. شب از نیمه می گذشت و او همچنان می گفت و ما می شنیدیم. بسیار از او یاد گرفتم.
به درخواست و اصراردوست همکار دیگری به خیال این که فضای انجمن اسلامی بانک پاک شود برای کار فرهنگی  به عضویت انجمن در آمدم. به این شرط که اجازه دهند یادداشت هایی به مناسبت های مختلف بنویسم و بر تابلوی اعلانات طبقات بزنند. یادم می آید وقتی برای عضویت در هیئت اجرایی به اصرار یکی نامزد شدم،دیگری پیغام داده بود که سید تو رو خدا اقلا روز انتخابات آن کت قرمزت را نپوش! سه تیغه و با همان کت قرمز حاضر شدم. رای دهندگانی  هم که حاج آقا "م" جمع کرده بود به اشاره ی حضرت ایشان حاضر نشدند به من رای دهند!
اما همین گروه یعنی انجمن مفید واقع شد! چه طور؟  به یمن بی سواد بودن اعضای محترم هیئت اجرایی هر چه نوشتم با مهر همان هیئت بر روی تابلوی اعلانات طبقات نصب شد.بیش از صد شماره.از خیلی چیز ها نوشتم.از درشت گویی های شریعتی هم که نوشتم نفهمیدند  تا به مصدق رسید!عکس کاشانی در کنار تصویر مصدق هم کمکی نکرد. این یکی را فهمیدند. تاب نیاوردند و عذرم را خواستند!محترمانه ممنوع القلم شدم.ماه های آخر ریاست جمهوری رفسنجانی بود.
یکی دو ماه پیش از رخداد دوم خرداد،به بهانه ی نقد و بررسی عملکرد بانک، گروه های کارشناسی با عنوان "هسته های کارشناسی"به همت همکاران و منجمله من تشکیل شد. تاب نیاوردند و دست نشاندگان همان حاج "م" که  خود نوکر مدیر عامل مهندس "م" برادرزاده ی یکی از مراجع تقلید درگذشته بود،بعد از چند جلسه نقد تند و تیز مدیریت بانک با تهدید و ارعاب تعطیلشان کردند. بعد از کی دو هفته ای خاتمی رئیس جمهوری شد.
مهندس و حاجی به عنوان تنبیه با همان سمت رفتند بانک تجارت را آباد کنند! زمانی مهندس "م" که از وزارت کشاورزی آمده بود به بانک کشاورزی، گفته بود با دست پر آمده ام!حالا هم لابد با دست پر به بانک تجارت می رفت! این ها رفتند اما ترکیب انجمن اسلامی دست نخورده ماند! دوم خردادی نشد!
روزنامه های دوم خردادی یک به یک از راه رسیدند!اولین بار برای "خرداد" نوشتم "مبادا نان لای خرداد بپیچند مثل کیهان"!منتشر شد.با صبح امروز، با  یادداشت های نقد سخنان آن علامه ی دروغین یزدی "مصباح" شروع کردم. هر چه فرستادم بی کم و کاست منتشر شد. تعطیلشان کردند.
هرگز در هیئت تحریریه های خرداد و صبح امروز نبودم."بهار" که آمد  عزیزی تماس گرفت  و از من خواست به همکاری ام با آنان مثل صبح امروز ادامه دهم.اما این باراز من دعوت کرد به دفتر روزنامه سر بزنم و تنها به فکس یادداشت بسنده نکنم.گفت می خواهند  ببینند مرا. فکر می کنم یکی دو روز بیشتر تاب نیاوردم و رفتم به دفتر روزنامه. ساعت های حضور در کنار اصحاب مطبوعات به اندازه ی خلق یک یادداشت و دیدن آن در روزنامه لذت بخش بود. هیئت تحریرهای "بهار" و دوران امروز" و بنیان" و "توسعه" و "آیینه" آخرین تجربه های گروهی ام بودند. و از بهترین ها! با علیرضا رجایی،علیرضاعلوی تبار، سعید رضوی فقیه، محسن اشرفی، حمیدرضا جلایی پور، حمید رضا زاهدی و ...

۵ اردیبهشت ۱۳۹۱

اولین گروه هایی که تجربه کردم!(ضمیمه ی یادداشت هشتم حلقه - بخش نخست)

اولین گروهی که تجربه کردم کوچک نبود! اما خودم کوچک بودم! زنده یاد پدرم پیش از انقلاب عضو حزب ایران بود و پس از انقلاب هم به جبهه ملی ایران پیوسته بود.با او در جلسه های جبهه ی ملی ایران در رشت شرکت می کردم. روزهای نخست انقلاب بود و من یازده ساله و پر از شور!شور و حالم اما یازده ساله نبود!بیست و دو ساله می زد!دو برابر قدم!جلسه پشت جلسه،سخنرانی پشت سخنرانی! صمیمیت و خلوص را در چهره و رفتار آدم ها می دیدی حتی اگر یازده ساله باشی! و همین طور سنگ اندازی بعضی آدم ها را!یادم هست  یکی  از آنها! از پدرم که پرسیدم این مرد چه می گوید. می گفت همه اش از کینه ای است که از دکتر مصدق دارند این آدم ها! می گفت توده ای است این آقای دکتر "ش" و او اصلا نمی فهمد توی جبهه ی ملی ایران چه می کند!
همان ماه های نخست تو گویی همه ی انقلابی ها و ضد انقلاب ها دست به دست هم داده بودند دولت موقت را بد نام کنند. از همان انتخابات خبرگان اساسی هم شروع کردند. روی میز زنده یاد  دکتر حبیب داوران استاندار گیلان شاشیدند!مهندس حسن فرد را نمی دانم کجاست!فرماندار بود و چه مرد محترمی! چه آزارهایی که ندید از هر دو سو!بدتر از آن چه ساواک با او کرده بود.! موسوی دبیر کل جبهه در گیلان را هرگز ندیدیم! به خاطر همین سنگ اندازی ها پدر هم دیگر به جلسات جبهه در خیابان سعدی نرفت!

