۱۹ فروردین ۱۳۹۱

چرا می ماندم؟!


یک - من فرزند انقلاب بودم، به این معنا که با «انقلاب اسلامی» به بلوغ جسمی و عقلی رسیدم و از این جهت مصداق «نسل سوخته  ی انقلاب»ام! نسلی که به همه ی نسل انقلابی پیشین خود طلبکار است.طلبکار یک عمر بی عشق و بی شادی!بی آزادی!نسل سوخته‌ای که از همه آزادی‌ها و فرصت‌های اجتماعی که یک جوان نیازمند آن است تا به رشد و بلوغ فهمی و عقلی برسد، محروم ماند.نسلی که حتی بلوغ جنسی اش را هم نتوانست به طور طبیعی تجربه کند.نسلی که میان گوگوش و شجریان وعبدالباسط مانده بود.باید در مسجد و مدرسه  عبدالباسط  گوش می کرد و در خانه و دور از دیگران شجریان می شنید و تازه کمی هم احساس گناه می کرد - مثل احساس گناه استمنا - و در دل همچنان گوگوش زمزمه می کرد. نخستین سال‌های بلوغ جنسی ام با فعالیت‌های متعدد انقلابی، ملی و مذهبی گذشت. یازده ساله بودم که به جای آن کار دیگر مشت گره می کردم و با پدر به تظاهرات می رفتیم و مرگ بر شاه می گفتیم.کشمش و نخود اهدایی شاه را بر سر معاون مدرسه می ریختیم و از رفتن به کلاس درس خودداری می کردیم.ماه های پس از پیروزی انقلاب شده بودم چوب دو سر نجس!انقلابی ضد انقلاب!درک منسجم و درستی از آن چه می گذشت نداشتم اما نجابت و مظلومیت بازرگان را لمس می کردم وقتی همه از چماقدار حزب اللهی تا داس و چکشی ها بر سر میز استاندارش ادرار می کردند!به یاد دارم چه بر سر شادروان دکتر حبیب داوران آوردند  بی انصاف ها. با حضور بنی صدر اولین ضربه های چماق چماقداران را بر تن خود تجربه کردم . بنی صدر اما نماند تا مثل بازرگان خوره ی روح و جانشان شود. رفت.
شور دین و سیاست، ‌مرا از عمق شعور علمی بازداشت، در آزمون پزشکی یذیرفته نشدم و در اوج جنگ، پیش از موعد مقرر به سربازی وظیفه در جبهه نبرد تحمیلی حاضر شدم. پس از ۲۳ ماه حضور در مناطق جنگی و دست و پنجه زدن با نکشتن و کشته نشدن، هم زمان شنیدم که به یک جرعه زهر مجازی، دریا دریا خون حقیقی شسته شد! نوشنده به دیار باقی شتافت و با داستانی ساختگی و یک شبه، با دو حکم نامتعارف و غیر قانونی بشارت بر آیت‌اللهی و رهبری کسی دادند که در کسوت ییشینش بس فهیم تر به نظر رسید!

دو - دوران سخت خفقان ریاست جمهوری سازندگی غیر سیاسی و حضور در دانشگاه و خواندن علوم مدیریت آن هم از نوع دولتی، دوره ی گذار کامل از مشکوک ماندن میان گوگوش و شجریان و عبدالباسط و بنیادگرایی دینی به کثرت‌گرایی شد و گناهان کبیره بود که باریدن می گرفت! بریدن از توصیه های شریعتی و آشنایی با افکار نو شده ی دکتر عبد الکریم سروش و دیدگاه های پلورالسیتیک وعقل گرایانه کارل ریموند پوپر و دیگران از روسو تا فوکو در آن دوران، مرا هر چه بیشتر از افکار انحصاری دور می کرد و همچنین خصلت و فکرت جناب محمد مجتهد شبستری یاری رسان شده بود.
سه - با آغاز جنبش اصلاح‌طلبی و انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری، به جمع اصلاح‌ طلبان پیوستم و همکاری بی‌مزد و مداومم با روزنامه‌های اصلاح‌طلب آغاز شد. خواب و آرام نداشتم. وقت اداری در بانک کشاورزی. عصر، دفتر روزنامه و کتابخانه و شب خواندن بود و نوشتن! یادداشت‌هایم با «صبح امروز» و «خرداد» به‌ویژه با پاسخ‌های متعدد به مدعیات متحجرانه آن شیخ یزدی به نام مصباح آغاز و با همکاری فشرده‌تر در «بهار» که از درد پنهان پر بود و «دوران امروز» که صبح را می‌مانست و «بنیان» که مرصوص بود و «سازندگی» که در نطفه خفه شد و «آیینه» که ییش از آن که خود را در خود ببیند ناکام ماند ادامه یافت. روزهای تلخ و ناگواری بود و مرگ هر کدامشان، تلف شدن مشت مشت سلول‌های قلبم که پاره پاره می‌شد. جوانی نادیده‌ام رفت! در نبودشان به هر روزنامه ای سرک کشیدم و همچنان نوشتم تا شاید جوانی یی را که از نسل پیشین طلب داشتم باز یابم. از «جامعه مدنی» که تنها وعده‌اش ماند تا «صدای عدالت» که صدایش را هم نشنیدیم! اما اثر نداشت! سوزن بود که بر سنگ می‌زدیم و نقش نمی‌انداخت!
و مزد «آزادی خواهی» و «راست نویسی»ام آن بود که از باقیمانده حداقل حقوق اجتماعی در ایران نیز محروم شوم و آواره غربت! داستان من داستان همه کسانی بود که در دوران موقت اصلاح‌طلبی در ایران، «فرصت آزادی بیان» یافتند و بعد از بیان منظر در معرض تهدید، محاکمه، زندان، آدم ربایی، آدم کشی، شکنجه و اعدام بوده‌اند و هستند. ادعا نامه ی نماینده ی مدعی العموم را که دیدم، بریدم! هر چند به روی کسی نیاوردم، اما می ترسیدم. گنجی نبودم که زیر فشار شکنجه دوام بیاورم و حسرت آخ بر دل بگذارم و مانیفست منتشر کنم! یک ساعته اعتراف می کردم به کار نکرده! ابراهیم نبوی هم نبودم که هی توبه کنم وآب از آب تکان نخورد! جز حمایت از نشر یادداشت های تند و تیزم هم، حمایت کسی یشت سرم نبود تا مثل آن جماعت اصلاح طلب هی بنویسم و ــ لابد ــ به احترام نسبت خانوادگی یی چیزی به دادگاه فراخوانده شوم حد اکثر جریمه ای،حکم زندانی، چیزی! بعد هم بیایم  این سر جو بایستم و فحشی بدهم،اما دست به یقه نشوم و از آن سر جو فحشی بستانم!  پس فرار را بر قرار ترجیح دادم!

چهار - بعضی از دوستان که به مسئولیت خودمان در روزنامه ها یشان می نوشتیم  ما را مسافرانی جدید و تازه به دوران رسیده خواندند که پیش از خروج از کشور ردای رهبری ملت و هدایت جنبش ها و خرده جنبش های سیاسی و اجتماعی  را سفارش داده، بر قامت خویش اندازه کرده، بریده، دوخته، و به محض خروج از هواپیما، در فرودگاه مقصد، بر تن کرده ایم و از گوشت قربانی مبارزات اصلاح طلبانه ی ملت سهم خواسته ایم!همان دوستان که چند سالی بود حکم دادگاه گرفته و هنوز به زندان نی انداخته بودندشان متهممان کردند که چون دیگر انگیزه و جسارتی برای مبارزه در داخل نمانده، و پیشینه مان نیز نشان می دهد که توان لازم برای تحمل فشارهای روحی و جسمی و تهدیدهای زمان بازداشت را نداشته ایم، اکنون که از بند رسته  و در گوشه ی امن نشسته ایم، از کنار گود دائم فریاد برمی آوریم که "لنگش کن"! از آسمان مبارزات چریکی ییش از انقلاب به ریسمان حال بافتند و نتیجه گرفتند که مبارزان ییشین برای ییشبرد منافع خلق فرار می کردند و فراریان کنونی برای رسیدن به منافع خود.

