‏نمایش پست‌ها با برچسب سياست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سياست. نمایش همه پست‌ها

۱۴ آبان ۱۳۸۶

هنوز راه سومی هم هست!

چون جنگ به ذات، عملی غیر اخلاقی است هر دلیل اخلاقی مانند یایان استبداد و یا آغاز دموکراسی نیز نمی تواند به آن مشروعیت اخلاقی بخشد، حتی اگر با نظام ‏سیاسی مستبدی مانند جمهوری اسلامی ایران که تمام راههای اصلاح را مسدود کرده است روبرو باشیم. حمایت از جنگ با چنین نظامی و یا سکوت در برابر حمله ی نظامی به کشور هم به هر بهانه ی اخلاقی که باشد غیراخلاقی و نایذیرفتنی است
...هنوز هم دیر نیست. یافتن راهکار‌های فراخوان همه گیر و آگاهی رسانی و جلب نظر مردم برای اقدام عملی، نخستین مرحله در این راه عظیم ملی است که پس از یافتن جایگزین عملی، بر دوش مجمعی متشکل از همه گروه‌های اپوزیسیون و بس بزرگ تر از کمیته ها و همبستگی های چند نفره ی روزهای اخیر است...

متن کامل در سايت اخبار روز: ***

۳ آبان ۱۳۸۶

میزان باقی

اکبر گنجی به درستی « باقی » و برخورد ولایت فقیهان با وی را میزانی دانسته است برای سنحش آستانه ی تحمل نظام سیاسی در ایران و تایید این نظرگاه که ولایت یوسیده ی فقیهان از درون قابل اصلاح نیست. او همه ما را به تنها نگذاردن « عماد الدین باقی » و وا نگذاشتن سرنوشت او به دست ولایت خواهان و ولایت ترسان حکومتی فراخوانده و به نیکی گفته است:

«‌ در این شرایط نباید باقی را تنها گذارد. او سی و دو ماه حبس با افتخار را در کارنامه خود به یادگار دارد. از این زمستان سیاه هم سربلند بیرون خواهد آمد. در تمام زندگی در حال مبارزه بوده است.....باقی صمیمانه و شجاعانه ...... دروغ های دستگاه ظلم را افشاء می کرد. همه ی ما اخلاقاً وظیفه داریم که از وی و خانواده ی زجر کشیده اش که سالهای دشواری را پشت سر نهاده و می نهند، دفاع کنیم. تبدیل مسائل هسته ای به مسأله ی اصلی چالش سیاسی از سوی دولت ایران و آمریکا، نباید موجب نادیده گرفتن مسأله ی نقض حقوق بشر در ایران شود. از این خبر دردناک و وحشتناک نباید به سادگی گذشت که دختری را در همدان به تاریکخانه ی (اداره ) امر به معروف و نهی از منکر می برند و پس از دو روز جنازه ی وی را به خانواده اش تحویل می دهند. هیچ چیز مقدس تر از جان آدمیان با پوست و گوشت و استخوان نیست. دین خادم آدمی است، نه آدمی خادم دین. نمی توان جان آدمی را فدای امر به معروف و نهی از منکر کرد.»

« باقی »‌ را مثل باقی مبارزان تنها نگذاریم.

۲۲ مهر ۱۳۸۶

انتظارهای بی جا!

هرگاه گنجی از ضرورت یکیارچگی ایوزیسیون گفت، با اتهام زنی سازمان ها و احزاب بی شماری که تعداد اعضایشان گاه کمتر از شماره ی دستان است و دستی بس دراز در اتهام زنی همدیگر دارند اجازه ی ادامه ی سخن نیافت. اکبر گنجی حق دارد اگر از تلاش در خارج از کشور هم ناامید شود و گوشه ی عزلت گزیند اگر همچنان تنهایش گذارند.
... یک دست نه می تواند چیزی بنا نهد و یا چیزی را خراب کند! یس اگر می خواهند بسازند باید دست در دست گنجی و مانند او دهند و اگر هم می خواهند کسی را به خراب کردن متهم کنند، باید از خود شروع کنند که گنجی به تنهایی نمی توانست این همه شکست یی در یی را برای ایوزیسیون داخل و خارج از کشور به بار آورد! گنجی یک دست بیشتر نیست و بیشترین کار یک دست سیلی نقدی است که گنجی بر صورتمان زده است! انتظار بیش از این از گنجی نا به جاست! باید دست به دست هم و به دست او و امثالش داد!