انجمن اسلامی محل را یکی دو ماه بیشتر تاب نیاوردم! آدم هایش خلوص نخستین ماه های انقلاب را نداشتند!همان ها که همه ی محله را آب و جارو می کردند!همان ها که در جشن شادی انقلاب با هم می خواندیم و می رقصیدیم!هنوز یادم است ترانه ی "لاله لر" را با متن گیلکی اش می خواندیم و می رقصیدیم!"شهلالا...شهلالا...شهلالا...شهلالاشهلالا!..." شهلا اسم دخترک زیباروی همسایه بود!دختر و پسر! پیر و جوان هم همراهی مان می کردند!نه کمیته ای بود و نه گشت ارشادی!بودند!اما از جنس خود ما!
دبیر انجمن اسلامی مدرسه بودم!دوم راهنمایی به خوبی و خوشی گذشت! همه همدیگر را دوست داشتیم!همکلاسی هایمان هم!بودند تک و توک بچه هایی که به خاظر افکار والدین به انقلاب روی خوشی نشان نمی دادند و مثلا وقتی "روزها کوشم و شب نخوابم، پاس می دارم از انقلابم " می خواندیم مسخره مان می کردند و می گفتند"پاس می دارم از رختخوابم!" اما هنوز نفرتی در میان نبود! با همان بچه ها به اردوی ماسوله و لاهیجان می رفتیم و کاری می کردیم که دبیر تعلیمات دینی مان با ما بشکن بزند و ترانه ی "کونوس کله" ی زنده یاد فریدون پوررضا را با ما زمزمه کند!تا یادم نرفته این را هم بگویم بعضی از آن نفرات که مسخره مان می کردند سال ها بعد که ما نامحرم شده بودیم ریشی گذاشته بودند و نمازی می خواندند و خلاصه این که از انقلاب پاسداری می کردند به سختی!
سوم راهنمایی و مربی امور پرورشی و بهشتی و  بنی صدر و اشغال دانشگاه گیلان به سرکردگی دادستان کریمی و همکاری هادی غفاری و ... آتش زدن دکه های کتابفروشی و ... آزار زنده یاد لاهوتی از سوی حزب اللهی ها و مجاهدین خلق از دو سو و ... مرا هر چه بیشتر از بازیی که آغاز شده بود تا نسلی را بسوزد دور می کرد.همه ی این دود ها هم از کنده ی گروه هایی بلند می شد گویا! تنها گروهی که برایم مانده بود جلسات نیمه خصوصی بود که در منزل آقای "ن" برگزار می شد و معلم دوست داشتنی یی به نام آقای "م" که بعد ها که خبری از او نبود گفتند "حجتیه ای" بوده برایمان حرف می زد و کتابخوانی بود و پرسش و پاسخ و دیدار با اساتیدی مثل دکتر صبور اردوبادی و ...!گفتم صبور اردوبادی!زنده است؟امیدوارم!پیرمرد نیکی بود به نظر کودکانه ام! آن گروه هم لابد به دلیل حجتیه ای بودن بزرگان محفلی که برای ما نوجوانان تشکیل داده بودند دوره اش تمام شد بعد از هفت هشت ماهی!

دبیرستانی شدم!نوجوانانی را که حتی نمی دانستند فرق هوادار و عضو چیست و من امثال آنها را در دوران راهنمایی در انجمن اسلامی جمع کرده بودم و با هم در مدارس گیلان تئاتر برگزار می کردیم و سرود می خواندیم، بازداشت و زندانی کرده بودند! اولین روز دبیرستان رئیس انجمن اسلامی آمد و اسم چند نفری را خواند و گفت که از کارهای خود در مدارس راهنمایی که بوده اند توبه کرده اند و متعهد می شوند که از همکاری با گروهک ها دست بردارند! با این "ه" که همه کاره ی انجمن بود و صورتی حزب اللهی هم داشت حرف زدم و گفتم که می توانم با انجمن همکاری کنم و به جای تعهد گرفتن و ترساندنشان، با آنها تئاتر بازی می کنیم!
 متن نمایش را که مدیر دبیرستان که نام و نشناش یادم نیست مهدوی نامی شاید دید گفت چپ می زند و نمی تواند به من اجازه دهد که آن را نمایش بدهم!این همان نمایشی بود که ماه های نخست انقلاب  کارگردانی اش با من بود هیچ اشکالی نداشت و در شهر های مختلف گیلان به روی صحنه ی مدارس رفته بود! می گفت تفکر کمونیستی است و با چند شعار قرآنی اسلامی نمی شود!خلاصه این که انحرافی است و خطرناک! داستان کارگرانی بود که با شعار "لیس للانسان الی ما سعی" به نابرابری ها در کارخانه اعتراض می کنند.نامش را هم گذاشته بودیم:"زر،زور،تزویر!"مردک از من از سابقه ی پدرم پرسیده بود!وقتی گفتم مصدقی بود و بعد هم مقلد خمینی  به نیشخندی به من فهماند که باور نمی کند و چنین پسری را باید یک پدر توده ای باشد یا منافق!چه چیزی تغییر کرده بود؟! نفهمیدم!اما فهمیدم که  دیگر گروهی به نام انجمن جای من نیست!به نماز اجباری شان در نمازخانه هم دیگر نرفتم. برای همین نمره ی انضباط هر چهار سالم نوزده شد! ماه های اول انقلاب هر روز و نه به اجبار از مدرسه در صف های طولانی تا مسجد آفخرا می رفتیم تا نماز به جماعت بخوانیم!
چند سالی در سکوت گذشت!شش سال یا بیشتر! کنکور پزشکی قبول نشدم و خودم را به سربازی تنبیه کردم!بیست و هشت ماه! بیست و دو ماه جنگ و موشک و بمباران!
طولانی شد! از جنگ و پس از آن در می گذرم! بانک کشاورزی و کنکور علوم انسانی و مدیریت دولتی علامه و تهران! حضور در تهران و دوستی با چند نفری مرا دوباره به سیاست نزدیک می کرد. بقیه اش بماند برای بعد تا همین را هم که بی پاکنویسی نوشتم پاک نکردم! اگر عمری باقی ماند!

۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

گروه های کوچک و چند پرسش بزرگ!

"یک یادداشت طولانی برای هشتمین سری یادداشت های حلقه گفتگو با عنوان " گروه های کوچک و جامعه ی مدنی" نوشته بودم که قرار بود یکشنبه و همزمان با دیگر اعضا منتشر کنم. هر چه باز خواندمش بیشترنپسندیدم و بالاخره ساعتی پیش از میانش بردم!از گنده گویی هایم در رسای جامعه ی مدنی و راهکارهای ناشدنی رسیدن به آن خوشم نیامد!خودم هم نمی دانستم این گروه های کوچکی که قرار است در آن فضای استبداد زده ی امنیتی نقش گروه های چریکی بدون اسلحه را بازی کنند چگونه باید تشکیل شوند و بمانند و اعتماد دیگران را جلب کنند! یادداشت کوتاه زیر هم که همین الان نوشتم تا از غافله ی حلقه عقب نمانم و به وعده عمل کنم تنها پیش کشیدن چند علامت سوال بزرگ است!"