پنج - حال که آن چه بر من گذشت را مرور می کنم، قید خانواده و زندگی در داخل را بزنی و جلای وطن برگزینی و بی هیچ پشتوانه ای سر از بانکوک در بیاوری.تحقیر شوی و گرسنگی بچشی. همه ی دار و ندارت را در نخستین روزهای سفراز دست بدهی و ده ها روز به یک و دو وعده غذای ساده اکتفا کنی.سخت ترین شرایط را که گفتن ندارد تاب بیاوری. بجنگی و دندان روی جگر بگذاری تا پس از سال ها،به یک زندگی ساده ی کم تر از زندگی ات در ایران برسی، کم از تحمل سخت ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها و پذیرش احکام سنگین زندان نبود.اما بدان می ارزید که نماندی تا زیرفشارهای جسمی و روحی کم می آوردی و دوستان یا قرارها و برنامه های گروه شان را لو می دادی، و یا تواب می شدی و گاه همکار وزارت اطلاعات و حتما مضحکه  ی صدا و سیما. و یک عمر شرمنده ی خود و وابستگان ، دوستان و ملت!

شش - یای فشردن بر ماندن در ایران قابل ستایش است و حرفی در خور. اما یافشاری بر ماندن در موضع حمایت از نظام حرف دیگری است . یا باید بازرگان ماند و در کشور ماند و مدعی بود یا مثل بنی صدر رفت!دوستان مطبوعاتي گرانقدري که زماني به حق افتخار مطبوعات محسوب شدند و به همکاري شان مفتخر بودم، بهتر مي دانند هر کدام از به عنوان مثال همان جوانان کيو کيو بنگ بنگي که به زعم آنان استفراغ‌شان را باز مى‌خورند و به تعبيرى نزديکتر به واقع استفراغ خورده را باز برگردانده اند، با همين قد و اندازه حقير که کلام دوستان چنينشان مي نمود، بيشتر از همه مدعيان رهبری اصلاحات، طلبکار اين نظام و انقلاب و ملت اند که اکنون آن را باز بر مي گردانند و متحمل پرداخت هزينه اصلاحاتى شده‌اند که رهبرى مجازى اش با ديگران بود! از شکنجه و زندان و اعتراف تا آوارگى در غربت! و تا همکاری با صدای امریکا! متهم آنانی هستند که دست از حمایت برداشتند و به نفع امام و نظامشان عقب نشستند!هم آنان که برای خاطر نظام،حتی حاضر نشدند از همراهان در حصر شجاع جنبش سبز ملت با یک رای ندادن حمایت کنند!

از حلقه ی گفت و گو، یادداشت هفتم،"چرا ماندم،چرا رفتم؟!" :

مهدی جامی،   سیبستان
آرش آبادپور، کمانگیر
محمد معینی، راز سر به مهر
آرش بهمنی، مرثیه های خاک
مسعود برجیان، پیام ایرانیان
آرمان پریان، مجمع دیوانگان
شهاب الدین شیخی، نه از جنس خودم نه از جنس شما
پارسا صائبی، پارسا نوشت
مریم اقدمی، مریم اینا
داریوش محمدپور، ملکوت


۲ فروردین ۱۳۹۱

نوروز خوانی!

-  اگر روزی جهان آغازی داشته است بی شک آن روز،همین نوروز ایرانی ما بوده است. با نفس باد صبا و در فروردین. در همان لحظه ی آغازین بهار که هر سال جشن گرفته ایم. اگر هم آفرینشی در کار بوده است همان پنج روز نخست نوروزجلالی بوده است و به حکم مير نوروزي.

- تصور کنید نخستین روز آغاز جهان، درابتدای زمان، نوروز نخستین، چه بهشتی بوده است. بی آن که زمستانی باشد و سرمایی، بهار، آغاز زندگی شده است. با بهار، سبزی آمده است و جوانه‌ها شکفته اند. شکوفه ها باز شده اند و عطر نوروز در همه جا پیچیده است و  نوای ساز نوروز به هر جا رسیده است. چمن در این روز سر زده است و هزار دستان، بی رنج دی، در همین روز به سخن آمده است و زمان زمین آغاز شده است.

- بهار در ازل آمده بود.اما نه گردش روزگاری که  با آمدنش آغاز شده بود به او وفا کرد و نه آفتابی که با آغاز او تابانیدن گرفت. چندی نگذشت که گرمای تابستان مهلتش نداد و جای وی را به خزان سپرد.خزان که آمده بود تا  به قیمت برگریزان، آمدن زمستان را فراهم کند، رفت و زمستان سرد در رسید. سه گاه زمستان سیصد گاه را می مانست و ظلمت نه توی مرگ اندودش دل زمین را میرانده بود.

- تو گویی دل روزگار به حال زمین سوخته باشد نوروز را باز فرستاد تا آمدن دوباره ی بهار را نوید دهد. اما  به گردشی جبرآمیز این آمد و شد ابدی شد تا سال و ماه و فصل ، و زندگی و امید به ماندن معنا پیدا کند.

- هر سال خانه را می تکانی. نوروز بی لحظه ای تاخیر می آید و تا تکانی به خود می دهی لحظه ای دیگر رفته است!کاش می شد بماند برای همیشه!

- گیرم که می ماند! اما آن وقت امید به چه کارمان می آمد؟!


عکس از : محمد رضایی
........

از حلقه ی گفت و گو در این باره :

فرشته قاضی: ایران بان
مهدی جامی در:  سیبستان
پارسا صائبی: پارسانوشت

۲۰ اسفند ۱۳۹۰

خاتمی،اخلاق،سیاست یا هیچ کدام؟

  تجربه ی سال های حرکت اصلاح طلبی و جنبش سبز نشان داد تنها راه برون رفت ، ایستادگی عملی در برابر منویات رهبری است و نخستین و موثرترین آن هم تحریم علنی انتخابات است و نه تذبذب اصرار بر حفظ نظامی که آن هم در حاکمیت خامنه ای و فقیهان شورای نگهبان خلاصه شده است.

انقلاب اسلامی ایران با رهبری آیت الله خمینی که در شعار هایش سعی در حرکت بر مرکب آگاهی های جدید داشت به پیروزی رسید. اکثریت قاطع مردم و بسیاری از روشنفکران سیاسی نیز بی توجه به عواقب عملی شعاری ناآزموده و با تکیه بر  وعده های خام رهبر انقلاب مبنی بر دموکراتیک بودن دولت اسلامی، تاکید بر انتخاب نهایی ملت و نظام ناشی از ملت و تکیه بر جمهوری بودن حکومت مانند مدل های موجود در همه جای دنیا و تایید حقوق بشر، در یک اشتباه تاریخی به خیال اقبال دموکراسی ، به «جمهوری اسلامی» رای آری دادند.

قانون اساسی ییشنهادی دولت موقت که با تغییرات جزیی به تایید رهبر انقلاب نیز رسیده بود سر از باند فقیهان در آورد و با تغییرات اساسی درباره ی شورای نگهبان و گنجاندن اصل فاشیستی «ولایت فقیه» به مجلس خبرگان رسید. گل ولایت که به سبزه ی شورای نگهبانی که بدون حضورش مجلس منتخب ملت از اعتبار ساقط بود  نیز آراسته شده بود نشانی از داغ استبدادی داشت که همچنان بر پیشانی ملت فریب خورده  نشسته است. به هر روی، در یک اشتباه تاریخی دیگر ، قانون اساسی جمهوری اسلامی در فضای آکنده از شور انقلابی و بی توجه به توصیه منتقدین به تصویب نهایی ملت رسید.

