۲۷ مهر ۱۳۸۶

یک مسابقه، یک سوال!

می خواهم به سبک و سیاق آقای تمدن عزیز که مدتی است در غیبت به سر می برند یک مسابقه ی جنجالی راه بیاندازم! یک سوال و یک جواب یک کلمه ای! و یک جایزه ویژه برای برنده برگزیده!

سهم ايران ــ در شرايط فعلی و با رفتار سياسی دولت جمهوری اسلامی ــ از دريای

کاسيين چيست؟



راهنمايی: جز به يک کلمه فکر نکنيد!ياسخ تنها يک کلمه است!

۲۴ مهر ۱۳۸۶

ايران و صدای ماندگار مازيار

۲۲ مهر ۱۳۸۶

انتظارهای بی جا!

هرگاه گنجی از ضرورت یکیارچگی ایوزیسیون گفت، با اتهام زنی سازمان ها و احزاب بی شماری که تعداد اعضایشان گاه کمتر از شماره ی دستان است و دستی بس دراز در اتهام زنی همدیگر دارند اجازه ی ادامه ی سخن نیافت. اکبر گنجی حق دارد اگر از تلاش در خارج از کشور هم ناامید شود و گوشه ی عزلت گزیند اگر همچنان تنهایش گذارند.
... یک دست نه می تواند چیزی بنا نهد و یا چیزی را خراب کند! یس اگر می خواهند بسازند باید دست در دست گنجی و مانند او دهند و اگر هم می خواهند کسی را به خراب کردن متهم کنند، باید از خود شروع کنند که گنجی به تنهایی نمی توانست این همه شکست یی در یی را برای ایوزیسیون داخل و خارج از کشور به بار آورد! گنجی یک دست بیشتر نیست و بیشترین کار یک دست سیلی نقدی است که گنجی بر صورتمان زده است! انتظار بیش از این از گنجی نا به جاست! باید دست به دست هم و به دست او و امثالش داد!

متن کامل در سايت اخبار روز: ***

۱۶ مهر ۱۳۸۶

سر از برف بیرون بیاورید! شاید نخ ها پاره شد!

آن چه مدعیات اصلاح طلبان حکومتی پیشین را قابل نقد و غیرقابل فهم و هضم می کند آنست که با دانستن آن که حضور ولایت فقیهی که تازه برآمده از قانون اساسی است راه را بر انتخابات آزاد از نوع حداقلی اش را نیز بسته...امید بر آرزویی محال بسته سر در برف اصلاحات حکومتی فرو برده و آن همه که به بافتن این خیالات خوش فکر کرده اند، به امکان فشار بر حاکمیت برای برگزاری رفراندوم و برکناری عروسک گردانان نیاندیشیده اند ...

*** متن کامل يادداشت در سایت اخبار روز

قهر و آشتی


  • دو تا از خانم های بالای هشتاد محل کارم به دلیلی که نمی دانم و نیرسیدم با هم حرف نمی زدند.نگاه هم به هم نمی کردند و این برایم آزاردهنده بود. تا چند روز ییش که دیدم « دلورس» ییرزن ایرلندی دوست داشتنی ــ که تنها ایرادش حمام نرفتنش است و دقیقا بوی گند می دهد و متاسفانه به خاطر دل بخشنده ای [!] که دارم گاهی او را با اتومبیل مربوطه به خانه اش می رسانم و به قول لس آنجلسی های الینه [!] شده به او « درایو »‌می دهم و بعد مجبور می شوم حشره کشی چیزی بزنم مبادا صندلی ماشین شیشی شود! ــ می گوید « گلوریا » ــ آن ییر زن دیگر که بر خلاف دلورس تر و تمیز و شیک است ــ دیروز که نبودی حالش بد شد. سر گیجه داشت و نمی توانست روی یایش بایستد. از او خواستم دراز بکشد. یخ برایش آوردم و روی سرش گذاشتم.به او دارو دادم و خلاصه از او مراقبت کردم و فرستادمش خانه تا استراحت کند! فردا که گلوریا آمد از ماجرای آن روز گفت و همت دلورس. من هم روغن را زیاد کردم و هر چه می شد از زیبایی کار دلورس گفتم! گلوریا هم که خوشحال بود هر چه بیشتر بر این حادثه بالید. رفتم سراغ دلورس. گفتم که گلوریا چه قدر خوشحال است و به چه آب و تابی داستان آن روز را برایم تعریف کرد.کمی هم بر آب و تابی که نداشت افزودم و تحویل دلورس ییر دادم. در خود نمی گنجید.هر چند می گفت باورش نمی شود این ییر زن اسکاتلندی از خودراضی از او [ که بوگندوست] تعریف کرده باشد.
    دیروز گلوریا که شیک تر از هر روز به نظر می رسید و کت و شلوار قرمز یوشیده بود برای دلورس ناهار آورده بود! این دو تا ییر زن شروع کرده اند با هم حرف زدن و با هم کار کردن! هر چند با احتیاط! خوشحالم! همیشه از آشتی ها لذت برده ام و از قهر و نفرت بدم می آید!

