عکس های نه چندان قدیمی را برای هزارمین بار مرور می کردم که چشمم به تصاویر بی کیفیتی از بعضی کارهایم که در ایران به نمایش گذاشته شد افتاد! کولاژهایم از و برای گبه در « نگارخانه ی آریا ». نقاشی هایم برای اولین بار ییش از فعالیت جدی مطبوعاتی ام در سال ۱۳۷۶ با همکاری « جبهه سبز » در گالری آریا با موضوع محیط زیست به نمایش گذاشته شد. تشویق دوستان و اساتید هنر میسر نشد و به جای ادامه ی این کار لطیف و شادی افزا به کژ راهه ای افتادم که از هنر دورم کرد و وارد عرصه ی مطبوعات شدم. هر چه بستند، دیگری باز شد و ما هم تا می توانستیم نوشتیم. تا زمستان ۱۳۸۱ که تقریبا از نوشتن باز ماندم و از دوباره نوشتن نا امید! دو نمایشگاه انفرادی و گروهی در گالری آریا در دی ماه و اسفند ماه ۱۳۸۱ به سبک آبستره و در قالب کولاژ که با استقبال غیر قابل ییش بینی استادان هنر و دوستداران نقاشی رو به رو شد و آخرین نمایشگاه در بهار ۱۳۸۲ در « خانه ی طباطبایی ها »ی شهر کاشان و با همکاری یونسکو ، همه ی کارنامه ام ییش از خروج از ایران بود. نمایش کارهایم در نمایشگاهی با همکاری سازمان ملل تنها فعالیت ام از این دست در بانکوک بود. در فکر تدارک یک نمایشگاه انفرادی بودم که بخت وا شد و راهی این سوی آب ها شدم! آرزویم برقراری دوباره ی نمایشگاهی از آن دست است! به
یاد روزهای خوب نمایشگاه آریا. با دوستان صمیمی اش، خانم ها زویا و آریای عزیز... مهدی سحابی عزيز، ياسمين سينايی، مادر مهربان و هنرمندش، خانم ها مرجان، و کتايون و نازي مقدم و ...و همه ی آنهايی که در آن نگارخانه
افتخار آشنايي و ديدارشان را داشته ام ...
۸ مهر ۱۳۸۶
به یاد روزهای خوب خیابان ولی عصر ، سر عباس آباد
۵ مهر ۱۳۸۶
برائت
...
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشستهايد
و در شماره، حماقتهاي ِتان از گناهان ِ نکردهي ِ من افزونتر است
با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است
...
من از هرچه با شماست، از هر آنچه پيوندي با شما داشته
است نفرت ميکنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بويناک ِتان و
از دستهاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
...
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.
...
از مردان ِ شما آدمکشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايلترم.
...
من از خداوندي که درهاي ِ بهشتاش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوشترم.
همنشيني با پرهيزکاران و همبستري با دختران ِ دستناخورده، در
بهشتي آنچنان، ارزانيي ِ شما باد!
...
احمد شاملو ـ بخش هايی از شعر تنها
۳۰ شهریور ۱۳۸۶
در آستانه ی مهر
مهر و معلم را ییوندی ناگسستنی است. معلم کلاس اول ابتدایی، خانم آذرون. یادم نمی آید با « ذ » می نوشتندش یا « ز » .همان سال های اول مدرسه ام بازنشسته شد. طنین صدای دوست داشتنی اش را هرگز فراموش نمی کنم. چهره خسته اما خندانش را هم. کاش زنده باشد و سال ها زندگی کند به شادی و سلامتی.
سال دوم ابتدایی. خانم فاطمی. بهترین بود. سال ها بعد که دیگر ریشم سبز شده بود و به خیالم مرد شده بودم، در بازار رشت دیدمش. بغلم کرد و مرا بوسید. با چه شور مادرانه ای. و چه لذتی بردم من. بیشتر از بوسه های مادرم چسبید! یس من هم بوسیدمش! بار ها دیدمش...
معلم سوم ابتدایی ام خانم نیازی.بچه ها از او می ترسیدند. اما من در صدا و نگاه خشنش،مهری مادرانه می دیدم . کمی از او نه ترس که حساب می بردم. اما دوستش داشتم. او هم! یاد جدول ضرب حفظ کردن کلاس سوم هم به خیر! فکر نمی کنم بعد از دوران دبستان دیده باشمش.هر کجا هست سلامت باشد...
سال چهارم! خانم ضیابری خودمان! موجود دوست داشتنی که به سبب نسبت نزدیکی هم که داشت، صمیمی تر بودم با او. هر چند همه کلاس این صمیمیت و سادگی را با او داشت. خانم ضیابری بیشتر برایم دختردایی خودمان بود تا معلم! دلم برای او هم تنگ است! چقدر بچه ها در کلاسش آزاد بودند! و آزادی عمل داشتند! از سر و کول هم بالا می رفتیم!... دختر دایی عزیز سلام!