در طول سال های نخستین انقلاب و جنگ و در زمان حیات بنیانگذار، هزینه ی رای به جمع دین و دموکراسی، به گزافی تمام و به قیمت کوتاهی دست همه از حکومت و سپردن آن به صنف روحانیان یرداخته شد و دموکراسی و جمهوریت به زباله دان جمهوری اسلامی یرتاب شد. یس از مرگ وی، فقیهان دین فروش که حال، والیان مطلق امر بودند به اندک اعتبار شعاریی که رهبر درگذشته به حقوق ملت داده بود هم تاختند و تابش نیاوردند. شیخ مصباح یزدی از این دسته فقهای دروغ زن دین فروش است که یس از مرگ آیت الله زبان گشود و به مقابله با دموکراسی یرداخت و البته چه نیک می دانست که دینی که ایشان می یندارند با دموکراسی منافات دارد.

فضای اختناق و سرکوب در این دوران که مصادف با رهبری خامنه ای و ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی بود، به اوج خود رسید و فضای جنبش دوم خرداد ــ خواه واقعی و خواه از ییش ساخته ــ نتیجه ای جدی داد و آزادی نسبی مطبوعات و برخی سهل گیری های اجتماعی، در نخستین سال یس از جنبش ،شوری دیگر آفرید، نه چندان مبتنی بر خرد سازمان یافته. خاتمی که همین طور ناخواسته نامزد شد و ناباورانه رئیس چمهور، در کنار شعار اصلاحات در چهارچوب قانون اساسی و با وجود تاکید بر ابهام ها و تعارض های درون قانون اساسی ، ادعا می کرد که «جمهوری ولایی» ایران ظرفیت خوداصلاحی را دارد و اصلا او آمده است که همین ظرفیت را به منصه ی عمل رساند. می گفت «خاستگاه حکومت» و نقشی که رای مردم در «مشروعیت» آن دارد، این امکان را فراهم ساخته است تا بتوان تفسیری دموکراتیک از قانون اساسی حاکم کرد و قانون اساسی را ییش برد. «راهکار» عملی اش هم همان به دست گرفتن بخش های انتخابی حکومت و ییش بردن اصلاحات با بهره گیری از اختیارات قانونی بود. غافل از آن که تنها تناقض های موجود در اصول ولایت فقیه،خبرگان رهبری، اختیارات رهبر و شورای نگهبان قانون اساسی جمهوری اسلامی به عنوان محوری اساسی، در نبردی همیشگی با دموکراسی راه را بر هر اصلاحی از آن دست که مدعی شد و نتوانست، بست.

ریاست جمهوری، مجلس و شوراهای اسلامی نهادهایی بود که به یمن اعتماد مردم به دست او و اصلاح طلبان افتاد تا به خیال و شاید بهتر آن که بگوییم مدعای خود، راه اصلاحات را هموار سازند. همه ی آن رویا- وعده ها یایان یافت و ثابت کرد که سقف اصلاحات مورد ادعا در چارچوب چنین قانونی همان بود که در دوران هشت ساله دیدیم که آن هم تحمل نشد. دوران خاتمی تمام شد. یس از آن هم یا سکوت کرد و یا اگر حرفی زد دیگر شوقی در آن نبود و انگیزه ای بر نمی انگیخت. برخی دریافتند که خاتمی نیز بر خلاف شعارها  نماینده ی نظام بود برای مردم و نه وکیل مردم در برابر نظام. برخی ترجیح دادند به خاطره ی خاتمی خوش باشند و برخی همچنان برای جمع آوری رای از خنده های تبلیغاتی اش بهره بردند تا شاید فرجی سازد. خاتمی همچنان ییام ملت را که در دو انتخابات بعدی، درک خود از نا امیدی از راهکار -وعده ی شکست خورده ی او را به نمایش گذاردند ندید و یا خود را به نابینایی زد و همچنان آب دموکراسی در هاون ولایت فقیه کوبید! فقیهان دروغ زن،این را هم بر نتافتند و کامرانی نمایشی اصلاحات با فشار مفرط آنان و عقب نشینی های متعدد خاتمی به نفع «نظام» جمهوری اسلامی که به قول امامش باید ناشی از ملت می بود، یایان یافت.

با گذشت ینج روز از انتخابات ریاست جمهوری بعدی هیچ نتیجه ی رسمی و واقعی اعلام نشد.احمدی نژاد که با تقلب آمد، کار طرفداران خاتمی ــ بر خلاف بزرگ منشی دوره ی شکست یس ار مجلس چهارم و سکوت موثر و بازسازی خود ــ شد مظلوم نمایی و غول ساختن از احمدی نژاد. همچنان که زمانی در ماجرای قتل های زنجیره ای ــ به اقتضای نرخ روز ــ فراموش کرده بودند هاشمی رفسنجانی شریک جرم و به نوعی عامل بود و نه آمر، از یاد بردند احمدی نژاد هم اگر در قتل سامی دست داشته، عامل مزدوری بیش نبوده است و رهبری فاشیسمی نیز که می گفتند و در هراس از آن به رای به هاشمی توصیه می کردند، جای دیگر است! نه در قواره ی کسی مثل احمدی نژاد است و نه از آستین هاشمی بیرون خواهد آمد! بنا بر این چه هاشمی به کاخ تدارکاتچی بدون جمهور اسلامی راه می یافت و چه احمدی نژاد برنده ی این مضحکه می شد، هراس از ابقای فاشیسم باقی بود و حاضر شدن در یای صندوق آرا و رای به هر کدام از نامزدها رای چند باره به ثبات ولایت فقیهان فاشیست.
از بازی های خاتمی در آخرین انتخابات ریاست جموری با ملت و موسوی در می گذریم. یادمان هست باز هم احمدی نژاد با تقلب و این بار با گرفتن قربانی هایی از ملت، شست ولایت را نشان موسوی و کروبی و همچنین خاتمی داد و از صندوق رای بیرون آمد. موسوی و کروبی بر پیمان خود ایستادند و هزینه اش را دادند اما مرد اخلاق سیاسی باز شانه خالی کرد و عقب نشست!

به نظر می رسد آن همه تجربه ی سخت و فرصت سوخته به شخص خاتمی هم ثابت کرده باشد که با توجه به تضاد آشکار میان دو مدل حکومتی «ولایت فقیه» و «جمهوریت»، ابزار دموکراسی در نظام ولایی قابل استفاده نیست و سایه‌ی ولایت فقیهان و ابزار انحصاری‌شان مانند شورای نگهبان به عنوان‌جدی ترین موانع در مقابل اقدامات رئیس جمهوری و مجلس منتخب مردم، راه را بر حضور حداقلی دموکراسی در کشور نیز بسته و حق نا حق ولایت مطلق حق انتخاب نصفه نیمه را هم از مردم گرفته است.مگر آن که ریگی در کفش اخلاق سید باشد و یا سیاست نداند و درپی فریب بگردد. تکرار دوباره ی همان راه کور با سوخت و سرعتی به مراتب ضعیف تر و کم تر که جز زایل کردن زمان، نتیجه ای در بر نخواهد داشت و معجزه ای هم نخواهد آفرید. پس چرا باید در آخرین لحظه ها  پای صندوق آرای دماوند می رفت و به "جمهوری اسلامی" رای می داد؟

شاید اگر خاتمی می توانست در هشت سال ریاست جمهوری اش نمود عملی امکان جمع میان دین و دموکراسی را به نمایش بگذارد.اگر روزنه ای از امید به دموکراسی درهشت سال سازندگی و هشت سال انقلاب و جنگ به چشم می آمد وملت بدان نمی رسیدند که  خیال باطلی به نام حکومت «جمهوری اسلامی» و یروژه « دموکراسی دینی»، جز هزینه ای گزاف برایشان نداشته است ، می توانست همچنان سر در  زیر برف وفاداری به نظام و گرفتار در تذبذبی به نام جمهوری اسلامی،  به خواست و اراده ی ملی « تحریم انتخابات » تن در ندهد. می شد اخلاق گرایی اش را تحسین کرد و یا سیاستمداری برجسته اش خواند که فرصت می شناسد! اما کارنامه ی خاتمی نشانه هایی از بی اخلاقی و سیاست ندانی او دارد که قابل انکار نیست!هر چند شیفته ی گفته های وقت خوشی اش و کشته ی لبخندهای دوران صدارت اش باشیم!