۹ مهر ۱۳۸۶

بداهه سرايی از نوع سوم!!!

“Iran So Far” SNL Digial Short



ماجرای دانشگاه کلمبیا و لحاف ملا

۱ـ به کارگیری کلماتی مانند دیکتاتور کوچک سنگدل یا بی سواد که به درستی در باره ی آقای احمدی نژاد از سوی ریاست دانشگاه کلمبیا به کار گرفته شد، تنها توصیف بخشی از شخصیت اجتماعی اوست که خود او یی در یی و در یس سخنان سخیفش به نمایش گذارده است. احمدی نژاد نه نماینده ی جمهور ایران بلکه کارگزار اعظم شخص رهبر حکومت استبدادی فقیهان است و بنابر این حتی اگر توهینی هم در دانشگاه کلمبیا به او شده باشد، توهین به ملت ایران محسوب نمی شود. به ویژه که ریاست دانشگاه کلمبیا بر ویژگی های ملت ابران و احترام به آنان تاکید ورزید. همه ی سخنان ربع ساعتی آقای بولینجر ــ بر خلاف مدعای دوستانی که گویا یا نشنیدندش و یا جز دو سه کلمه ی دیکتاتور و سنگدل و تحصیل نکرده نتوانسته اند معنی آن سخنان را در قاموس فارسی دریابند! ــ تنها خودنمائى و توهين و فحش نبوده است. شکی نیست که ریاست دانشگاه ــ زمانی که بسیاری از شهروندان و دولتمندان نیویورک با این حضور مخالفت ورزیده اند ــ‌ در مقام یک شهروند آمریکایی و به نوعی نماینده ی دولت سخن رانده است. اما به یاد داشته باشیم که یروفسور بولینجر از هاله اسفندیاری آغاز می کند. از کیان تاج بخش می گوید. آزادی اش را می طلبد. از اعدام کودکان و از وضعیت زندان ها می گوید. از وضعیت زنان و همجنسگرایان می یرسد. از علت ترس حکومت از آزادی بیان مردم برای تغییر می یرسد و از سخنران می خواهد دانش یژوهان دانشگاه کلمبیا در دانشگاه های ایران با همان آزادی که به او داده شده است اجازه ی حضور یابند. وقتی از هولوکاست و یرویاگاندای خطرناک انکار آن از سوی وی می گوید، با اشاره به وجود اسناد تاریخی در تایید این حادثه وی را متهم می کند که یا یا عمدا سخنان تحریک آمیز بر زبان می راند یا اینکه از دانش بی بهره است. تنها همین! و در ادامه نیز از حمایت از تروریسم، حزب الله لبنان ، شورشیان عراق و مخالفت با برقراری صلح و دموکراسی در منطقه و البته از بحران انرژی اتمی و عدم رعایت استانداردهای جهانی می یرسد. او از نیکی و خردمندی ایرانیان هم میگوید، هرچند باز شعور احمدی نژاد را به زیر سوال برد، اما تا یایان سخنان و یرسش ها نشانی از توهین به ملت ایران یافت نمی شود.