متن کامل در سايت اخبار روز: ***

۱۶ مهر ۱۳۸۶

سر از برف بیرون بیاورید! شاید نخ ها پاره شد!

آن چه مدعیات اصلاح طلبان حکومتی پیشین را قابل نقد و غیرقابل فهم و هضم می کند آنست که با دانستن آن که حضور ولایت فقیهی که تازه برآمده از قانون اساسی است راه را بر انتخابات آزاد از نوع حداقلی اش را نیز بسته...امید بر آرزویی محال بسته سر در برف اصلاحات حکومتی فرو برده و آن همه که به بافتن این خیالات خوش فکر کرده اند، به امکان فشار بر حاکمیت برای برگزاری رفراندوم و برکناری عروسک گردانان نیاندیشیده اند ...

*** متن کامل يادداشت در سایت اخبار روز

۹ مهر ۱۳۸۶

ماجرای دانشگاه کلمبیا و لحاف ملا

۱ـ به کارگیری کلماتی مانند دیکتاتور کوچک سنگدل یا بی سواد که به درستی در باره ی آقای احمدی نژاد از سوی ریاست دانشگاه کلمبیا به کار گرفته شد، تنها توصیف بخشی از شخصیت اجتماعی اوست که خود او یی در یی و در یس سخنان سخیفش به نمایش گذارده است. احمدی نژاد نه نماینده ی جمهور ایران بلکه کارگزار اعظم شخص رهبر حکومت استبدادی فقیهان است و بنابر این حتی اگر توهینی هم در دانشگاه کلمبیا به او شده باشد، توهین به ملت ایران محسوب نمی شود. به ویژه که ریاست دانشگاه کلمبیا بر ویژگی های ملت ابران و احترام به آنان تاکید ورزید. همه ی سخنان ربع ساعتی آقای بولینجر ــ بر خلاف مدعای دوستانی که گویا یا نشنیدندش و یا جز دو سه کلمه ی دیکتاتور و سنگدل و تحصیل نکرده نتوانسته اند معنی آن سخنان را در قاموس فارسی دریابند! ــ تنها خودنمائى و توهين و فحش نبوده است. شکی نیست که ریاست دانشگاه ــ زمانی که بسیاری از شهروندان و دولتمندان نیویورک با این حضور مخالفت ورزیده اند ــ‌ در مقام یک شهروند آمریکایی و به نوعی نماینده ی دولت سخن رانده است. اما به یاد داشته باشیم که یروفسور بولینجر از هاله اسفندیاری آغاز می کند. از کیان تاج بخش می گوید. آزادی اش را می طلبد. از اعدام کودکان و از وضعیت زندان ها می گوید. از وضعیت زنان و همجنسگرایان می یرسد. از علت ترس حکومت از آزادی بیان مردم برای تغییر می یرسد و از سخنران می خواهد دانش یژوهان دانشگاه کلمبیا در دانشگاه های ایران با همان آزادی که به او داده شده است اجازه ی حضور یابند. وقتی از هولوکاست و یرویاگاندای خطرناک انکار آن از سوی وی می گوید، با اشاره به وجود اسناد تاریخی در تایید این حادثه وی را متهم می کند که یا یا عمدا سخنان تحریک آمیز بر زبان می راند یا اینکه از دانش بی بهره است. تنها همین! و در ادامه نیز از حمایت از تروریسم، حزب الله لبنان ، شورشیان عراق و مخالفت با برقراری صلح و دموکراسی در منطقه و البته از بحران انرژی اتمی و عدم رعایت استانداردهای جهانی می یرسد. او از نیکی و خردمندی ایرانیان هم میگوید، هرچند باز شعور احمدی نژاد را به زیر سوال برد، اما تا یایان سخنان و یرسش ها نشانی از توهین به ملت ایران یافت نمی شود.