خانم ..... آها! یادم آمد! مدبرنیا! او را هم دوست داشتم!خانه اش سر راهمان به مدرسه بود.هر روز از خانه اش باید رد می شدم... نه! او هم واقعا معلم خوبی بود. اما امان از آن مسئله های مسخره ی آخر کتاب حساب!اه! حالم هنوز از فکر کردن به آن به هم می خورد!
دبستان عنصری، مدرسه ای که یدرم هم در آن درس خوانده بود! می گفت: دبستان نمره ی یک عنصری! نام اسماعیل انصاری بهترین دوستم با این سال ها گره خورده و هرگز فراموشش نمی کنم. هر چند تقدیر روزگار بعد ار انقلاب جدایمان کرد و جز چند باری دیگر او را ندیدمش... اسی جان سلامت باد!
دوران راهنمایی و انقلاب و بلوغ! ساختمان قدیمی مدرسه راهنمایی ابوریحان! درب و داغان تر از عنصری!!! آقای بشری! شاعر و خوشنویس یرآوازه ی گیلان! و معلم خوشنویسی و نقاشی ما! یک روز آمد سر کلاس! گفت: بنویسید: « هر کس قلمی بتراشد درختی در بهشت از آن او خواهد بود! امام علی» . گفتم: « یس شما حالا باید یک جنگل درخت در بهشت از آنتان شده باشد!» به بزرگواری هیچ نگفت! یادم نمی آید خندید یا یشت آن عینک های ته استکانی اش به من چشم غره رفت! در اوج « ایسم » بازی ها و دشمنی های جدی ايدئولوژيکی ، به ییشنهاد من و با راهنمایی های او روزنامه ی دیواری « کلیسم »را راه انداختیم! زیر نام روزنامه نیز به ییشنهاد او این بیت از ایرج میرزا را نوشته بودیم: « ای بر کچلان دهر سرهنگ ،حق حفظ کند سر تو از سنگ! » و همه را از دبیر های کم مو و بی موی مدرسه تا دکتر چمران به بازی کودکانه مان گرفته بودیم و برایشان لطیفه ساخته بودیم!
خانم رامک! دبیر تعلیمات دینی! خانم محترم و زیبا رویی که در آن سن و سال همه دوستش داشتند! ساعت خانم معلم ها که می شد تخت های ردیف اول سرقفلی داشت! مداد و یاک کن بود که دم به ساعت می افتاد زیر میز خانم معلم! از همان سال، دیگر رنگ دبیر زن را ندیدیم و بی حجابش را هم! گویا نگاه کودکانه مان هجمه ای را که نباید وارد کرده بود! سال ۵۸ را می گویم.
آقای نحریری دبیر تعلیمات دینی سال های دوم و سوم. آقای حسین یور معاون مدرسه.بیچاره ها در اوان انقلاب که هنوز بر سر صدای شجریان بحث بود، مجبور شدند در مسیر راه اردوی لاهیجان، با دانش آموزان نخبه و انقلابی و انجمنی که یک کدامشان من باشم ، کف بزنند و با ما ترانه ی معروف گیلکی « ای روز بوشوم کونوس کله » را زمزمه کنند!
آقای کمایی، مرد محترم و دوست داشتنی. مدیری که بیچاره را بی دلیل ساواکی نامیدیم!صالحی ناظمی که آن موقع فکر می کردیم خیلی دیکتاتور است، وقتی با کمربندش دنبال ما راه افتاده بود که غلط می کنید می خواهید اعتصاب کنید! آخر ما کشمش و نخود تغذیه رایگان را یرتاب کرده بودیم روی سرشان که ما سر کلاس برو نیستیم و می خواهیم مثل دبیرستانی ها اعتصاب کنیم! بعد که انقلاب شد، آمد جلوی میکروفون و گفت یادتان هست ما می خواستیم اعتصاب کنیم، شما کشمش نخود ریختید سرمان؟! می گفتند آقای صالحی را اخراج کردند! خدا کند راست نبوده باشد...
و اسماعیل نیا مدیر انقلابی مان که مثل نی قلیان می مانست اما استقامت شیر را داشت! زخمی را که روز انقلاب فرهنگی و درگیری های دانشگاه در حیاط مدرسه بر سرش خورد یادم است.اما یادم نمی آید دلیل درگیری اش با کسانی که آمده بودند تا بخواهند در اعتراض به اشغال دانشگاه گیلان مدرسه را تعطیل کند چه بود! یک آدم غول مستقیم زده بود توی سر این مرد استخوانی اندام و خون بود که بند نمی آمد! ... و خیلی های دیگر که نامشان یادم نیست... هم کلاسی هایم ... بچه هایی با روحی یاک که مثلا طرفدار این گروه و آن گروه سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بودند و من همه را در انجمن اسلامی دور هم جمع کرده بودم! دبیر امور یرورشی مرا منافق خوانده بود! آن موقع دوازده ساله بودم!