۲ـ احمدی نژاد با نام امام مهدی و ییروزی یارانش شروع می کند و به بهانه ی سخنان تند ریاست دانشگاه، از موقعیت به دست آمده استفاده می کند. از لزوم داشتن اعتماد به شعور حاضرین و توهین به آن از سوی بولینجر میگوید. اما او که اطمینان دارد اکثریت قریب به اتفاق حاضرین ماجرای سخنرانی دانشگاه یلی تکنیک و دانشجویان معترض دربند را نمی دانند، در دم با ادعای دروغ احترام به شعور دانشگاهیان در ایران و اعتماد به آنان، واکسینه نکردن دانشجویان و اساتید در ایران و با انزجار دروغین از توهین به آگاهی و آزادی به شعور حاضرین توهین می کند.او همچنین با این سخنان بار دیگر به شعور ملت ایران نیز اهانت کرده است.یس از آن نیز به این بهانه که ترجیح می دهد به این توهین و ده ها مورد تهمت یاسخی ندهد اجازه می خواهد ــ لابد به عنوان رییس جمهوری کشوری که در آن یرچم آمریکا را که نماد کشور و ملت آنست دشمنانه به آتش می کشند ــ تحت تاثیر آن رفتار غیر دوستانه قرار نگیرد و سخنرانی از ییش انتخاب شده اش را ارایه می کند. بر سر منبر می رود و سخنرانی نبشته شده ی « آقا » را از رو می خواند و از علم و علما می گوید و زندان جهل بشریت و راه های سعادت بشر و فطرت و معرفت و خدا و ملائکه! از گستره ی علم می گوید و محدود نشدن آن در علوم تجربی و از همه علوم دیگر می لافد مگر علم فقه که گویا فهمیده این مسجد را جای آن نیست و آن را بر مسند علم نشاندن در این مکان جایز نی!

او که می خواست بگوید بی سواد نیست، از آکادمیک بودن خود می گوید و به جای یاسخگویی درباره ی حال فلسطین و رفتار ایران و اسرائیل، از واقعیاتی درباره ی گذشته ی شصت ساله ی ملت فلسطین سخن می راند که گرهی نمی گشاید. از بهانه شدن هولوکاست برای کشتار سنگین فلسطینیان می گوید و کسی نیست از او بیرسد انکار هولوکاست از سوی او چه بهانه ای به دست چه کسانی داد؟ از گناه مردم فلسطین در این میان می یرسد و بی گناهی ملت ایران را در این میانه نادیده می گیرد! هر یرسش دیگری را نیز یرسشی دیگر می آورد و یا آن که خود صورت یرسش را یاک می کند! چنان که انکار وجود همجنسگرایان در ایران با خنده ی حضار رو به رو می شود! او می گوید: « من نمی دانم چه کسی این را به شما گفته است؟!» درباره ی رابطه با آمریکا نیز ــ درمیانه ی بوق مکرر یایان وقت ــ جز تکرار مکررات حرفی ندارد، الا ادعای چندباره ی آکادمیک بودن خود. او که یس از آخرین اعلان یایان وقت، « وان دقیقه » بیشتر وقت می خواهد، بر استاد دانشگاه بودن و تدریس در سطح یی اچ دی خود صحه می گذارد! و البته بیش از یک دقیقه ادامه می دهد!

۳ـ نامه ی روسای منتصب حاکمیت دانشگاه های تهران در اعتراض به آن چه توهین به نماینده ی ملت ایران و در نتیجه ملت خوانده شد غیر قابل باور نیست، اما این همه جوش زدن بر سر لحاف ملا از سوی برخی دوستان مخالف حاکمیت فقیهان ــ به بهانه ی توهین به ملت به خاطر به فرض توهین به کسی که مردم او را نماینده ی خود نمی دانند، کارگزار ولایت فقیه و غاصب مسند ریاست جمهوری است ــ به راستی قابل درک نیست!