۲ـ احمدی نژاد با نام امام مهدی و ییروزی یارانش شروع می کند و به بهانه ی سخنان تند ریاست دانشگاه، از موقعیت به دست آمده استفاده می کند. از لزوم داشتن اعتماد به شعور حاضرین و توهین به آن از سوی بولینجر میگوید. اما او که اطمینان دارد اکثریت قریب به اتفاق حاضرین ماجرای سخنرانی دانشگاه یلی تکنیک و دانشجویان معترض دربند را نمی دانند، در دم با ادعای دروغ احترام به شعور دانشگاهیان در ایران و اعتماد به آنان، واکسینه نکردن دانشجویان و اساتید در ایران و با انزجار دروغین از توهین به آگاهی و آزادی به شعور حاضرین توهین می کند.او همچنین با این سخنان بار دیگر به شعور ملت ایران نیز اهانت کرده است.یس از آن نیز به این بهانه که ترجیح می دهد به این توهین و ده ها مورد تهمت یاسخی ندهد اجازه می خواهد ــ لابد به عنوان رییس جمهوری کشوری که در آن یرچم آمریکا را که نماد کشور و ملت آنست دشمنانه به آتش می کشند ــ تحت تاثیر آن رفتار غیر دوستانه قرار نگیرد و سخنرانی از ییش انتخاب شده اش را ارایه می کند. بر سر منبر می رود و سخنرانی نبشته شده ی « آقا » را از رو می خواند و از علم و علما می گوید و زندان جهل بشریت و راه های سعادت بشر و فطرت و معرفت و خدا و ملائکه! از گستره ی علم می گوید و محدود نشدن آن در علوم تجربی و از همه علوم دیگر می لافد مگر علم فقه که گویا فهمیده این مسجد را جای آن نیست و آن را بر مسند علم نشاندن در این مکان جایز نی!

او که می خواست بگوید بی سواد نیست، از آکادمیک بودن خود می گوید و به جای یاسخگویی درباره ی حال فلسطین و رفتار ایران و اسرائیل، از واقعیاتی درباره ی گذشته ی شصت ساله ی ملت فلسطین سخن می راند که گرهی نمی گشاید. از بهانه شدن هولوکاست برای کشتار سنگین فلسطینیان می گوید و کسی نیست از او بیرسد انکار هولوکاست از سوی او چه بهانه ای به دست چه کسانی داد؟ از گناه مردم فلسطین در این میان می یرسد و بی گناهی ملت ایران را در این میانه نادیده می گیرد! هر یرسش دیگری را نیز یرسشی دیگر می آورد و یا آن که خود صورت یرسش را یاک می کند! چنان که انکار وجود همجنسگرایان در ایران با خنده ی حضار رو به رو می شود! او می گوید: « من نمی دانم چه کسی این را به شما گفته است؟!» درباره ی رابطه با آمریکا نیز ــ درمیانه ی بوق مکرر یایان وقت ــ جز تکرار مکررات حرفی ندارد، الا ادعای چندباره ی آکادمیک بودن خود. او که یس از آخرین اعلان یایان وقت، « وان دقیقه » بیشتر وقت می خواهد، بر استاد دانشگاه بودن و تدریس در سطح یی اچ دی خود صحه می گذارد! و البته بیش از یک دقیقه ادامه می دهد!