نجات نظام و اسلامی که حضرت ایشان دل در گرو آنها بست و به نفع آن حاضر به یذیرش خواست ملت نشد و دوبار به "جمهوری اسلامی" رای داد، در گرو خروج از حاکمیت و نظام ضد مردمی در حضور جمهور بود و حسن خاتمت کار ایشان و بس! صد افسوس که هر بار  فرصتی که بر سر راه بود را سوزاند.

نگاه کلامی خاتمی به جمهوری اسلامی، حکومتی است که زبان شبه مدرن او را تحت تاثیر محتوای منش سنتی وی، استحاله کرده است. شاید کمی بدبینانه و حتی بی انصافی است اگر بگوییم خاتمی با شعار جامعه مدنی و مردم سالاری قصد فریب کاری داشته است. اما عملکرد او به ویژه یس از دومین دوره ریاست جمهوری و غیرقابل دفاع تر از آن پس از کنار گذاشته شدن از قدرت و آغاز دوره ی ریاست جمهوری احمدی نژاد تا حال، نشان از عدم دلبستگی ریشه دار وی به مبانی فکری فلسفی مدرنیته و به تبع آن دموکراسی و جامعه مدنی دارد. آن چه به روشنی در رویکردهای او در برخورد با حرکت های ضد دموکراتیک حاکمیت، تفکر افسون شده اش را رو می کند.

نمونه‌های بسیاری از نمود رویکردهای به ظاهر مدنی اما سنتی در رفتار و روابط رئیس جمهور خاتمی و نمایندگان مجلس اصلاح طلب ششم و نظریه یردازان حکومتی اصلاحات مثال زدنی است. حتی بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز در پاریس به تاکید تمام گفت جمهوری و دموکراسی مورد ادعا همان جمهوری در کشورهای دیگر و یک دموکراسی واقعی است، اما پس از منصرف شدن از قولی که داد، یعنی استقرار در شهر مذهبی قم، سنتی که در عمق اندیشه‌اش ریشه داشت و پای خدا و اسلام را به میانه می‌کشید او را از وعده‌های مترقیانه‌اش دور کرد و خود و ملت را به دام خدعه ای به نام ولایت فقیه انداخت و دموکراسی و جمهوریت را به سخره گرفت.

رئیس جمهوری اصلاح طلب اما پیرو خط امام نیز که در رفتاری دموکراتیک از «ملت» و حقوق مدنی‌اش گفت، دیری نپایید که در عمل به نفع «نظام» و «امام» عقب نشست و ملت را رها کرد. چه او نیز دلبستگی‌های سنتی مذهبی و انقلابی و ارادت به امام و مرادش را نتوانست فراموش کند. خاتمی حتی با آن که می‌دانست تفاوت ره از کجا تا به کجاست، خود و اقتدارگرایان و ملتی را به همان دلیل ریشه دار، فریب داد و «جامعه مدنی» را به «مدینه النبی» تنزل داد. «مردمسالاری دینی»‌اش نیز تنها برای فرار از همان ریشه‌هایی بود که به سختی گرداگرد اندیشه‌اش را گرفته ‌است و از به کارگیری ابزار دموکراسی محض منعش می‌کند و عذابش می‌دهد.
به نظر می رسد در همه ی این سال ها برای حفظ نظام و رای مکرر به "جمهوری اسلامی" به بازی گرفته شدیم و فریب خوردیم!داستان هم نه اخلاق بود و نه سیاست !فریب بود و سراب! و بازی!


در حلقه ی گفت و گو:

پارسا صائبی در : پارسانوشت
آرش کمانگیر : کمانگیر
آرش بهمنی : مرثیه های خاک
مهدی جامی:  سیبستان
مسعود برجیان: پیام ایرانیان
آرمان امیری : مجمع دیوانگان
داریوش محمد پور: راه سیز

۷ اسفند ۱۳۹۰

تحریم یا اعتصاب؟ دو راه، یک نتیجه!

الف )  تحریم های سازمان ملل علیه ایران متوجه بخش نظامی، و تحریم های غرب و به ویژه امریکا متوجه بخش صنعت و البته به تبع آن تجارت و خدمات در اقتصاد ایران است. هنوز پیش از اعمال کامل تحریم ها مدیران واحدهای تولیدی پیش بینی کرده اند با ادامه ی وضعیت موجود چاره‌ای جز تعطیلی واحدها و اخراج کارگران ندارند. افزایش بیش از حد قیمت مواد اولیه و کمبود شدید آن در بسیاری از صنایع، کاهش شدید نقدینگی در واحدهای تولیدی، عدم تمایل بانک‌ها به ارایه تسهیلات، واردات گسترده کالاهای قاچاق و وجود انحصار دولتی در بسیاری از بخش‌ها در کنار این تحریم به همان ختم می شود که با اعتصاب سراسری به عنوان ابزار نافرمانی مدنی خواهد شد. یعنی فلج شدن اقتصاد کشور و عدم صرفه‌ی اقتصادی برای هرگونه فعالیت تولیدی و صنعتی و در نتیجه تعطیلی واحد های صنعتی،افزایش  بیکاری، تورم و بی‌ارزش شدن پول ملی.

ب )  اعتصاب عمومی به عنوان موثرترین ابزار نافرمانی مدنی همیشه مورد توجه رهبران اپوزسیون بوده است. تقریبا همیشه و در همه جا هم وقتی در بخش صنعت  _بیشتر از بازار و بخش خدمات_گسترش یافته و زمانی سپری شده، نتیجه  داده است. اعتصاب عمومی معمولا  به فلج شدن چرخه ی اقتصاد و افزایش نرخ تورم، گرانی و هجوم مردم برای خرید آن چه باقی مانده و صف های طولانی و عصبیت و اعتراض و به خیابان ریختن و بقیه ی ماجرا منجر شده است!ابزار کارسازاعتصاب همان است که اپوزیسیون ضد تحریم و مخالف با حمله ی نظامی می خواهد و بر این دیدگاه است که به جای تحریم اقتصادی و سخت کردن شرایط بر مردم ، باید خود ملت با نافرمانی  مدنی و اعتصاب عمومی به عنوان شاه کلید این حرکت، بر حکومت فائق آید.اما مگر نه این که با اعتصاب سراسری چرخه ی اقتصاد کشور از کار باز ایستاده ،فلج می شود  و گرانی و تورم و صف خرید و تهیه ی ارزاق عمومی و به تبع آن خشونت  به بار می آورد؟

پ )  اعتصاب سراسری کارگران کارخانه ها و کارکنان صنایع نفت و پتروشیمی ایران همان  به بار خواهد آورد که تحریم اقتصادی غرب. اگر تحریم آسیب جدی به مردم خواهد زد، اعتصاب سراسری هم نتیجه ای جز تحمل رنج برای ملت نخواهد داشت.حتما هنوز صف های طولانی نفت و ارزاق عمومی مثل مرغ و تخم مرغ و شیر و ...  و رنج و سختی  ماه های انقلاب اسلامی به یادمان هست. در همان صف ها بود که  کلید تظاهرات شبانه و قرار راهپیمایی ها کلید می خورد.