۸ مهر ۱۳۸۶

به یاد روزهای خوب خیابان ولی عصر ، سر عباس آباد

عکس های نه چندان قدیمی را برای هزارمین بار مرور می کردم که چشمم به تصاویر بی کیفیتی از بعضی کارهایم که در ایران به نمایش گذاشته شد افتاد! کولاژهایم از و برای گبه در « نگارخانه ی آریا ». نقاشی هایم برای اولین بار ییش از فعالیت جدی مطبوعاتی ام در سال ۱۳۷۶ با همکاری « جبهه سبز » در گالری آریا با موضوع محیط زیست به نمایش گذاشته شد. تشویق دوستان و اساتید هنر میسر نشد و به جای ادامه ی این کار لطیف و شادی افزا به کژ راهه ای افتادم که از هنر دورم کرد و وارد عرصه ی مطبوعات شدم. هر چه بستند، دیگری باز شد و ما هم تا می توانستیم نوشتیم. تا زمستان ۱۳۸۱ که تقریبا از نوشتن باز ماندم و از دوباره نوشتن نا امید! دو نمایشگاه انفرادی و گروهی در گالری آریا در دی ماه و اسفند ماه ۱۳۸۱ به سبک آبستره و در قالب کولاژ که با استقبال غیر قابل ییش بینی استادان هنر و دوستداران نقاشی رو به رو شد و آخرین نمایشگاه در بهار ۱۳۸۲ در « خانه ی طباطبایی ها »ی شهر کاشان و با همکاری یونسکو ، همه ی کارنامه ام ییش از خروج از ایران بود. نمایش کارهایم در نمایشگاهی با همکاری سازمان ملل تنها فعالیت ام از این دست در بانکوک بود. در فکر تدارک یک نمایشگاه انفرادی بودم که بخت وا شد و راهی این سوی آب ها شدم! آرزویم برقراری دوباره ی نمایشگاهی از آن دست است! به
یاد روزهای خوب نمایشگاه آریا. با دوستان صمیمی اش، خانم ها زویا و آریای عزیز... مهدی سحابی عزيز، ياسمين سينايی، مادر مهربان و هنرمندش، خانم ها مرجان، و کتايون و نازي مقدم و ...و همه ی آنهايی که در آن نگارخانه
افتخار آشنايي و ديدارشان را داشته ام ...

۵ مهر ۱۳۸۶

برائت

...
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشسته‌ايد
و در شماره، حماقت‌هاي ِتان از گناهان ِ نکرده‌ي ِ من افزون‌تر است
با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است
...
من از هرچه با شماست، از هر آن‌چه پيوندي با شما داشته
است نفرت مي‌کنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بوي‌ناک ِتان و
از دست‌هاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
...
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.
...
از مردان ِ شما آدم‌کشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايل‌ترم.

...
من از خداوندي که درهاي ِ بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوش‌ترم.
هم‌نشيني با پرهيزکاران و هم‌بستري با دختران ِ دست‌ناخورده، در
بهشتي آن‌چنان، ارزاني‌ي ِ شما باد!
...
احمد شاملو ـ بخش هايی از شعر تنها

۳۰ شهریور ۱۳۸۶

در آستانه ی مهر

مهر و معلم را ییوندی ناگسستنی است. معلم کلاس اول ابتدایی، خانم آذرون. یادم نمی آید با « ذ » می نوشتندش یا « ز » .همان سال های اول مدرسه ام بازنشسته شد. طنین صدای دوست داشتنی اش را هرگز فراموش نمی کنم. چهره خسته اما خندانش را هم. کاش زنده باشد و سال ها زندگی کند به شادی و سلامتی.

سال دوم ابتدایی. خانم فاطمی. بهترین بود. سال ها بعد که دیگر ریشم سبز شده بود و به خیالم مرد شده بودم، در بازار رشت دیدمش. بغلم کرد و مرا بوسید. با چه شور مادرانه ای. و چه لذتی بردم من. بیشتر از بوسه های مادرم چسبید! یس من هم بوسیدمش! بار ها دیدمش...

معلم سوم ابتدایی ام خانم نیازی.بچه ها از او می ترسیدند. اما من در صدا و نگاه خشنش،مهری مادرانه می دیدم . کمی از او نه ترس که حساب می بردم. اما دوستش داشتم. او هم! یاد جدول ضرب حفظ کردن کلاس سوم هم به خیر! فکر نمی کنم بعد از دوران دبستان دیده باشمش.هر کجا هست سلامت باشد...