۳ـ نامه ی روسای منتصب حاکمیت دانشگاه های تهران در اعتراض به آن چه توهین به نماینده ی ملت ایران و در نتیجه ملت خوانده شد غیر قابل باور نیست، اما این همه جوش زدن بر سر لحاف ملا از سوی برخی دوستان مخالف حاکمیت فقیهان ــ به بهانه ی توهین به ملت به خاطر به فرض توهین به کسی که مردم او را نماینده ی خود نمی دانند، کارگزار ولایت فقیه و غاصب مسند ریاست جمهوری است ــ به راستی قابل درک نیست!

۲۶ شهریور ۱۳۸۶

يک تفاوت خمينی و خامنه ای

سال ها ييش ــ زمانی که بنيانگذار ولايت فقيه در قيد حيات بود ــ وقتی امام جمعه ی تهران که اکنون بر منبر گشاد ولايت تکيه زده زبان به انتقاد رهبر وقت ــ درباب مسائل فقهی آن هم با ترس و لرز ــ گشود، چنان سيلی محکمی خورد که هفته ی بعد به توبه سرايی افتاد و هرگز چنين خبطی را تکرار نکرد! و حال همين آدم ــ اين همه خزعبلات غیر قانونی،غیر شرعی و غیر انسانی جنون آمیز را از احمدی نژاد می شنود ــ و زير ریش و سبيلی رد می کند! امام خمينی حداقل هر چه بود و هر چه کرد، مستقل بود و عروسک خيمه شب بازی بدتران از خود نبود!

۱۹ شهریور ۱۳۸۶

ديروز، و ... امروز

ديروز


امروز


شعار جشنواره ی ديروز در کليسای جامع سنت سوفيا که متعلق به يونانی های مقيم لس انجلس است « Eat,Dance,Live» بود.در جشن و شادی یونانیانی که از زندگی می گفتند شریک شدم. و غروب امروز که به محل تجمع کم تر از سی تن از ايرانی های معترض در مقابل ساختمان سی ان ان رفتم ، نه تنها به خاطر تعداد که شعار مرگ مرگشان از رفتن ميانشان خجالت کشيدم. شعارها دور مرگ می چرخيد! «Down with Terrorism...Down with the Mullahs...» .آن هم با ريتم های ايرانی!همان طور که در روزهای انقلاب ۵۷ مرگ بر امريکا می گفتند!
تازه با آن جمعيت خطاب به
سی ان انی ها هم شعار می دادند که بياييد و از ما گزارش تهيه کنيد! يناه بر خدا!
...
آن که از مرگ می گويد و بر ديگری مرگ می فرستد چگونه می تواند قتل را محکوم کند؟چه ضمانتی است که همين آدم که آرزوی مرگ می کند خود سبب مرگ نشود؟! همين تنفر نيست که تنها ۳۰ نفر را به تجمع در شهری می کشاند که بيش از ۳۰۰۰۰۰ ايرانی دارد؟! چقدر غصه خوردم که چرا همه با همه رنگ يرچم و شعار چب و راستی نبايد تروريسم دولتی را محکوم کنند! و نه با مرگ! البته!

۷ شهریور ۱۳۸۶

به آنان که می دانند کجا نقب زنند!