- در تاريخ ما استبداد پديده ای استثنايی نبوده است. تاريخ ما، تاريخ استبداد و سرکوب است و برای همین هم بوده که همیشه منتظر اصلاح از سوی فرد و از بالا بوده ایم.حتی احزابمان نیز متکی به فرد بوده اند و مجامع عمومی و دیگر ارکان حزب تبل هایی توخالی بوده اند .همان گونه که پارلمان و دیگر شوراها!اصلا، اصلاح از بالا زمانی امکان پذیر است که بالا نشین خود اصلاح پذیر و سپس اصلاح خواه باشد.در جامعه ای چون ایران اصلاحات از بالا ممکن نیست چون آن که در بالا نشسته است نه اصلاح خواه است و نه اصلاح شدنی! از این رو و با توجه به این تجربه ی تاریخی که استبداد با ادب و فرهنگ و دين و مذهب و روحيات و خلقيات ما سازگار بوده است،اگر چه بسياری از پيش شرط های اجتماعی گذار به دموکراسی در ايران وجود دارد، اما به صرف وجود این پيش شرط ها و با يک اقدام ویژه و یگانه نمی توان به دموکراسی رسید. گذار به دموکراسی نيازمند قدرتمند کردن جامعه مدنی است.قدرتمند شدن جامعه نیز بدون گروه پذیر شدن آن ناممکن است.به دیگر سخن، جامعه بدون حضور گروه ها قدرتمند نمی شود. گروه پذیر شدن جامعه بزرگترين دستاوردی است که اگر مردم بدان دست يابند با هيچ دستاورد ديگری قابل قياس نخواهد بود.

- احزاب در جامعه ی در حال توسعه ای که مانند ایران تحت سلطه ی حاکم اقتدار گراست نتواسته اند به عنوان نهاد هایی مستقل از دولت ، اعتبار ونفوذ خود را حفظ کنند و نهاد ی برای بسیج خود جوش مردمی و ساز وکار ی برای مشارکت و رقابت در عرصه ی سیاسی باشند. اگر چه در بسیاری از این کشورها مانند ایران، حکومت های مطلقه ی فردی اصولاً تحزب را تعطیل کرده اند،در هر حال احزاب در چنین جوامعی نمی توانند جامعه محور باشند.چون همیشه تحت کنترل و فشار دولت بوده اند،حکومت محور باقی مانده اند. بدین معنا که همیشه تلاششان این بوده است که حکومت را به دست بگیرند و قدرت خود را اعمال کنند. هرگز هم موفق نشده اند. همیشه خواسته و ناخواسته به عنوان سوپاپ اطمینان حاکمان عمل کرده اند و یا بازیچه شده اند و مورد سو استفاده قرار گرفته اند.

- اینجاست که تشکیل گروه های کوچک اجتماعی به جای تاسیس احزاب سیاسی، به کار تقویت جامعه ی مدنی در ایران در حال توسعه ی تحت سلطه ی سلطان می آید.اما آیا جامعه ای که سال ها زیر فشار امنیتی و نظامی و انتظامی از گوش موش توی دیوار ترسیده است و به راحتی اعتماد نمی کند می تواند به راحتی گروه ها را بپذیرد و در آنها حضور یابد و به آنها اعتماد کند؟ چگونه می توان با تاسیس و تشویق و تعلیم گروه های کوچک به "گروه پذیر شدن" جامعه کمک کرد؟
بدیهی است در جامعه ی استبدادزده ی امنیتی مانند ایران،مردم به سختی به احزاب سیاسی و رهبران آنها اعتماد می کنند.اما به گروه های کوچک اجتماعی چه طور؟گروه های چند نفره و چند ده نفره ی دوستان و خانوادگی هنری،ورزشی،کتابخوانی،شب شعر،خبر خوانی ....
فکر می کنید شدنی است؟اصلا پذیرفتنی هست؟ باید بیشتر روی آن  فکر کرد!

همچنین در حلقه ی گفت و گو بخوانید:
 مهدی جامی(یادداشت نخست) ، سیبستان
مهدی جامی(یادداشت دوم)، سیبستان
آرمان پریان ، مجمع دیوانگان
آرش بهمنی، مرثیه های خاک
محمد معینی، راز سر به مهر



۳۰ فروردین ۱۳۹۱

چرا می ماندم؟! - یادداشت ضمیمه

اشك‌هایمان را به یاد وطن در نهرهای این غریبستان ریختیم و بربط‌‌هایمان را بر بید های بیگانه آویختیم.هم آنان كه ما را به اسیری تاراج كرده بودند، سرود طلبیدند كه به شادمانی وطن را بسرایید.
چگونه سرود وطن را در زمین بیگانه توانیم خواند؟
اگر تو را ای وطن فراموش كنم، آن گاه دست راستم فراموش كند و اگر تو را به یاد نیاورم، زبانم به كامم چسبد!
اگر تو را بر همه شادمانیم ترجیح ندهم!
ای خداوند، روز وطن را به یاد آنان بیاور كه روزی منهدمش خواستند.
ای دختر غریب ، كه از شراب وطن خراب خواهی شد، خوشا به حال آن كه پاداشت دهد، چنان كه تو پاداشمان دادی. خوشا به حال آن كه با فرزندانت بیامیزد و به صخره‌هاشان آویزد!

ویرایش آزاد از مزمور 137 داود نبی

یادداشت زیر در دسامبر 2008 منتشر شد.باز نشرش به ضمیمه ی یادداشت "چرا می ماندم"  بد نیست!:

..............................................


« من دلم سخت گرفته است ازين
ميهمان خانه ی مهمان کش روزش تاريک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشيار»
خواهر جوانمرگم « فروغ » که از نهايت شب حرف می زد،می دانست که «خانه سياه است».اما باز هم اميد آمدن کسی را می داد که « مثل هيچ کس» نبود.چند نفری آمدند.هر بار فکر کرديم خودش است و نبود! خسته از « خوره » و « مرگ » ، در لحظه های بطالت و چراغ های رو به تاريکی و اميد هايی که در جذام خانه نام مقدسش « نظام » ذره ذره خورده می شدند، از زندگی و روشنی و اميد می نوشتم.هشت سال!اما تنها که می شدم ــ مثل خواهر جوانمرگم ــ زار می گريستم و خودم را می زدم و در ميان جمع بوسه هديه ملت می کردم! فريبی که سقف و سريناهمان شده بود!
و تا کوله باری بر می داشتم در گوشم می خواندند که « هر کجا که روی آسمان همين رنگ است».يس لعنت بر آسمان و دريا!لعنت بر سفر!
... دست هايم را دراز کردم.
« بيا رهتوشه برداريم
قدم در راه [ بی برگشت ] بگذاريم.
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است...»
مادر زمين ،بغض آلود، به نام صدايم کرد.دستش را گم کردم.ول کردم.اما صدايش را همچنان می شنيدم:
آيا به راستی می توانی آغوش مادر،گور يدرت را. زنان وطن را،فرزندان منتظرت.ثمره ی رنج تاريخت را.دشمنان زخم زن و دوستان ــ ايضا ــ زخم زنت را.رفتگان و بازماندگانت را.خاک مرده و مردگان خاکت را تنها بگذاری و بروی؟ يعنی تنها در انديشه ی رهايی خويشی؟
؟!
می ماندم و می رفتم؟
يا می آمدم تا بمانم؟!