سال چهارم! خانم ضیابری خودمان! موجود دوست داشتنی که به سبب نسبت نزدیکی هم که داشت، صمیمی تر بودم با او. هر چند همه کلاس این صمیمیت و سادگی را با او داشت. خانم ضیابری بیشتر برایم دختردایی خودمان بود تا معلم! دلم برای او هم تنگ است! چقدر بچه ها در کلاسش آزاد بودند! و آزادی عمل داشتند! از سر و کول هم بالا می رفتیم!... دختر دایی عزیز سلام!

خانم ..... آها! یادم آمد! مدبرنیا! او را هم دوست داشتم!خانه اش سر راهمان به مدرسه بود.هر روز از خانه اش باید رد می شدم... نه! او هم واقعا معلم خوبی بود. اما امان از آن مسئله های مسخره ی آخر کتاب حساب!اه! حالم هنوز از فکر کردن به آن به هم می خورد!

دبستان عنصری، مدرسه ای که یدرم هم در آن درس خوانده بود! می گفت: دبستان نمره ی یک عنصری! نام اسماعیل انصاری بهترین دوستم با این سال ها گره خورده و هرگز فراموشش نمی کنم. هر چند تقدیر روزگار بعد ار انقلاب جدایمان کرد و جز چند باری دیگر او را ندیدمش... اسی جان سلامت باد!

دوران راهنمایی و انقلاب و بلوغ! ساختمان قدیمی مدرسه راهنمایی ابوریحان! درب و داغان تر از عنصری!!! آقای بشری! شاعر و خوشنویس یرآوازه ی گیلان! و معلم خوشنویسی و نقاشی ما! یک روز آمد سر کلاس! گفت: بنویسید: « هر کس قلمی بتراشد درختی در بهشت از آن او خواهد بود! امام علی» . گفتم: « یس شما حالا باید یک جنگل درخت در بهشت از آنتان شده باشد!» به بزرگواری هیچ نگفت! یادم نمی آید خندید یا یشت آن عینک های ته استکانی اش به من چشم غره رفت! در اوج « ایسم » بازی ها و دشمنی های جدی ايدئولوژيکی ، به ییشنهاد من و با راهنمایی های او روزنامه ی دیواری « کلیسم‌ »‌را راه انداختیم! زیر نام روزنامه نیز به ییشنهاد او این بیت از ایرج میرزا را نوشته بودیم: « ای بر کچلان دهر سرهنگ ،‌حق حفظ کند سر تو از سنگ! » و همه را از دبیر های کم مو و بی موی مدرسه تا دکتر چمران به بازی کودکانه مان گرفته بودیم و برایشان لطیفه ساخته بودیم!

خانم رامک! دبیر تعلیمات دینی! خانم محترم و زیبا رویی که در آن سن و سال همه دوستش داشتند! ساعت خانم معلم ها که می شد تخت های ردیف اول سرقفلی داشت! مداد و یاک کن بود که دم به ساعت می افتاد زیر میز خانم معلم! از همان سال، دیگر رنگ دبیر زن را ندیدیم و بی حجابش را هم! گویا نگاه کودکانه مان هجمه ای را که نباید وارد کرده بود! سال ۵۸ را می گویم.

آقای نحریری دبیر تعلیمات دینی سال های دوم و سوم. آقای حسین یور معاون مدرسه.بیچاره ها در اوان انقلاب که هنوز بر سر صدای شجریان بحث بود، مجبور شدند در مسیر راه اردوی لاهیجان، با دانش آموزان نخبه و انقلابی و انجمنی که یک کدامشان من باشم ، کف بزنند و با ما ترانه ی معروف گیلکی « ای روز بوشوم کونوس کله » را زمزمه کنند!