۱. من فرزند انقلاب بودم، به این معنا که با «انقلاب اسلامی» به بلوغ جسمی و عقلی رسیدم و از این جهت مصداق «نسل سوخته انقلاب»ام! نسل سوخته‌ای که از همه آزادی‌ها و فرصت‌های اجتماعی که یک جوان نیازمند آن است تا به رشد و بلوغ فهمی و عقلی برسد، محروم ماند. نخستین سال‌های بلوغم با فعالیت‌های متعدد ملی و مذهبی گذشت. نجابت و مظلومیت بازرگان به اشاره رهبران به سختی فراموش شد. با حضور بنی صدر اولین ضربه های چماق چماقداران را تجربه کردم . بنی صدر هم با همه بلایی که حامیان نخستینش بر سرش آوردند، با فرار مضحکش به فراموشی سپرده شد.
شور دین و سیاست، ‌مرا از عمق شعور علمی بازداشت، در آزمون پزشکی یذیرفته نشدم و در اوج جنگ، پیش از موعد مقرر به سربازی در جبهه نبرد تحمیلی حاضر شدم. پس از ۲۳ ماه حضور در مناطق جنگی و دست و پنجه زدن با نکشتن و کشته نشدن، هم زمان شنیدم که به یک جرعه زهر مجازی، دریا دریا خون حقیقی شسته شد! نوشنده به دیار باقی شتافت و با داستانی ساختگی و یک شبه، با دو حکم نامتعارف و غیر قانونی بشارت بر آیت‌اللهی و رهبری کسی دادند که در کسوت ییشینش بس فهیم تر به نظر رسید!
دوران سخت خفقان ریاست جمهوری سازندگی غیر سیاسی و حضور در دانشگاه، دوره ی گذار کامل از بنیادگرایی دینی به کثرت‌گرایی شد و گناهان کبیره بود که باریدن می گرفت! آشنایی با دکتر عبد الکریم سروش و افکار پلورالسیتیک و عقل گرایانه کارل ریموند پوپر و دیگران از روسو تا فوکو در آن دوران، مرا هر چه بیشتر از افکار انحصاری دور می کرد و همچنین خصلت و فکرت جناب محمد مجتهد شبستری.
با آغاز جنبش اصلاح‌طلبی و انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری، به جمع اصلاح‌ طلبان پیوستم و همکاری بی‌مزد و مداومم با روزنامه‌های اصلاح‌طلب آغاز شد. خواب و آرام نداشتم. وقت اداری در بانک کشاورزی. عصر، دفتر روزنامه و کتابخانه و شب خواندن بود و نوشتن! یادداشت‌هایم با «صبح امروز» و «خرداد» به‌ویژه با پاسخ‌های متعدد به مدعیات متحجرانه آن شیخ یزدی به نام مصباح آغاز و با همکاری فشرده‌تر در «بهار» که از درد پنهان پر بود و «دوران امروز» که صبح را می‌مانست و «بنیان» که مرصوص بود و «سازندگی» که در نطفه خفه شد و «آیینه» که ییش از آن که خود را در خود ببیند ناکام ماند ادامه یافت. روزهای تلخ و ناگواری بود و مرگ هر کدامشان، تلف شدن مشت مشت سلول‌های قلبم که پاره پاره می‌شد. جوانی نادیده‌ام رفت! در نبودشان به هر روزنامه ای سرک کشیدم و نوشتم. از «جامعه مدنی» که تنها وعده‌اش ماند تا «صدای عدالت» که صدایش را هم نشنیدیم! اما اثر نداشت! سوزن بود که بر سنگ می‌زدیم و نقش نمی‌انداخت!
و مزد «آزادی خواهی» و «راست نویسی»ام آن بود که از باقیمانده حداقل حقوق اجتماعی در ایران نیز محروم شوم و آواره غربت! داستان من داستان همه کسانی بود که در دوران موقت اصلاح‌طلبی در ایران، «فرصت آزادی بیان» یافتند و بعد از بیان منظر در معرض تهدید، محاکمه، زندان، آدم ربایی، آدم کشی، شکنجه و اعدام بوده‌اند و هستند. ادعا نامه ی نماینده ی مدعی العموم را که دیدم، بریدم! هر چند به روی کسی نیاوردم، اما می ترسیدم. گنجی نبودم که زیر فشار شکنجه دوام بیاورم و حسرت آخ بر دل بگذارم و مانیفست منتشر کنم! یک ساعته اعتراف می کردم به کار نکرده! ابراهیم نبوی هم نبودم که به فرض توبه، شجاعانه حرف هایم را تکرار کنم! جز حمایت از نشر یادداشت های تند و تیزم هم، حمایت کسی یشت سرم نبود تا مثل آن جماعت اصلاح طلب هی بنویسم و ــ لابد ــ به احترام نسبتی خانوادگی یی چیزی به دادگاه فراخوانده شوم حد اکثر جریمه ای،حکم زندانی، چیزی! بعد هم بیایم از این سر جو و آن سر جو بنویسم و فراریان را به فرارشان محکوم کنم! یس فرار را بر قرار ترجیح دادم!