۱۹ فروردین ۱۳۹۱

چرا می ماندم؟!


یک - من فرزند انقلاب بودم، به این معنا که با «انقلاب اسلامی» به بلوغ جسمی و عقلی رسیدم و از این جهت مصداق «نسل سوخته  ی انقلاب»ام! نسلی که به همه ی نسل انقلابی پیشین خود طلبکار است.طلبکار یک عمر بی عشق و بی شادی!بی آزادی!نسل سوخته‌ای که از همه آزادی‌ها و فرصت‌های اجتماعی که یک جوان نیازمند آن است تا به رشد و بلوغ فهمی و عقلی برسد، محروم ماند.نسلی که حتی بلوغ جنسی اش را هم نتوانست به طور طبیعی تجربه کند.نسلی که میان گوگوش و شجریان وعبدالباسط مانده بود.باید در مسجد و مدرسه  عبدالباسط  گوش می کرد و در خانه و دور از دیگران شجریان می شنید و تازه کمی هم احساس گناه می کرد - مثل احساس گناه استمنا - و در دل همچنان گوگوش زمزمه می کرد. نخستین سال‌های بلوغ جنسی ام با فعالیت‌های متعدد انقلابی، ملی و مذهبی گذشت. یازده ساله بودم که به جای آن کار دیگر مشت گره می کردم و با پدر به تظاهرات می رفتیم و مرگ بر شاه می گفتیم.کشمش و نخود اهدایی شاه را بر سر معاون مدرسه می ریختیم و از رفتن به کلاس درس خودداری می کردیم.ماه های پس از پیروزی انقلاب شده بودم چوب دو سر نجس!انقلابی ضد انقلاب!درک منسجم و درستی از آن چه می گذشت نداشتم اما نجابت و مظلومیت بازرگان را لمس می کردم وقتی همه از چماقدار حزب اللهی تا داس و چکشی ها بر سر میز استاندارش ادرار می کردند!به یاد دارم چه بر سر شادروان دکتر حبیب داوران آوردند  بی انصاف ها. با حضور بنی صدر اولین ضربه های چماق چماقداران را بر تن خود تجربه کردم . بنی صدر اما نماند تا مثل بازرگان خوره ی روح و جانشان شود. رفت.
شور دین و سیاست، ‌مرا از عمق شعور علمی بازداشت، در آزمون پزشکی یذیرفته نشدم و در اوج جنگ، پیش از موعد مقرر به سربازی وظیفه در جبهه نبرد تحمیلی حاضر شدم. پس از ۲۳ ماه حضور در مناطق جنگی و دست و پنجه زدن با نکشتن و کشته نشدن، هم زمان شنیدم که به یک جرعه زهر مجازی، دریا دریا خون حقیقی شسته شد! نوشنده به دیار باقی شتافت و با داستانی ساختگی و یک شبه، با دو حکم نامتعارف و غیر قانونی بشارت بر آیت‌اللهی و رهبری کسی دادند که در کسوت ییشینش بس فهیم تر به نظر رسید!

دو - دوران سخت خفقان ریاست جمهوری سازندگی غیر سیاسی و حضور در دانشگاه و خواندن علوم مدیریت آن هم از نوع دولتی، دوره ی گذار کامل از مشکوک ماندن میان گوگوش و شجریان و عبدالباسط و بنیادگرایی دینی به کثرت‌گرایی شد و گناهان کبیره بود که باریدن می گرفت! بریدن از توصیه های شریعتی و آشنایی با افکار نو شده ی دکتر عبد الکریم سروش و دیدگاه های پلورالسیتیک وعقل گرایانه کارل ریموند پوپر و دیگران از روسو تا فوکو در آن دوران، مرا هر چه بیشتر از افکار انحصاری دور می کرد و همچنین خصلت و فکرت جناب محمد مجتهد شبستری یاری رسان شده بود.
سه - با آغاز جنبش اصلاح‌طلبی و انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری، به جمع اصلاح‌ طلبان پیوستم و همکاری بی‌مزد و مداومم با روزنامه‌های اصلاح‌طلب آغاز شد. خواب و آرام نداشتم. وقت اداری در بانک کشاورزی. عصر، دفتر روزنامه و کتابخانه و شب خواندن بود و نوشتن! یادداشت‌هایم با «صبح امروز» و «خرداد» به‌ویژه با پاسخ‌های متعدد به مدعیات متحجرانه آن شیخ یزدی به نام مصباح آغاز و با همکاری فشرده‌تر در «بهار» که از درد پنهان پر بود و «دوران امروز» که صبح را می‌مانست و «بنیان» که مرصوص بود و «سازندگی» که در نطفه خفه شد و «آیینه» که ییش از آن که خود را در خود ببیند ناکام ماند ادامه یافت. روزهای تلخ و ناگواری بود و مرگ هر کدامشان، تلف شدن مشت مشت سلول‌های قلبم که پاره پاره می‌شد. جوانی نادیده‌ام رفت! در نبودشان به هر روزنامه ای سرک کشیدم و همچنان نوشتم تا شاید جوانی یی را که از نسل پیشین طلب داشتم باز یابم. از «جامعه مدنی» که تنها وعده‌اش ماند تا «صدای عدالت» که صدایش را هم نشنیدیم! اما اثر نداشت! سوزن بود که بر سنگ می‌زدیم و نقش نمی‌انداخت!
و مزد «آزادی خواهی» و «راست نویسی»ام آن بود که از باقیمانده حداقل حقوق اجتماعی در ایران نیز محروم شوم و آواره غربت! داستان من داستان همه کسانی بود که در دوران موقت اصلاح‌طلبی در ایران، «فرصت آزادی بیان» یافتند و بعد از بیان منظر در معرض تهدید، محاکمه، زندان، آدم ربایی، آدم کشی، شکنجه و اعدام بوده‌اند و هستند. ادعا نامه ی نماینده ی مدعی العموم را که دیدم، بریدم! هر چند به روی کسی نیاوردم، اما می ترسیدم. گنجی نبودم که زیر فشار شکنجه دوام بیاورم و حسرت آخ بر دل بگذارم و مانیفست منتشر کنم! یک ساعته اعتراف می کردم به کار نکرده! ابراهیم نبوی هم نبودم که هی توبه کنم وآب از آب تکان نخورد! جز حمایت از نشر یادداشت های تند و تیزم هم، حمایت کسی یشت سرم نبود تا مثل آن جماعت اصلاح طلب هی بنویسم و ــ لابد ــ به احترام نسبت خانوادگی یی چیزی به دادگاه فراخوانده شوم حد اکثر جریمه ای،حکم زندانی، چیزی! بعد هم بیایم  این سر جو بایستم و فحشی بدهم،اما دست به یقه نشوم و از آن سر جو فحشی بستانم!  پس فرار را بر قرار ترجیح دادم!