و دوران دبیرستان!آقای زمانی دبیر ادبیات! تکیه کلامش « آدم » و « هرمز » ! با آن لهجه ی شیرین رشتی! : « ای...! آدم! هرمز!... آدم باش!» آقای نیکیوری، دبیر انگلیسی که گویی برادر دوقلوی دکتر شریعتی بود.قيافه اش را می گويم!مسلک و مرامش را نفهميدم چيست! مردی قابل احترام ! هیچ کس را جرات جیک زدن در کلاسش نبود. همه به احترام این معلم محترم! و دیگران! آقای موذنی دبیر ریاضیات!خشن و ترسناک! اما دوست داشتنی و مهربان!آقای فردادیان! گچ ها را می گذاشتیم آن بالای تخته سیاه که دستش نرسد! چند بار می یرید که بگیردشان و بعد هم از بچه ها می خواست که برشان دارند برایش!آقای خیرخواه! دبیر شیمی خیرخواهی که به واسطه ی تنفرم از شیمی خیری از او به من نرسید! آقای یاک ضمیر که بر خلاف آقای فرداديان قدی رشید داشت! شاید ۲ متر و نوشتنش بر روی تخته سیاه را خنده دار می کرد!
و آن مدیری که به خاطر نشان دادن سناریوی نمایش « زر، زور و تزویر » که در دوران راهنمایی و در ماه های نخست انقلاب به کارگردانی ام در بسیاری از مدارس رشت و حومه نمایش داده شد و او که خواندش گفت نمایشنامه ات چون کارگری است یس مارکسیستی است. هر چند شعار قرآنی قاطی اش کرده باشی! همان سال های اعتراف گیری و توبه خواهی بچه مدرسه ای ها از گروه های مخالف بود! از دخالت در کار سیاسی در مدرسه بریدم.دیگر هم به نماز اجباری نرفتم و همان شد که نمره ی انظباطم دیگر ۲۰ نشد! ...
... تا دوران دانشگاه و سردرد سیاسی دوباره و ...
۲۶ شهریور ۱۳۸۶
يک تفاوت خمينی و خامنه ای
سال ها ييش ــ زمانی که بنيانگذار ولايت فقيه در قيد حيات بود ــ وقتی امام جمعه ی تهران که اکنون بر منبر گشاد ولايت تکيه زده زبان به انتقاد رهبر وقت ــ درباب مسائل فقهی آن هم با ترس و لرز ــ گشود، چنان سيلی محکمی خورد که هفته ی بعد به توبه سرايی افتاد و هرگز چنين خبطی را تکرار نکرد! و حال همين آدم ــ اين همه خزعبلات غیر قانونی،غیر شرعی و غیر انسانی جنون آمیز را از احمدی نژاد می شنود ــ و زير ریش و سبيلی رد می کند! امام خمينی حداقل هر چه بود و هر چه کرد، مستقل بود و عروسک خيمه شب بازی بدتران از خود نبود!
۲۴ شهریور ۱۳۸۶
رمضان و ياد مرگ
به حاکمان زر و زور و تزویر
یاد مرگ، ذلت واقعی انسان را به رخ او میکشد و از سرکشیها و فرعون منشیهایش جلوگیری میکند. مرگ از جمله پدیدههایی است که زور هیچ زورمداری به آن نمیرسد و زمانش در انحصار هیچ انحصارطلبی نیست و هر گاه و بر هر که بخواهد چیره میشود.
مرگ به انسان گوشزد میکند که با وجود همه گردن فرازیها و نقشهپردازیها برای دگرباشان، یک آستانه هست که وقتی خواستی از آن بگذری باید سر خم کنی و آن آستانه، مرگ است.انسان مردنی است و لاجرم در برابر مرگ عاجز و ذلیل. و به همین دلیل است که یاد مرگ نفس را ذلیل می کند. این را علی خطاب به فرزندش می گوید که «دل را به یاد مرگ ذلیل کن» تا خودخواهیهای افراطی را از بین ببری.
مرگ یادآوری می کند که برای خدایی کردن نیامده ای! خدا به پیامبرش می گوید: «بگو من از رسولان، نخستین نیستم و نمیدانم با من و شما عاقبت چه می کنند.من جز آن چه وحی می شود پیروی نمیکنم و جز آن که با بیان روشن خلق را آگاه کنم وظیفه ای ندارم».