ت )  به نظر می رسد اگر با اعتصاب عمومی به عنوان یک ابزار کارساز نافرمانی مدنی موافقیم و به ویژه اگر به این نتیجه نیز رسیده ایم که شرایط نافرمانی مدنی فراهم نیست ، باید بر روی تحریم اقتصادی _ اگر بهانه ای برای حمله ی نظامی نشود _ بیشتر فکر کرد و بعد به آن اعتراض کرد.

از حلقه ی گفت و گو در این باره :
  پارسا صائبی در  پارسا نوشت
  آرش بهمنی:    مرثیه های خاک
  مسعود برجیان:    پیام ایرانیان
آرش کمانگیر:   کمانگیر

۲۳ بهمن ۱۳۹۰

فرصت اصلاحات، پیش و پس از انقلاب

شاه اگر با مصدق کنار می آمد. یا صدای انقلاب پنجاه و هفت را زودتر از آن روزی که ملتمسانه آمد و عذر خواست می شنید و یا کسی مثل بختیار را زودتر مثلا به جای جمشید آموزگار و یا حتی شریف امامی به نخست وزیری بر می گزید مملکت فرصت اصلاحات را از دست نمی داد. او هم به پادشاهی خود ادامه می داد. اما واقعیت آن است که انقلاب اتفاق افتاد.به همین دلیل به نظر بازرگان اگر از سوی اپوزیسیون آن زمان حمایت می شد و اپوزیسیون آن همه دست به دست آخوندها دولت موقت را تضعیف نمی کرد وضعمان بهتر از این بود! با بنی صدر هم همین کار را کردند! حتی خاتمی! موسوی و کروبی! یا طرف را از بیخ و بن می کوبیم!یا به عرش می بریم و بعد هم به غمزه ای به فرش می کوبیم!یا فراموشش می کنیم و منتظر بعدی می شویم تا همان بلا را بر سرش بیاوریم! از بازرگان تا همین موسوی همه کم و بیش صفحات بدی هم داشته اند در کارنامه های سیاسی شان! اما وقتی سعی کرده اند نمره ی قبولی بگیرند از مردم، ما مردم چه کرده ایم؟به قول نیک آهنگ یک الله و اکبر هم یادمان رفت بگوییم بر سر بام ها!

فیس بوک ، یک فرصت، و چند نکته

- فیس بوک یک شبکه ی اجتماعی امریکایی است. به سبک امریکایی ودر ابتدا برای امریکایی ها ساخته شد.هیچ چیزش هم خیلی جدی نبود.مثل هالیوود در مقایسه با سازندگان فیلم در اروپا! این شبکه ی اجتماعی هم مانند بسیاری از شبکه های دیگر مجازی اصلا برای آن بنا نهاده شد تا امریکایی جماعت بتوانند در آن به قول خودشان فان داشته باشند. صاحبانش پول بسازند  و اعضایش هم به رایگان به میهمانی هم بروند.خبر پارتی هایشان را به آگاهی هم برسانند.حرف های روزمره از نوع امریکایی اش را بزنند.مثلا از آرایش موی سگ شان بگویند و قرار شامشان و فوتبال امریکایی تا دستکاری باسن جی لو و بوسه ای که لیدی گاگا از فلان هنرپیشه ی زن گرفت و ...
- حالا ما ایرانی ها چه کردیم با فیس بوک؟ همان کار که با وبلاگ کردیم! از آن جا که نفق معده هم در مملکت ما ممکن است پیامد سیاسی داشته باشد و منجر به فشار های سیاسی شود فیس بوک هم مثل وبلاگ هایمان عرصه ی تاخت و تاز های سیاسی شد!حالا هم عده ای نگران آنند که همه ی مبارزه ی سیاسی ملت محدود به فیس بوک و عالم مجازی شده است.نگرانی یی که اصحاب مطبوعات گفته و ناگفته در زمان اوج فعالیت های وبلاگی از آن داشتند!
- برای ما ایرانی ها تاکسی و اتوبوس و جشن نامزدی و حمام عمومی ندارد!همه جای ایران تریبون سیاسی ماست!و این اصلا هم بد نیست!حالا که نهاد هایی که باید تریبون سیاسی ملت باشند یا وجود ندارند و یا در انحصار بخش کوچک حاکم و وابسته به آن قرار دارند این ذکاوت و خلاقیت بی مثال را باید ستود و گسترش داد!
- اما اصل آزادی و احترام به بیان دیگران را نباید فراموش کرد. دایره ی کاربری فیس بوک همان بود که در ابتدای کار گردانندگان آن در اختیار عموم گذاشتند.حال که ما کاربری اش را تغییر داده ایم سطح انتظارمان را باید متعادل نگاه داریم و به آن ها که تنها برای نک زدن به اخبار زندگی روزمره ی هم، و من و شما می آیند و به صفحه های هم سرک می کشند و جز گپ و گفت سبک امریکایی چیزی ندارند که بگویند هم احترام بگذاریم.به آنانی هم که صحنه ی فیس بوک را بسیار جدی تر از آن چه هست جدی می گیرند و آن را به میدان کارزار سیاسی تبدیل کرده اند اجازه دهیم به راه خود روند! حالا که ما جز نق و نقد دیگران نمی دانیم چرا اجازه ندهیم هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند!
- مقاومت در برابر فیس بوک و گسترش آن، تا زمانی که مورد اقبال عمومی است کاری بیهوده است.درست مثل مقاومت مطبوعات در برابر تارنما های دنیای مجازی. بوی کاغذ روزنامه تازه را نمی شد با هیچ چیز عوض کرد.اما شد! روزنامه های کاغذی همچنان هستند ولی با مخاطبانی که هر روز بر سن شان اضافه می شود واز تعدادشان کم!
- وبلاگ ها و وبلاگ نویس ها هم در چنین موقعیتی چاره ای جز پذیرش فیس بوک ندارند.هر چند بخواهند بگویند عمر فیس بوک هم همین پنج روز و شش باشد!

از حلقه ی گفت و گو در این باره:
پارسا صائبی در: پارسانوشت 
آرش بهمنی : مرثیه های خاک
 مریم اقدمی:    مریم اینا
مسعود برجیان: پیام ایرانیان

۸ بهمن ۱۳۹۰

به بهانه ی تصویر گلشیفته و آن چه ازروشنفکران تصور می رفت!





تصویرنیمه برهنه ی گلشیفته با ساختاری مفهومی، موضوعی و غیر جنسی ، یک تصویربا قالب مبتنی بر ساختارهای تعریف شده ی زیباشناختی بود.در برابر شهوت فراواقع گرای سنتی که در صورت پوشیدگی بدن، شهوانی تر و جنسی تر از این هم فکر می کند رخ نمود و در میان عوام و خواص مان غوغایی به پا کرد!  این تصویر اگر چه با تعریف های متداول، جنسی به شمار نمی آید اما به خودی خود، ورود به یک مرحله ی ساختارشکن اجتماعی مقابله با برهنگی ستیزی بود. آغاز مرحله ای که او آگاهانه یا ناخودآگاه با  نیشگون سختی که ازمدعیان ارزش های دینی و روان خرده فرهنگی شبه روشنفکران مان  گرفت چيزهايی را به یاد عوام و خواص آورد که البته تغييرشان نه تنها سالها بلکه شايد نسل ها به درازا بکشد.
برهنگی ستیزی بيش  از آن که رنگ دينی داشته باشد و بوی ايدئولوژي بدهد، ريشه درباورها و ارزش های فرهنگی جامعه دارد. اگر جامعه ای هنوز در برابر سکولار شدن مقاومت می کند برای گذار به  فرايند اجتماعی شدن یعنی آن مرحله ای که افراد جامعه  را برای اجتماع پذیری آماده می کند راهی جز شکستن هنجار های ساختگی کهنه وتعامل با آنها ندارد. 
 فرد ازکودکی در محيطی پرورش می یابد که زبان روزمره اش، رابطه های فردی و اجتماعی اش، و روابط قدرت اش را مفهوم ها و ارزش های خرده فرهنگی و دینی به ظاهر غیر قابل تغییرشکل داده اند.تغییر این ارزش ها و مفاهیم هم چیزی نیست که به تنهایی با بیانیه ی نرم نیروهای حقوق بشری و مانیفست های ملایم روشنفکری جا بیافتد. چنین تحولاتی باید درتجربه ی زیستی اجتماع و با هنر، ادبیات و سینما و تئاتر و عکس هایی از همان دست و البته در طولانی مدت به آگاهی اجتماعی تبدیل شود واتفاق بیافتد.