چهار - بعضی از دوستان که به مسئولیت خودمان در روزنامه ها یشان می نوشتیم  ما را مسافرانی جدید و تازه به دوران رسیده خواندند که پیش از خروج از کشور ردای رهبری ملت و هدایت جنبش ها و خرده جنبش های سیاسی و اجتماعی  را سفارش داده، بر قامت خویش اندازه کرده، بریده، دوخته، و به محض خروج از هواپیما، در فرودگاه مقصد، بر تن کرده ایم و از گوشت قربانی مبارزات اصلاح طلبانه ی ملت سهم خواسته ایم!همان دوستان که چند سالی بود حکم دادگاه گرفته و هنوز به زندان نی انداخته بودندشان متهممان کردند که چون دیگر انگیزه و جسارتی برای مبارزه در داخل نمانده، و پیشینه مان نیز نشان می دهد که توان لازم برای تحمل فشارهای روحی و جسمی و تهدیدهای زمان بازداشت را نداشته ایم، اکنون که از بند رسته  و در گوشه ی امن نشسته ایم، از کنار گود دائم فریاد برمی آوریم که "لنگش کن"! از آسمان مبارزات چریکی ییش از انقلاب به ریسمان حال بافتند و نتیجه گرفتند که مبارزان ییشین برای ییشبرد منافع خلق فرار می کردند و فراریان کنونی برای رسیدن به منافع خود.

پنج - حال که آن چه بر من گذشت را مرور می کنم، قید خانواده و زندگی در داخل را بزنی و جلای وطن برگزینی و بی هیچ پشتوانه ای سر از بانکوک در بیاوری.تحقیر شوی و گرسنگی بچشی. همه ی دار و ندارت را در نخستین روزهای سفراز دست بدهی و ده ها روز به یک و دو وعده غذای ساده اکتفا کنی.سخت ترین شرایط را که گفتن ندارد تاب بیاوری. بجنگی و دندان روی جگر بگذاری تا پس از سال ها،به یک زندگی ساده ی کم تر از زندگی ات در ایران برسی، کم از تحمل سخت ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها و پذیرش احکام سنگین زندان نبود.اما بدان می ارزید که نماندی تا زیرفشارهای جسمی و روحی کم می آوردی و دوستان یا قرارها و برنامه های گروه شان را لو می دادی، و یا تواب می شدی و گاه همکار وزارت اطلاعات و حتما مضحکه  ی صدا و سیما. و یک عمر شرمنده ی خود و وابستگان ، دوستان و ملت!

شش - یای فشردن بر ماندن در ایران قابل ستایش است و حرفی در خور. اما یافشاری بر ماندن در موضع حمایت از نظام حرف دیگری است . یا باید بازرگان ماند و در کشور ماند و مدعی بود یا مثل بنی صدر رفت!دوستان مطبوعاتي گرانقدري که زماني به حق افتخار مطبوعات محسوب شدند و به همکاري شان مفتخر بودم، بهتر مي دانند هر کدام از به عنوان مثال همان جوانان کيو کيو بنگ بنگي که به زعم آنان استفراغ‌شان را باز مى‌خورند و به تعبيرى نزديکتر به واقع استفراغ خورده را باز برگردانده اند، با همين قد و اندازه حقير که کلام دوستان چنينشان مي نمود، بيشتر از همه مدعيان رهبری اصلاحات، طلبکار اين نظام و انقلاب و ملت اند که اکنون آن را باز بر مي گردانند و متحمل پرداخت هزينه اصلاحاتى شده‌اند که رهبرى مجازى اش با ديگران بود! از شکنجه و زندان و اعتراف تا آوارگى در غربت! و تا همکاری با صدای امریکا! متهم آنانی هستند که دست از حمایت برداشتند و به نفع امام و نظامشان عقب نشستند!هم آنان که برای خاطر نظام،حتی حاضر نشدند از همراهان در حصر شجاع جنبش سبز ملت با یک رای ندادن حمایت کنند!

از حلقه ی گفت و گو، یادداشت هفتم،"چرا ماندم،چرا رفتم؟!" :

مهدی جامی،   سیبستان
آرش آبادپور، کمانگیر
محمد معینی، راز سر به مهر
آرش بهمنی، مرثیه های خاک
مسعود برجیان، پیام ایرانیان
آرمان پریان، مجمع دیوانگان
شهاب الدین شیخی، نه از جنس خودم نه از جنس شما
پارسا صائبی، پارسا نوشت
مریم اقدمی، مریم اینا
داریوش محمدپور، ملکوت


۲ فروردین ۱۳۹۱

نوروز خوانی!

-  اگر روزی جهان آغازی داشته است بی شک آن روز،همین نوروز ایرانی ما بوده است. با نفس باد صبا و در فروردین. در همان لحظه ی آغازین بهار که هر سال جشن گرفته ایم. اگر هم آفرینشی در کار بوده است همان پنج روز نخست نوروزجلالی بوده است و به حکم مير نوروزي.

- تصور کنید نخستین روز آغاز جهان، درابتدای زمان، نوروز نخستین، چه بهشتی بوده است. بی آن که زمستانی باشد و سرمایی، بهار، آغاز زندگی شده است. با بهار، سبزی آمده است و جوانه‌ها شکفته اند. شکوفه ها باز شده اند و عطر نوروز در همه جا پیچیده است و  نوای ساز نوروز به هر جا رسیده است. چمن در این روز سر زده است و هزار دستان، بی رنج دی، در همین روز به سخن آمده است و زمان زمین آغاز شده است.