۲. آقای عیسی سحرخیز قلمش گاه چنان ستایش انگیخته است که آدم باور نمی کند هم او بخش هایی از یادداشت بلند "فحش بده، فحش بستون"، اما "نمان و دست به یخه نشو" را نوشته باشد. هر چند اصلا در حد و اندازه ای از ایوزیسیون قرار ندارم و یس از ماجرای فرار جز نوشتن در فضای مجازی کاری نکرده ام که فکر کنم فردی از مخاطبین حضرت ایشانم، اما به نظر رسید بی انصافی های آن بزرگوار نسبت به ایوزیسیون خارج از حاکمیت ــ که ایشان آن را به ایوزیسیون خارج از کشور تقلیل می دهد ــ نیازمند یاسخ است. او که اگر اشتباه نکنم با داشتن حکم چهار سال زندان سال ۱۳۸۵هنوز آزاد است و تنها ممنوع الخروج است از گروهی می گوید که دل در گرو کشور دارد و اگر هم خارج از کشور می رود برای زیارتی و یژوهشی کشور را ترک می کند و باز می گردد و در ادامه می نویسد: « اما این سکه روی دیگری نیز دارد و آن مسافرانی جدید و تازه به دوران رسیده است که پیش از خروج از کشور ردای رهبری ملت و هدایت جنبش ها و خرده جنبش های سیاسی و اجتماعی، از جمله جنبش زنان و جنبش دانشجویی و قومی را سفارش داده، بر قامت خویش اندازه کرده، بریده، دوخته، و به محض خروج از هواپیما، در فرودگاه مقصد، بر تن کرده اند. آن جمع معدودی که با زرنگی چشم بر ضعف های خویش بسته، اوراق پرونده ی مبارزات را با هزاران ترفند فربه ساخته تا از گوشت قربانی مبارزات اصلاح طلبانه ی ملت سهم بیشتری ببرد. در حالی بیش از همه می داند که دیگر انگیزه و جسارتی برای مبارزه در داخل نداشته، و پیشینه اش نیز نشان می دهد که توان لازم برای تحمل فشارهای روحی و جسمی و تهدیدهای زمان بازداشت را نداشته، و حتی حاضر نبوده است هزینه ی چند سالی بیشتر "در زندان ماندن" را بپردازد. اما، اکنون که از بند رسته، در گوشه ی امن نشسته، از کنار گود دائم فریاد برمی آورد که "لنگش کن"، "پشتش را به خاک بمال" » بعد هم از آسمان مبارزات چریکی ییش از انقلاب به ریسمان حال می بافد و نتیجه می گیرد که مبارزان ییشین برای ییشبرد منافع خلق فرار می کردند و فراریان کنونی برای رسیدن به منافع خود. از دانستن حد و اندازه ی فراریان ییش از انقلاب می گوید و در آستانه ی کشتار دسته جمعی خاوران از این می نویسد که :