 اما وظیفه ی روشنفکران در این راستا نه سکوت، نه عوام فریبی و نه عوام گرایی در گرامیداشت نسل های پیشین است! کاری که بسیاری در برابر کار گلشیفته کردند! وظیفه ی روشنفکران دفاع از حقوق او و نهادینه کردن آن بود!به پاسداشت خواسته های نسل نو! به یاد داشته باشیم که بخش بزرگی از جامعه ی روشنفکری ما در عرصه ی سیاست نیز همین روش را برگزیدند! سکوت پیشه کردند که کار بعضی ملا های سترون است.همان ملاهای خوب! عوام فریبی را برگزیدند که به کار ملا های فریبکارمی ماند و عوام گرایی که آن هم کار ملا هاست! از هر نوعش!
 وظیفه ی روشنفکران ما در هر صورت حمایت از حداقل حقوق فردی سلمان رشدی ها، نجيب محفوظ و تسليمه نسرين ها بود.و صد البته گلشیفته فراهانی! نه لب گزیدن وسکوت اختیار کردن، نه عوامگرایی و حمایت از معترضین و نه عوامفریبی و بهانه گیری و بحث درباره ی نحوه و زمان  ساختار شکنی! این سکوت و گرایش و فریب، خود تجاوز به ذهنيت و رفتارفرد در عرصه ی عمومی، و به شخصيت و حريم خصوصی و در یک کلام حقوق نخستین اوست! همان خصلت فاشیستی دولت های ایدئولوژیکی مانند جمهوری اسلامی ایران که تعریف نیک و بد و خیر و شر و حلال و حرام در انحصار آنان است و با دست یازی به حریم خصوصی فرد به ذهن و بدن اش و زندگی اش تجاوز می کنند!



در حلقه ی گفت و گو:
 پارسا صائبی (*)
مسعود برجیان (*)

۸ دی ۱۳۹۰

جدایی نادر از سیمین

 " پیش‌نوشت: در خلوتگاه كم‌هیاهوی امروزه بلاگ‌سپهر، با تعدادی از دوستان عزیز بلاگ‌نویس قدیمی از مدتی پیش تصمیم گرفته‌ایم حلقه‌ای بلاگی راه بیندازیم به نام "گفتگو"، كار عجیب و غریبی و شاذی هم نمی خواهیم بكنیم، هر دو هفته یكبار برسر موضوعی توافق شده در وبلاگهای خودمان می نویسیم و لازم هم شد در این زمینه ها با هم گاه گفتگو می كنیم و موضوعات را مجدداً برمی‌رسیم. انتخاب موضوعات هم كاملاً آزاد است و كار هم كاری بلاگ‌سپهری است و امیدواریم به تدریج بارش فكری، تضارب آرا، تمركز و هم‌اندیشی ایجاد شده ثمرات خود را در همین فضای وبلاگها نشان دهد. كارمان را هم اكتشافی پیش خواهیم برد و در هرمرحله در حین كار با ارزیابی، روشها و سازوكار و حتی اگر لازم شد اهداف را بر اساس اصول كاملاً دموكراتیك، اصلاح و متحول خواهیم كرد. پیام‌مان و اهدافمان هم گفتگو، تداوم دوستی های وبلاگی در عین تحقق امكانی برای فهم بهتر نظرات همدیگر، در عین حال بازگشت به نوشتن در بلاگ و جدی‌تر گرفتن كار وانهاده شده وبلاگ‌نویسی در حد توان و محدودیتهایمان به عنوان بلاگ‌داران قدیمی و باسابقه است. البته ادعایی هم نداریم و كار را كم كم از همین نقطه به همت و كار همه دوستان شروع كرده، تا هروقت كه امكان‌پذیر باشد، پیش خواهیم برد. طمعی هم به جایی، رسانه‌ای، صاحب قدرتی، روشی، برنامه و اجندایی نداریم و از انواع هیاهوها و رقابت های ناسالم به ویژه  بیرونی و همچنین درونی دوری خواهیم گزید و البته از نظرات و انتقادهای دوستان منتقد بی‌غرض هم استفاده خواهیم کرد.  " *


 "جدایی نادر از سیمین" یک فیلم ساده ی اجتماعی با ویژگی های اخلاقی  و روانشناختی پیچیده است. فیلمی هیجان آور و نفس گیر که تا آخرین لحظه اجازه ی قضاوت را از بیننده سلب می کند و او را وا می دارد تا به جای یافتن پاسخی مناسب برای فیلم ،  با پرسش های بیشتری درباره ی  خود  و اجتماع پیرامونش سالن سینما را ترک کند.
   سیمین  می‌خواهد به همراه همسرش نادر و دخترش ترمه  از ایران برود.همه مقدمات فراهم است اما نادر نمی‌خواهد پدرش را که از بیماری آلزایمر رنج می‌برد تنها رها کند. سیمین بر رفتن پا می فشارد و وقتی نادر نمی پذیرد درخواست طلاق می کند. دادگاه درخواست جدایی را رد می‌کند .سیمین به خانه ی پدرش می رود. ترمه پیش پدرش نادر می ماند تا شاید مادرش سیمین راضی به بازگشت شود. نادر که نمی‌تواند به خوبی از پدرش نگهداری کند زن جوان بارداری به نام راضیه را استخدام می‌کند. راضیه که مقید به آداب دین و به شدت مقلد مذهبی است این کار را بدون اطلاع همسرش حجت پذیرفته است. یک روز نادر به خانه بر می‌گردد و پدرش را در حالی که طناب پیچ است و تنها رها شده می‌بیند....
     فیلم  از نظر ساختاری شباهت هایی به  "درباره ی الی" دارد  و در ادامه ی آن جای می گیرد اما پیچیده تر و جامع تر از فیلم پیشین اصغر فرهادی است. در " درباره ی الی" از نگرانی به پاسخ می رسیم. اما در "جدایی " از هیجانی نفس گیر به پرسش هایی بی پاسخ!
   بیننده از همان نخست تا پایان فیلم به دنبال حقیقتی می گردد که در میان دروغ های شخصیت ها ی فیلم  گم شده است .  در فضای  سرد  و بیمارگونه ای که  با تصویر ها  و شخصیت هایی که فرهادی ساخته  ایجاد  شده است  همه دروغ می گویند. از نادر روشنفکر که شجریان گوش می کند و اخلاق مدار و عقل گرا  می نماید تا راضیه ی خدمتکار که به شدت دیندار و مقلد مذهبی است. سیمین البته شاید یک بار دروغ می گوید.  همسر راضیه ، حجت هم گاه راست نمی گوید.  حتی فرزند  خردسال  راضیه  و حجت ، کودکی پنهانکار است و  درباره ی  روابط  والدینش دروغ می گوید . پدر نادر هم  که گویا نماد وطن و دلیل ماندن و دل نکندن اوست دروغ نمی گوید چون چیزی به یاد ندارد!
  در این میان "ترمه" فرزند نادر و سیمین تنها شخصیت داستان فرهادی است که تا آخرین سکانس های فیلم  نه تنها  دروغ نگفته  بلکه چون آموزگاری سعی می کند  پدر و مادر را  به هم وصل کند . اما سایه ی سنگین پیرامون و ترس از دست دادن، او را هم وادار به دروغ گویی می کند!
 هم اینجاست که بیننده  با آخرین دروغ داستان از سوی "ترمه" ای که نماد امید به راستگویی و درستکاری بود و نماینده ی نسل جدید  به قضاوتی نهایی دست نمی یابد. می فهمد که ترمه تنها از میان چهارشخصیت  بیمار اما آشنا ، و عجیب و غریب اما واقعی فیلم که فرهادی طرف هیچ کدامشان را نگرفته و همه به طور برابر هم حق دارند و هم ندارند، راست بین تر است.  تازه باید از روی صندلی یی که بر آن میخکوب شده برخیزد و برود جایی بنشیند و برای پرسش های همیشگی یی که فرهادی بار دیگر به یادش آورده است پاسخ در خور بیابد!