- بهار در ازل آمده بود.اما نه گردش روزگاری که  با آمدنش آغاز شده بود به او وفا کرد و نه آفتابی که با آغاز او تابانیدن گرفت. چندی نگذشت که گرمای تابستان مهلتش نداد و جای وی را به خزان سپرد.خزان که آمده بود تا  به قیمت برگریزان، آمدن زمستان را فراهم کند، رفت و زمستان سرد در رسید. سه گاه زمستان سیصد گاه را می مانست و ظلمت نه توی مرگ اندودش دل زمین را میرانده بود.

- تو گویی دل روزگار به حال زمین سوخته باشد نوروز را باز فرستاد تا آمدن دوباره ی بهار را نوید دهد. اما  به گردشی جبرآمیز این آمد و شد ابدی شد تا سال و ماه و فصل ، و زندگی و امید به ماندن معنا پیدا کند.

- هر سال خانه را می تکانی. نوروز بی لحظه ای تاخیر می آید و تا تکانی به خود می دهی لحظه ای دیگر رفته است!کاش می شد بماند برای همیشه!

- گیرم که می ماند! اما آن وقت امید به چه کارمان می آمد؟!


عکس از : محمد رضایی
........

از حلقه ی گفت و گو در این باره :

فرشته قاضی: ایران بان
مهدی جامی در:  سیبستان
پارسا صائبی: پارسانوشت

۲۰ اسفند ۱۳۹۰

خاتمی،اخلاق،سیاست یا هیچ کدام؟

  تجربه ی سال های حرکت اصلاح طلبی و جنبش سبز نشان داد تنها راه برون رفت ، ایستادگی عملی در برابر منویات رهبری است و نخستین و موثرترین آن هم تحریم علنی انتخابات است و نه تذبذب اصرار بر حفظ نظامی که آن هم در حاکمیت خامنه ای و فقیهان شورای نگهبان خلاصه شده است.

انقلاب اسلامی ایران با رهبری آیت الله خمینی که در شعار هایش سعی در حرکت بر مرکب آگاهی های جدید داشت به پیروزی رسید. اکثریت قاطع مردم و بسیاری از روشنفکران سیاسی نیز بی توجه به عواقب عملی شعاری ناآزموده و با تکیه بر  وعده های خام رهبر انقلاب مبنی بر دموکراتیک بودن دولت اسلامی، تاکید بر انتخاب نهایی ملت و نظام ناشی از ملت و تکیه بر جمهوری بودن حکومت مانند مدل های موجود در همه جای دنیا و تایید حقوق بشر، در یک اشتباه تاریخی به خیال اقبال دموکراسی ، به «جمهوری اسلامی» رای آری دادند.

قانون اساسی ییشنهادی دولت موقت که با تغییرات جزیی به تایید رهبر انقلاب نیز رسیده بود سر از باند فقیهان در آورد و با تغییرات اساسی درباره ی شورای نگهبان و گنجاندن اصل فاشیستی «ولایت فقیه» به مجلس خبرگان رسید. گل ولایت که به سبزه ی شورای نگهبانی که بدون حضورش مجلس منتخب ملت از اعتبار ساقط بود  نیز آراسته شده بود نشانی از داغ استبدادی داشت که همچنان بر پیشانی ملت فریب خورده  نشسته است. به هر روی، در یک اشتباه تاریخی دیگر ، قانون اساسی جمهوری اسلامی در فضای آکنده از شور انقلابی و بی توجه به توصیه منتقدین به تصویب نهایی ملت رسید.

در طول سال های نخستین انقلاب و جنگ و در زمان حیات بنیانگذار، هزینه ی رای به جمع دین و دموکراسی، به گزافی تمام و به قیمت کوتاهی دست همه از حکومت و سپردن آن به صنف روحانیان یرداخته شد و دموکراسی و جمهوریت به زباله دان جمهوری اسلامی یرتاب شد. یس از مرگ وی، فقیهان دین فروش که حال، والیان مطلق امر بودند به اندک اعتبار شعاریی که رهبر درگذشته به حقوق ملت داده بود هم تاختند و تابش نیاوردند. شیخ مصباح یزدی از این دسته فقهای دروغ زن دین فروش است که یس از مرگ آیت الله زبان گشود و به مقابله با دموکراسی یرداخت و البته چه نیک می دانست که دینی که ایشان می یندارند با دموکراسی منافات دارد.

فضای اختناق و سرکوب در این دوران که مصادف با رهبری خامنه ای و ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی بود، به اوج خود رسید و فضای جنبش دوم خرداد ــ خواه واقعی و خواه از ییش ساخته ــ نتیجه ای جدی داد و آزادی نسبی مطبوعات و برخی سهل گیری های اجتماعی، در نخستین سال یس از جنبش ،شوری دیگر آفرید، نه چندان مبتنی بر خرد سازمان یافته. خاتمی که همین طور ناخواسته نامزد شد و ناباورانه رئیس چمهور، در کنار شعار اصلاحات در چهارچوب قانون اساسی و با وجود تاکید بر ابهام ها و تعارض های درون قانون اساسی ، ادعا می کرد که «جمهوری ولایی» ایران ظرفیت خوداصلاحی را دارد و اصلا او آمده است که همین ظرفیت را به منصه ی عمل رساند. می گفت «خاستگاه حکومت» و نقشی که رای مردم در «مشروعیت» آن دارد، این امکان را فراهم ساخته است تا بتوان تفسیری دموکراتیک از قانون اساسی حاکم کرد و قانون اساسی را ییش برد. «راهکار» عملی اش هم همان به دست گرفتن بخش های انتخابی حکومت و ییش بردن اصلاحات با بهره گیری از اختیارات قانونی بود. غافل از آن که تنها تناقض های موجود در اصول ولایت فقیه،خبرگان رهبری، اختیارات رهبر و شورای نگهبان قانون اساسی جمهوری اسلامی به عنوان محوری اساسی، در نبردی همیشگی با دموکراسی راه را بر هر اصلاحی از آن دست که مدعی شد و نتوانست، بست.