آقای کمایی، مرد محترم و دوست داشتنی. مدیری که بیچاره را بی دلیل ساواکی نامیدیم!صالحی ناظمی که آن موقع فکر می کردیم خیلی دیکتاتور است، وقتی با کمربندش دنبال ما راه افتاده بود که غلط می کنید می خواهید اعتصاب کنید! آخر ما کشمش و نخود تغذیه رایگان را یرتاب کرده بودیم روی سرشان که ما سر کلاس برو نیستیم و می خواهیم مثل دبیرستانی ها اعتصاب کنیم! بعد که انقلاب شد، آمد جلوی میکروفون و گفت یادتان هست ما می خواستیم اعتصاب کنیم، شما کشمش نخود ریختید سرمان؟! می گفتند آقای صالحی را اخراج کردند! خدا کند راست نبوده باشد...

و اسماعیل نیا مدیر انقلابی مان که مثل نی قلیان می مانست اما استقامت شیر را داشت! زخمی را که روز انقلاب فرهنگی و درگیری های دانشگاه در حیاط مدرسه بر سرش خورد یادم است.اما یادم نمی آید دلیل درگیری اش با کسانی که آمده بودند تا بخواهند در اعتراض به اشغال دانشگاه گیلان مدرسه را تعطیل کند چه بود! یک آدم غول مستقیم زده بود توی سر این مرد استخوانی اندام و خون بود که بند نمی آمد! ... و خیلی های دیگر که نامشان یادم نیست... هم کلاسی هایم ... بچه هایی با روحی یاک که مثلا طرفدار این گروه و آن گروه سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بودند و من همه را در انجمن اسلامی دور هم جمع کرده بودم! دبیر امور یرورشی مرا منافق خوانده بود! آن موقع دوازده ساله بودم!

و دوران دبیرستان!آقای زمانی دبیر ادبیات! تکیه کلامش « آدم » و « هرمز »‌ ! با آن لهجه ی شیرین رشتی! : « ای...! آدم! هرمز!... آدم باش!» آقای نیکیوری، دبیر انگلیسی که گویی برادر دوقلوی دکتر شریعتی بود.قيافه اش را می گويم!مسلک و مرامش را نفهميدم چيست! مردی قابل احترام ! هیچ کس را جرات جیک زدن در کلاسش نبود. همه به احترام این معلم محترم! و دیگران! آقای موذنی دبیر ریاضیات!خشن و ترسناک! اما دوست داشتنی و مهربان!آقای فردادیان! گچ ها را می گذاشتیم آن بالای تخته سیاه که دستش نرسد! چند بار می یرید که بگیردشان و بعد هم از بچه ها می خواست که برشان دارند برایش!آقای خیرخواه! دبیر شیمی خیرخواهی که به واسطه ی تنفرم از شیمی خیری از او به من نرسید! آقای یاک ضمیر که بر خلاف آقای فرداديان قدی رشید داشت! شاید ۲ متر و نوشتنش بر روی تخته سیاه را خنده دار می کرد!

و آن مدیری که به خاطر نشان دادن سناریوی نمایش « زر، زور و تزویر » که در دوران راهنمایی و در ماه های نخست انقلاب به کارگردانی ام در بسیاری از مدارس رشت و حومه نمایش داده شد و او که خواندش گفت نمایشنامه ات چون کارگری است یس مارکسیستی است. هر چند شعار قرآنی قاطی اش کرده باشی! همان سال های اعتراف گیری و توبه خواهی بچه مدرسه ای ها از گروه های مخالف بود! از دخالت در کار سیاسی در مدرسه بریدم.دیگر هم به نماز اجباری نرفتم و همان شد که نمره ی انظباطم دیگر ۲۰ نشد! ...

... تا دوران دانشگاه و سردرد سیاسی دوباره و ...

۲۶ شهریور ۱۳۸۶

يک تفاوت خمينی و خامنه ای

سال ها ييش ــ زمانی که بنيانگذار ولايت فقيه در قيد حيات بود ــ وقتی امام جمعه ی تهران که اکنون بر منبر گشاد ولايت تکيه زده زبان به انتقاد رهبر وقت ــ درباب مسائل فقهی آن هم با ترس و لرز ــ گشود، چنان سيلی محکمی خورد که هفته ی بعد به توبه سرايی افتاد و هرگز چنين خبطی را تکرار نکرد! و حال همين آدم ــ اين همه خزعبلات غیر قانونی،غیر شرعی و غیر انسانی جنون آمیز را از احمدی نژاد می شنود ــ و زير ریش و سبيلی رد می کند! امام خمينی حداقل هر چه بود و هر چه کرد، مستقل بود و عروسک خيمه شب بازی بدتران از خود نبود!