*: از پارسا صائبی در پارسانوشت


مرتبط در حلقه گفتگو:پارسا صائبی در پارسا نوشت (*)
مسعود برجیان در پیام ایرانیان  (*)

۲۲ آذر ۱۳۹۰

آقای خامنه ای _هر چند بر خلاف آقای نوری زاد هیچ امیدی به بازگشت شما ندارم، در حمایت از ایشان _ از شما می خواهم که توبه کنید!

آقای خامنه ای!

اجازه فرماييد به زبان خودتان ــ آخوندی،همان زبانی که قرن ها بر سر منابر ، خطاب به عوام الناس به کار گرفته شد و چه بسا به عمل بسیاری از گويندگانش نيامد ــ بگويم. « گناه » هر چه هم که بزرگ باشد،راه بازگشت را نمی بندد و هيچ گاه نبايد از رحمت خدا نا اميد شد.هيچ پليدی و پلشتی،بر پاک کنندگی دريای بی دريغ خداوندی غلبه نمی کند و پهنه بخشندگی خداوند بزرگ از همه گناهان ريز و درشتی که مرتکب شده ايد،فراخ تر است.توبه را به تعويق نيندازيد و به خود وعده وقت و امکان ندهيد که امکان و وقت اندک است.

هم لباسان تان ــ هم آنان که ولايت مطلقه را برايتان به ارمغان آورده اند ــ « گناه » را نافرمانی زيردست به زبردست و « مغفرت » و « آمرزش »‌را صرف نظر از مجازات گناهکار خوانده اند.مثل اين روزها که همه به موسوی و کروبی پيشنهاد توبه می دهند تا حضرت عالی،مقام عظمای ولايت فقيهان،از مجازات بيشتر وی صرف نظر کنيد.حتما می دانيد چنين تعاريفی از توبه و آمرزش ريشه در پاراديم ارباب و رعيت و تصويرسازی سلطانی مطلق العنان و مهيب از خدا دارد که اوصاف ما آدميان را دارد و اين با اصل تنزيه باری در تضاد آشکار است.چه « ليس کمثله شيء ».هيچ کس مثل او نيست و خشم و رحمت و مجازاتش با اوصاف ما آدميان در روابط اجتماعی الگو گرفته از روابط ارباب رعيتی مان متفاوت است.و حتی خدا هم ولی فقيهی مطلق العنان نيست که از سر خودکامگی و لجبازی شکنجه و آزار مخلوق خود را که دیدگاه مطلقه ی ولایتی بر اساس همان تفکر ارباب رعيتی بنده اش می خواند برتابد.

خداوند بر خلاف الگوی آخوندی سلطان،سهل الوصول و قابل دسترسی است.در هر زمان و هر مکان می توانيد او را بخوانيد و پاسخ بشنويد.« توبه » نيز در نسبت با خدا معنا می شود و « بازگشت » جز به سوی او نيست.بيانديشيد و راه بازگشت بجوييد که خداوند از آن استقبال خواهد کرد و شايد ملت ستم ديده از خدا بخواهد که بر شما جامه کرامت بپوشاند.

و اما اگر رگه ای از پشيمانی در خود می بينيد ،پيش درآمد توبه،شکستن است.نه شکستن توبه،که شکستن سبوی «خود» و خودکامگی خویش در برابر دريای بی کرانه خداوندی و به حقارت و عجز خود و قدرت مطلق خود در برابر او پی بردن.که اگر شهامت و دليری سنگ زدن بر سبوی خودبينی و آن سوی بينی خود نديدن را بيابيد،خواهيد توانست «توبه» کنيد و در انتظار بخشش خدا پس از بخشش خلق باشيد.

اگر تصميم گرفته ايد که توبه کنيد،بايد برای بی اثر نبودنش گذشته و حال تان را که منجر به گناه شده و می شود وارسی کنيد.سير صعودی اش از دوران جوانی و انقلابی گری تا جنگ و رياست جمهوری و اوجش در ولايت مطلق العنان رهبری تان پس از پا در نعلين گشاد بنيانگذار ولايت فقيه گذاردن تان را ببينيد و کار توبه را جدی بگيريد و به انجام رسانيد.

حتما مراتب توبه را می دانيد!از « علم و يقين به مواخذه خداوند» که حتما تا به حال به آن شک داشته ايد که اجازه می دهید اين همه ظلم به نام و اشاره ی شما روا دارند تا آخرينش که قرب به خداست و اگر همچنان بتازيد و گذشت مردم ستم ديده را از دست دهيد اميدی بر آن نيست.کمی بيرون از حوزه قدرت مطلق تان بيانديشيد و اگر به آن علم و يقين رسيديد،به دومين مقام که «اقرار به گناه و پشيمانی » است بپردازيد.لازم هم نيست که به آگاهی ملت ستم ديده برسانيد.اقرار به گناه و به گردن گرفتن اعمال بد ــ آن هم برای سلطانی مانند شما می دانم که ــ دشوار است.اما شماييد و خدا!در خلوت او اقرار کنيد.سومين را که « عزم بر ترک گناه » است و چهارمين که « شجاعت و راستين بودن» توبه است هم پيشکش!مقام ديگر « ادای حقوق ضايع شده مردم » است و چه دشوار است به اين مقام رسيدن و ادای شرط! ادای اين شرط و رسيدن به اين مقام،آغاز قرب خداوندی است.همان که بر منابر شنيديم و نديديم!

آقای خامنه ای! آن چه گفته شد طنز نه که از سر عجز بود!عجز در برابر ديدن آب شدن ذره ذره انسان هایی در بند خودکامگی انسانی ديگر که به زندانبانی به نام ولی فقيه که ــ شما باشيد ــ و شاه کليد در دست اوست مبدل شده و حاضر به پايان دادن به کينه کورش نيست .در هر مقامی از توبه که هستيد،برای اثبات آغاز توبه ای راستين نه به خلق که در درگاه خداوند،به خود آييد و به خدا بيانديشيد!مهلت تمام است!به مقام «ادای حقوق مردم» بيانديشيد و در نخستين قدم « محمد نوری زاد» و خانواده اش را از دست مزدوران عقده گشاي تان برهانيد و «میرحسین موسوی و مهدی کروبی» را از زندان انتقام جویی آزاد کنید!اطمینان دارم اگر این قدم را بردارید با آزادی باقی زندانیان و دربندان زندگی دوباره و شاید آخرت را برای خود باز خریدید!

والسلام،

سيد سام الدين ضيائی،

روزنامه نگاری که آوارگی اش را مديون نوشتن در باره جناب عالی ــ بخوانيد اهانت به ولايت فقيه ــ است و به نوبه خود از حق ضايع شده خود به شرط توبه تان خواهد گذشت.