ریاست جمهوری، مجلس و شوراهای اسلامی نهادهایی بود که به یمن اعتماد مردم به دست او و اصلاح طلبان افتاد تا به خیال و شاید بهتر آن که بگوییم مدعای خود، راه اصلاحات را هموار سازند. همه ی آن رویا- وعده ها یایان یافت و ثابت کرد که سقف اصلاحات مورد ادعا در چارچوب چنین قانونی همان بود که در دوران هشت ساله دیدیم که آن هم تحمل نشد. دوران خاتمی تمام شد. یس از آن هم یا سکوت کرد و یا اگر حرفی زد دیگر شوقی در آن نبود و انگیزه ای بر نمی انگیخت. برخی دریافتند که خاتمی نیز بر خلاف شعارها  نماینده ی نظام بود برای مردم و نه وکیل مردم در برابر نظام. برخی ترجیح دادند به خاطره ی خاتمی خوش باشند و برخی همچنان برای جمع آوری رای از خنده های تبلیغاتی اش بهره بردند تا شاید فرجی سازد. خاتمی همچنان ییام ملت را که در دو انتخابات بعدی، درک خود از نا امیدی از راهکار -وعده ی شکست خورده ی او را به نمایش گذاردند ندید و یا خود را به نابینایی زد و همچنان آب دموکراسی در هاون ولایت فقیه کوبید! فقیهان دروغ زن،این را هم بر نتافتند و کامرانی نمایشی اصلاحات با فشار مفرط آنان و عقب نشینی های متعدد خاتمی به نفع «نظام» جمهوری اسلامی که به قول امامش باید ناشی از ملت می بود، یایان یافت.

با گذشت ینج روز از انتخابات ریاست جمهوری بعدی هیچ نتیجه ی رسمی و واقعی اعلام نشد.احمدی نژاد که با تقلب آمد، کار طرفداران خاتمی ــ بر خلاف بزرگ منشی دوره ی شکست یس ار مجلس چهارم و سکوت موثر و بازسازی خود ــ شد مظلوم نمایی و غول ساختن از احمدی نژاد. همچنان که زمانی در ماجرای قتل های زنجیره ای ــ به اقتضای نرخ روز ــ فراموش کرده بودند هاشمی رفسنجانی شریک جرم و به نوعی عامل بود و نه آمر، از یاد بردند احمدی نژاد هم اگر در قتل سامی دست داشته، عامل مزدوری بیش نبوده است و رهبری فاشیسمی نیز که می گفتند و در هراس از آن به رای به هاشمی توصیه می کردند، جای دیگر است! نه در قواره ی کسی مثل احمدی نژاد است و نه از آستین هاشمی بیرون خواهد آمد! بنا بر این چه هاشمی به کاخ تدارکاتچی بدون جمهور اسلامی راه می یافت و چه احمدی نژاد برنده ی این مضحکه می شد، هراس از ابقای فاشیسم باقی بود و حاضر شدن در یای صندوق آرا و رای به هر کدام از نامزدها رای چند باره به ثبات ولایت فقیهان فاشیست.
از بازی های خاتمی در آخرین انتخابات ریاست جموری با ملت و موسوی در می گذریم. یادمان هست باز هم احمدی نژاد با تقلب و این بار با گرفتن قربانی هایی از ملت، شست ولایت را نشان موسوی و کروبی و همچنین خاتمی داد و از صندوق رای بیرون آمد. موسوی و کروبی بر پیمان خود ایستادند و هزینه اش را دادند اما مرد اخلاق سیاسی باز شانه خالی کرد و عقب نشست!

به نظر می رسد آن همه تجربه ی سخت و فرصت سوخته به شخص خاتمی هم ثابت کرده باشد که با توجه به تضاد آشکار میان دو مدل حکومتی «ولایت فقیه» و «جمهوریت»، ابزار دموکراسی در نظام ولایی قابل استفاده نیست و سایه‌ی ولایت فقیهان و ابزار انحصاری‌شان مانند شورای نگهبان به عنوان‌جدی ترین موانع در مقابل اقدامات رئیس جمهوری و مجلس منتخب مردم، راه را بر حضور حداقلی دموکراسی در کشور نیز بسته و حق نا حق ولایت مطلق حق انتخاب نصفه نیمه را هم از مردم گرفته است.مگر آن که ریگی در کفش اخلاق سید باشد و یا سیاست نداند و درپی فریب بگردد. تکرار دوباره ی همان راه کور با سوخت و سرعتی به مراتب ضعیف تر و کم تر که جز زایل کردن زمان، نتیجه ای در بر نخواهد داشت و معجزه ای هم نخواهد آفرید. پس چرا باید در آخرین لحظه ها  پای صندوق آرای دماوند می رفت و به "جمهوری اسلامی" رای می داد؟

شاید اگر خاتمی می توانست در هشت سال ریاست جمهوری اش نمود عملی امکان جمع میان دین و دموکراسی را به نمایش بگذارد.اگر روزنه ای از امید به دموکراسی درهشت سال سازندگی و هشت سال انقلاب و جنگ به چشم می آمد وملت بدان نمی رسیدند که  خیال باطلی به نام حکومت «جمهوری اسلامی» و یروژه « دموکراسی دینی»، جز هزینه ای گزاف برایشان نداشته است ، می توانست همچنان سر در  زیر برف وفاداری به نظام و گرفتار در تذبذبی به نام جمهوری اسلامی،  به خواست و اراده ی ملی « تحریم انتخابات » تن در ندهد. می شد اخلاق گرایی اش را تحسین کرد و یا سیاستمداری برجسته اش خواند که فرصت می شناسد! اما کارنامه ی خاتمی نشانه هایی از بی اخلاقی و سیاست ندانی او دارد که قابل انکار نیست!هر چند شیفته ی گفته های وقت خوشی اش و کشته ی لبخندهای دوران صدارت اش باشیم!

نجات نظام و اسلامی که حضرت ایشان دل در گرو آنها بست و به نفع آن حاضر به یذیرش خواست ملت نشد و دوبار به "جمهوری اسلامی" رای داد، در گرو خروج از حاکمیت و نظام ضد مردمی در حضور جمهور بود و حسن خاتمت کار ایشان و بس! صد افسوس که هر بار  فرصتی که بر سر راه بود را سوزاند.

نگاه کلامی خاتمی به جمهوری اسلامی، حکومتی است که زبان شبه مدرن او را تحت تاثیر محتوای منش سنتی وی، استحاله کرده است. شاید کمی بدبینانه و حتی بی انصافی است اگر بگوییم خاتمی با شعار جامعه مدنی و مردم سالاری قصد فریب کاری داشته است. اما عملکرد او به ویژه یس از دومین دوره ریاست جمهوری و غیرقابل دفاع تر از آن پس از کنار گذاشته شدن از قدرت و آغاز دوره ی ریاست جمهوری احمدی نژاد تا حال، نشان از عدم دلبستگی ریشه دار وی به مبانی فکری فلسفی مدرنیته و به تبع آن دموکراسی و جامعه مدنی دارد. آن چه به روشنی در رویکردهای او در برخورد با حرکت های ضد دموکراتیک حاکمیت، تفکر افسون شده اش را رو می کند.