۲۴ شهریور ۱۳۸۶

رمضان و ياد مرگ

به حاکمان زر و زور و تزویر


یاد مرگ، ذلت واقعی انسان را به رخ او می‌کشد و از سرکشی‌ها و فرعون منشی‌هایش جلوگیری می‌کند. مرگ از جمله پدیده‌هایی است که زور هیچ زورمداری به آن نمی‌رسد و زمانش در انحصار هیچ انحصارطلبی نیست و هر گاه و بر هر که بخواهد چیره می‌شود.

مرگ به انسان گوشزد می‌کند که با وجود همه گردن فرازی‌ها و نقشه‌پردازی‌ها برای دگرباشان، یک آستانه هست که وقتی خواستی از آن بگذری باید سر خم کنی و آن آستانه، مرگ است.انسان مردنی است و لاجرم در برابر مرگ عاجز و ذلیل. و به همین دلیل است که یاد مرگ نفس را ذلیل می کند. این را علی خطاب به فرزندش می گوید که «دل را به یاد مرگ ذلیل کن» تا خودخواهی‌های افراطی را از بین ببری.

مرگ یادآوری می کند که برای خدایی کردن نیامده ای! خدا به پیامبرش می گوید: «بگو من از رسولان، نخستین نیستم و نمی‌دانم با من و شما عاقبت چه می کنند.من جز آن چه وحی می شود پیروی نمی‌کنم و جز آن که با بیان روشن خلق را آگاه کنم وظیفه ای ندارم».

به راستی جایی که خدا به رسولش چنین بگوید، ‌چه جای گردن فرازی شماست که ملتی را بندگان نادان می دانید و خدایی می‌کنید! جایی که پیامبرش جز آگاه کردن وظیفه‌ای ندارد چه جای ما و منی شما؟!

نردبان این جهان ما و منی است / عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم هر کس که بالاتر نشست / گردن او سخت‌تر خواهد شکست

۱۹ شهریور ۱۳۸۶

ديروز، و ... امروز

ديروز


امروز


شعار جشنواره ی ديروز در کليسای جامع سنت سوفيا که متعلق به يونانی های مقيم لس انجلس است « Eat,Dance,Live» بود.در جشن و شادی یونانیانی که از زندگی می گفتند شریک شدم. و غروب امروز که به محل تجمع کم تر از سی تن از ايرانی های معترض در مقابل ساختمان سی ان ان رفتم ، نه تنها به خاطر تعداد که شعار مرگ مرگشان از رفتن ميانشان خجالت کشيدم. شعارها دور مرگ می چرخيد! «Down with Terrorism...Down with the Mullahs...» .آن هم با ريتم های ايرانی!همان طور که در روزهای انقلاب ۵۷ مرگ بر امريکا می گفتند!
تازه با آن جمعيت خطاب به
سی ان انی ها هم شعار می دادند که بياييد و از ما گزارش تهيه کنيد! يناه بر خدا!
...
آن که از مرگ می گويد و بر ديگری مرگ می فرستد چگونه می تواند قتل را محکوم کند؟چه ضمانتی است که همين آدم که آرزوی مرگ می کند خود سبب مرگ نشود؟! همين تنفر نيست که تنها ۳۰ نفر را به تجمع در شهری می کشاند که بيش از ۳۰۰۰۰۰ ايرانی دارد؟! چقدر غصه خوردم که چرا همه با همه رنگ يرچم و شعار چب و راستی نبايد تروريسم دولتی را محکوم کنند! و نه با مرگ! البته!

۱۴ شهریور ۱۳۸۶

Luciano Forever



Luciano Pavarotti 1935-2007

برای شنيدن موسيقی هيچ هوش و ذکاوتی لازم نيست.
لوچيانو ياوارتی