۲۷ بهمن ۱۳۸۹

قابل توجه موسوی و کروبی و سایر منتسبان به رهبری جنبش سبز

به‌ نظر می رسد هنوز هم با توجه به بی اعتمادی مردم به نظام و بدتر از آن بدبینی و خشم بی بازگشت آنان نسبت به رهبر کنونی نظام و فقیهان حامی اش و ناامیدی به استقامت رهبران جنبش سبز و تردید در تداوم وفاداری شجاعانه شان به ملت، تنها راه پرهیز از خشونت، وادار کردن حکومت به مراجعه دوباره به آرای مستقیم آنان از سوی رهبران جنبش و نخبگان مورد عتاب رهبری است. اما با توجه به زیر بار نرفتن رهبر که خود را به نابینایی و ناشنوایی زده است. نه توصیه ی دوستان قدیم را می شنود و نه تداوم جنبش سبز ملت را می بیند، در چنین وضعیتی تنها راه رسیدن به اهداف برگزاری چنان انتخاباتی فشار بیشتر بر او و کاری عملی مثل تحصن همگانی این رهبران و نخبگان اعم از همگامان هنوز به زندان نیافتاده ی اصلاح طلب و حتی اصولگرای میانه روی آنان از خاتمی و هاشمی تا ناطق نوری، مراجع تقلید، اعضای برجسته ی روحانیون مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، ملی مذهبی ها و جبهه مشارکت و دفتر تحکیم و سایر گروه ها و سندیکاهای دانشجویی و کارگری و روزنامه نگاری و اساتید دانشگاه ها و... تا اعلام تضمین لغو نظارت استصوابی و اجازه ی برگزاری انتخابات آزاد مجلس خبرگان تنها راه واقع بینانه ی رهبران متعهد به جمهوری اسلامی جنبش سبز است.

به نظر می رسد کمترین نتیجه ی چنین فشار حداکثری می تواند رسیدن به درخواست حداقلی برگزاری مجدد انتخابات ریاست جمهوری باشد. هرچند رسیدن به درخواست های اولیه تحصن نیز در صورت سنگینی وزن شرکت کنندگان در تحصن بعید نیست. بهتر آن است تا وقت باقی است و بخشی از ملت صبور با الله اکبرهایشان به این رهبران وفادار مانده اند، آنان نیز وفای به عهد کنند و تا آخر با آنان بایستند. این آخر، همانا ایستادن در برابر زورگویی رهبری است و نه عقب نشستن هر روزه از مواضع ییشین و تکرار وفاداری به آزمان های امام راحل. اگر نگران ریختن مردم به خیابان ها و ریختن دوباره ی خون آنانند راه همان است که ییشنهاد شد!

رهبران چه بخواهند و چه نخواهند جنبش سبز ملت نشان داد که هر چند ترجیح می دهد زیر بیرق رهبران به مبارزه بایستد، اما بی رهبران نیز بر جا نمی نشیند و درجا نمی زند! تحصن رهبران و نخبگان به شرحی که ییشنهاد شد اتمام حجتی خواهد بود که مسئولیت های بعدی مقاومت رهبر در برابر حق خواهی جنبش سبز و خشونت های ناگزیر بعدی را تماما متوجه وی خواهد کرد.

۲۳ بهمن ۱۳۸۹

همراه شو عزیز

استقبال از تظاهرات ٢۵ بهمن با فریادهای شبانه

در ادامه حمایت ها از تقاضای مجوز راهپیمایی توسط میرحسین موسوی و مهدی کروبی برای ٢۵ بهمن ماه و در جهت حمایت از قیام های اعتراضیِ مردم مصر و تونس، گروهی از فعالین جنبش سبز با صدور فراخوانی از عموم ملت ایران دعوت کرده اند تا یکشنبه ٢۴بهمن ماه، با فریاد الله اکبر های خود، بار دیگر تپش حیات جنبش سبز را به رخ حکومت بکشانند و نشان دهند که مردم ایران همانند تمامی مردم خاورمیانه بر خاستگاه شان که همان حاکمیت مردم است، استوار ایستاده اند.



به گزارش ندای سبز آزادی، این فعالان با بیان اینکه از شامگاه ٢٢ بهمن ماه تا شامگاه یکشنبه ٢۴ بهمن ماه، همراه با پیروزی مردم مصر، راس ساعت ده شب به وقت تهران با گلبانگ الله و اکبر، آمادگی خود را برای حضور در روز ٢۵بهمن اعلام می کنیم.


گفتنی است تعدادی از تشکل های دانشجویی نیز، ضمن حمایت از تصمیمِ راهبران جنبش برای تظاهرات روز ٢۵ بهمن، از حامیان جنبش سبز دعوت کرده اند تا با فریادهای شبانۀ الله اکبر، در ٢٣ و ٢۴ بهمن ماه به استقبال مراسم و تظاهرات ٢۵ بهمن بروند.

ییام عیسی سحرخیز برای 25 بهمن


شب محکوم به رفتن است، و تقدیر زنجیر به گسستن؛
با تبریک رهایی مردم تونس و مصر از اسارت دیکتاتورهایشان، امید دارم که دیکتاتور ایران را نیز شما مردم، رفتنی کنید. تاریخ آینه عبرت ماست. آنچه در مصر و تونس دیکتاتورها را رفتنی کرد، اراده مردمان بود. اراده ای که اگر بین ملت فراگیر شود و عزم مردمان راسخ، هیچ نیرویی را بر آن چیرگی نخواهد بود

آرزو میکردم که بین شما بودم و می توانستم همگام با شما در چنین روز تاریخی حضور داشته باشم و فریاد خشمم بر سیاهی و نکبت را رها میکردم. ای کاش سعادتی بود که میتوانستم بی شمار بودن را حس کنم. اکنون که چنین فرصتی ندارم، از درون سلول و پشت میله ه...ای زندان، با صدای رسا، از عزم شما برای حضور اعلام حمایت کرده و برای تان از صمیم قلب آرزوی پیروزی را خواهم داشت

عیسی سحرخیز
زندان رجایی شهر

برگزاری راهپیمایی ۲۵ بهمن در سراسر ایران


رشت: خیابان مطهری

تبریز: فلکه دانشگاه - چهارراه آبرسان

ارومیه: خیابان ارومیه، از شهرجایی تا میدان انقلاب

اردبیل: چهارراه امام تا میدان شریعتی

اصفهان: میدان انقلاب

ایلام: خیابان بیست و چهار متری ولی عرص و خیابان اشرفی اصفهانی

بوشهر: خیابان شهدا

ورامین: میدان راه آهن تا میدان اصلی ورامین

پیشوا: خیابان شریعتی

قرچک: خیابان محمد آباد

اسلام شهر: خیابان باغ فیض، بلوار امام حسین از ابتدای جاده ساوه تا میدان اصلی باغ فیض

کرج: میدان شاه عباسی تا میدان حصارک

شهرکرد: حدفاصل 4 راه دامپزشکی تا میدان انقلاب

بیرجند: خیابان مدرس

مشهد: از 3 راه راهنمايي- به سمت ميدان شريعتي

بجنورد: میدان 17 شهریور

اهواز: فلکه ساعت تا چهارراه آبادان

زنجان: خیابان سعدی، خیابان امام

گرمسار: میدان شهدا تا میدان امام

سمنان: از میدان سعدی به سمت میدان کوثر

شاهرود: خیابان 22 بهمن

شیراز: ساعت ۱۵،میدان نمازی به سمت دانشکده مهندسی در خیابان ملاصدرا

سنندج: خیابان پاسداران

کرمان: میدان مرکزی (میدان آزادی)

کرمانشاه: میدان فردوسی

یاسوج: پارک ساحلی میدان استانداری

گرگان: میدان ولی عصر تا زرتشت

بروجرد: خیابان شهدا

خرم آباد: خیابان شهدای شرقی

بابل: خیابان مدرس

ساری: خیابان فرهنگ، خیابان قارن، خیابان انقلاب

آمل: خیابان امام رضا

اراک: خیابان عباس آباد، خیابان ملک، خیابان امام خمینی

همدان: میدان دانشگاه، آرامگاه بوعلی

بندرعباس: از چهارراره رسالت تا نخل ناخنا

یزد: خیابان دهم فروردین، خیابان آیت الله کاشانی از میدان مجاهدین تا میدان ابوذر