نمونه‌های بسیاری از نمود رویکردهای به ظاهر مدنی اما سنتی در رفتار و روابط رئیس جمهور خاتمی و نمایندگان مجلس اصلاح طلب ششم و نظریه یردازان حکومتی اصلاحات مثال زدنی است. حتی بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز در پاریس به تاکید تمام گفت جمهوری و دموکراسی مورد ادعا همان جمهوری در کشورهای دیگر و یک دموکراسی واقعی است، اما پس از منصرف شدن از قولی که داد، یعنی استقرار در شهر مذهبی قم، سنتی که در عمق اندیشه‌اش ریشه داشت و پای خدا و اسلام را به میانه می‌کشید او را از وعده‌های مترقیانه‌اش دور کرد و خود و ملت را به دام خدعه ای به نام ولایت فقیه انداخت و دموکراسی و جمهوریت را به سخره گرفت.

رئیس جمهوری اصلاح طلب اما پیرو خط امام نیز که در رفتاری دموکراتیک از «ملت» و حقوق مدنی‌اش گفت، دیری نپایید که در عمل به نفع «نظام» و «امام» عقب نشست و ملت را رها کرد. چه او نیز دلبستگی‌های سنتی مذهبی و انقلابی و ارادت به امام و مرادش را نتوانست فراموش کند. خاتمی حتی با آن که می‌دانست تفاوت ره از کجا تا به کجاست، خود و اقتدارگرایان و ملتی را به همان دلیل ریشه دار، فریب داد و «جامعه مدنی» را به «مدینه النبی» تنزل داد. «مردمسالاری دینی»‌اش نیز تنها برای فرار از همان ریشه‌هایی بود که به سختی گرداگرد اندیشه‌اش را گرفته ‌است و از به کارگیری ابزار دموکراسی محض منعش می‌کند و عذابش می‌دهد.
به نظر می رسد در همه ی این سال ها برای حفظ نظام و رای مکرر به "جمهوری اسلامی" به بازی گرفته شدیم و فریب خوردیم!داستان هم نه اخلاق بود و نه سیاست !فریب بود و سراب! و بازی!


در حلقه ی گفت و گو:

پارسا صائبی در : پارسانوشت
آرش کمانگیر : کمانگیر
آرش بهمنی : مرثیه های خاک
مهدی جامی:  سیبستان
مسعود برجیان: پیام ایرانیان
آرمان امیری : مجمع دیوانگان
داریوش محمد پور: راه سیز

۷ اسفند ۱۳۹۰

تحریم یا اعتصاب؟ دو راه، یک نتیجه!

الف )  تحریم های سازمان ملل علیه ایران متوجه بخش نظامی، و تحریم های غرب و به ویژه امریکا متوجه بخش صنعت و البته به تبع آن تجارت و خدمات در اقتصاد ایران است. هنوز پیش از اعمال کامل تحریم ها مدیران واحدهای تولیدی پیش بینی کرده اند با ادامه ی وضعیت موجود چاره‌ای جز تعطیلی واحدها و اخراج کارگران ندارند. افزایش بیش از حد قیمت مواد اولیه و کمبود شدید آن در بسیاری از صنایع، کاهش شدید نقدینگی در واحدهای تولیدی، عدم تمایل بانک‌ها به ارایه تسهیلات، واردات گسترده کالاهای قاچاق و وجود انحصار دولتی در بسیاری از بخش‌ها در کنار این تحریم به همان ختم می شود که با اعتصاب سراسری به عنوان ابزار نافرمانی مدنی خواهد شد. یعنی فلج شدن اقتصاد کشور و عدم صرفه‌ی اقتصادی برای هرگونه فعالیت تولیدی و صنعتی و در نتیجه تعطیلی واحد های صنعتی،افزایش  بیکاری، تورم و بی‌ارزش شدن پول ملی.

ب )  اعتصاب عمومی به عنوان موثرترین ابزار نافرمانی مدنی همیشه مورد توجه رهبران اپوزسیون بوده است. تقریبا همیشه و در همه جا هم وقتی در بخش صنعت  _بیشتر از بازار و بخش خدمات_گسترش یافته و زمانی سپری شده، نتیجه  داده است. اعتصاب عمومی معمولا  به فلج شدن چرخه ی اقتصاد و افزایش نرخ تورم، گرانی و هجوم مردم برای خرید آن چه باقی مانده و صف های طولانی و عصبیت و اعتراض و به خیابان ریختن و بقیه ی ماجرا منجر شده است!ابزار کارسازاعتصاب همان است که اپوزیسیون ضد تحریم و مخالف با حمله ی نظامی می خواهد و بر این دیدگاه است که به جای تحریم اقتصادی و سخت کردن شرایط بر مردم ، باید خود ملت با نافرمانی  مدنی و اعتصاب عمومی به عنوان شاه کلید این حرکت، بر حکومت فائق آید.اما مگر نه این که با اعتصاب سراسری چرخه ی اقتصاد کشور از کار باز ایستاده ،فلج می شود  و گرانی و تورم و صف خرید و تهیه ی ارزاق عمومی و به تبع آن خشونت  به بار می آورد؟

پ )  اعتصاب سراسری کارگران کارخانه ها و کارکنان صنایع نفت و پتروشیمی ایران همان  به بار خواهد آورد که تحریم اقتصادی غرب. اگر تحریم آسیب جدی به مردم خواهد زد، اعتصاب سراسری هم نتیجه ای جز تحمل رنج برای ملت نخواهد داشت.حتما هنوز صف های طولانی نفت و ارزاق عمومی مثل مرغ و تخم مرغ و شیر و ...  و رنج و سختی  ماه های انقلاب اسلامی به یادمان هست. در همان صف ها بود که  کلید تظاهرات شبانه و قرار راهپیمایی ها کلید می خورد.

ت )  به نظر می رسد اگر با اعتصاب عمومی به عنوان یک ابزار کارساز نافرمانی مدنی موافقیم و به ویژه اگر به این نتیجه نیز رسیده ایم که شرایط نافرمانی مدنی فراهم نیست ، باید بر روی تحریم اقتصادی _ اگر بهانه ای برای حمله ی نظامی نشود _ بیشتر فکر کرد و بعد به آن اعتراض کرد.

از حلقه ی گفت و گو در این باره :
  پارسا صائبی در  پارسا نوشت
  آرش بهمنی:    مرثیه های خاک
  مسعود برجیان:    پیام ایرانیان
آرش کمانگیر:   کمانگیر