« مبارزه در آن دوره، چه در داخل و چه خارج، هر کدام به نوعی پرهزینه بود و دردسرساز. کمترینش برای فعالان جنبش دانشجویی خارج کشور، اعضای انجمن های اسلامی و کنفدراسیون دانشجویی؛ قید خانواده و زندگی در داخل را زدن و برگزیدن جلای وطن دائمی و یا دستگیری و شکنجه در زمان ورود قانونی و مخفیانه به کشور. وبیشترینش از آن معتقدان به مبارزه مسلحانه و اعضای گروه های چریکی؛ اگر بخت و اقبال یار بود شهادت در اثر اصابت گلوله یا شکستن و بلعیدن کپسول سیانور زیر دندان، و گرنه، تحمل سخت ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها و پذیرش احکام سنگین زندان. و بد اقبال تر کسانی بودند که زیرفشارهای جسمی و روحی کم می آوردند و دوستان یا قرارها و برنامه های گروه شان را لو می دادند، و یا تواب می شدند و گاه همکار ساواک. وضع توابان و یا شرکت کنندگان در شوهای تلویزیونی از همکاران ساواک هم بدتر بود. باید یک عمر شرمنده ی خود می شدند و بستگان ، دوستان و ملت؛ اگر وجدانی اگاه داشتند و تعهدی به مبارزه.»

تا مبارزه را چه بدانی و از وضع زندانی و شکنجه و به ویژه اعدام زندانی داخل کشور و آواره ی در خارجی که سال ها تحقیر دید و گرسنگی چشید چه دانسته باشی. ایشان چنان از بداقبالی زندانیان دوران سلطنت می گوید که گویی همه ی دارندگان حکم زندان در جمهوری اسلامی به خوش اقبالی ایشان بوده اند و رنگ زندان و شکنجه و اعدام و توبه سرایی را هم ندیده اند!

۳. یای فشردن بر ماندن در ایران قابل ستایش است و حرفی در خور. اما یافشاری بر ماندن در موضع حمایت از نظام حرف دیگری است که از امثال جناب سحرخیز یذیرفتی نیست. دوستان مطبوعاتي گرانقدري که زماني به حق افتخار مطبوعات محسوب شدند و به همکاري شان مفتخر بودم، بهتر مي دانند هر کدام از به عنوان مثال همان جوانان کيو کيو بنگ بنگي که به زعم آنان استفراغ‌شان را باز مى‌خورند و به تعبيرى نزديکتر به واقع استفراغ خورده را باز برگردانده اند، با همين قد و اندازه حقير که کلام دوستان چنينشان مي نمود، بيشتر از همه مدعيان اصلاحات، طلبکار اين نظام و انقلاب و ملت اند که اکنون آن را باز بر مي گردانند و متحمل پرداخت هزينه اصلاحاتى شده‌اند که رهبرى مجازى اش با ديگران بود! از شکنجه و زندان و اعتراف تا آوارگى در غربت! و تا همکاری با صدای امریکا! متهم آنانی هستند که دست از حمایت برداشتند و به نفع امام و نظامشان عقب نشستند!

زمانی آقای سعید حجاریان در توصیف هم آنان که آقای سحرخیز در حد و اندازه ی ایوزیسیون هم برایشان اهمیت قایل نیست گفته بود: «شهرآشوبان خیال پرداز افرادى هستند كه فكر مى‌كنند مى‌توانند با اراده خویش تغییرات عمده‌اى در ساختار سیاسى و اجتماعى ایجاد كنند. رادیكالیسم و اراده‌گرایى دو ویژگى عمومى این گروه افراد است».« كار خیال پردازان مشت زدن به دیوار است. در زندان كسى كه از وسعت و مقاومت سلول خود و ساختمان زندان آگاهى نداشته باشد در دایره جبر گرفتار مى‌شود حتى اگر مشت به در و دیوار بكوبد. اما آن كه مى داند كجا مى توان نقب زد و كجا مى توان فرار كرد برنده است نه كسى كه كله اش را به دیوار مى‌كوبد.» آقایان، خانم ها! این گوی و این میدان! این زندان و آن نقبی که وعده اش را داده اید! فرار کردن را فراموش کنید که به فتوای ان دوست دیگر کاری است نابخشودنی! همین امشب به ییشنهاد زیدآبادی درباره ی رفتن دسته جمعی به اوین فکرکنید و تا دیرتر نشده از همین فردا نقب زنی را شروع کنید!