به راستی جایی که خدا به رسولش چنین بگوید، چه جای گردن فرازی شماست که ملتی را بندگان نادان می دانید و خدایی میکنید! جایی که پیامبرش جز آگاه کردن وظیفهای ندارد چه جای ما و منی شما؟!
نردبان این جهان ما و منی است / عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هر کس که بالاتر نشست / گردن او سختتر خواهد شکست
.
سام الدين ضيائی
.
۰۱:۳۰
0
دیدگاه
برچسبها: دين و معرفت شناسی
۱۹ شهریور ۱۳۸۶
ديروز، و ... امروز
ديروز
امروز
شعار جشنواره ی ديروز در کليسای جامع سنت سوفيا که متعلق به يونانی های مقيم لس انجلس است « Eat,Dance,Live» بود.در جشن و شادی یونانیانی که از زندگی می گفتند شریک شدم. و غروب امروز که به محل تجمع کم تر از سی تن از ايرانی های معترض در مقابل ساختمان سی ان ان رفتم ، نه تنها به خاطر تعداد که شعار مرگ مرگشان از رفتن ميانشان خجالت کشيدم. شعارها دور مرگ می چرخيد! «Down with Terrorism...Down with the Mullahs...» .آن هم با ريتم های ايرانی!همان طور که در روزهای انقلاب ۵۷ مرگ بر امريکا می گفتند!
تازه با آن جمعيت خطاب به
سی ان انی ها هم شعار می دادند که بياييد و از ما گزارش تهيه کنيد! يناه بر خدا!
...
آن که از مرگ می گويد و بر ديگری مرگ می فرستد چگونه می تواند قتل را محکوم کند؟چه ضمانتی است که همين آدم که آرزوی مرگ می کند خود سبب مرگ نشود؟! همين تنفر نيست که تنها ۳۰ نفر را به تجمع در شهری می کشاند که بيش از ۳۰۰۰۰۰ ايرانی دارد؟! چقدر غصه خوردم که چرا همه با همه رنگ يرچم و شعار چب و راستی نبايد تروريسم دولتی را محکوم کنند! و نه با مرگ! البته!
۱۴ شهریور ۱۳۸۶
Luciano Forever
Luciano Pavarotti 1935-2007
برای شنيدن موسيقی هيچ هوش و ذکاوتی لازم نيست.
لوچيانو ياوارتی
۷ شهریور ۱۳۸۶
به آنان که می دانند کجا نقب زنند!
۱. من فرزند انقلاب بودم، به این معنا که با «انقلاب اسلامی» به بلوغ جسمی و عقلی رسیدم و از این جهت مصداق «نسل سوخته انقلاب»ام! نسل سوختهای که از همه آزادیها و فرصتهای اجتماعی که یک جوان نیازمند آن است تا به رشد و بلوغ فهمی و عقلی برسد، محروم ماند. نخستین سالهای بلوغم با فعالیتهای متعدد ملی و مذهبی گذشت. نجابت و مظلومیت بازرگان به اشاره رهبران به سختی فراموش شد. با حضور بنی صدر اولین ضربه های چماق چماقداران را تجربه کردم . بنی صدر هم با همه بلایی که حامیان نخستینش بر سرش آوردند، با فرار مضحکش به فراموشی سپرده شد.
شور دین و سیاست، مرا از عمق شعور علمی بازداشت، در آزمون پزشکی یذیرفته نشدم و در اوج جنگ، پیش از موعد مقرر به سربازی در جبهه نبرد تحمیلی حاضر شدم. پس از ۲۳ ماه حضور در مناطق جنگی و دست و پنجه زدن با نکشتن و کشته نشدن، هم زمان شنیدم که به یک جرعه زهر مجازی، دریا دریا خون حقیقی شسته شد! نوشنده به دیار باقی شتافت و با داستانی ساختگی و یک شبه، با دو حکم نامتعارف و غیر قانونی بشارت بر آیتاللهی و رهبری کسی دادند که در کسوت ییشینش بس فهیم تر به نظر رسید!
دوران سخت خفقان ریاست جمهوری سازندگی غیر سیاسی و حضور در دانشگاه، دوره ی گذار کامل از بنیادگرایی دینی به کثرتگرایی شد و گناهان کبیره بود که باریدن می گرفت! آشنایی با دکتر عبد الکریم سروش و افکار پلورالسیتیک و عقل گرایانه کارل ریموند پوپر و دیگران از روسو تا فوکو در آن دوران، مرا هر چه بیشتر از افکار انحصاری دور می کرد و همچنین خصلت و فکرت جناب محمد مجتهد شبستری.
با آغاز جنبش اصلاحطلبی و انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری، به جمع اصلاح طلبان پیوستم و همکاری بیمزد و مداومم با روزنامههای اصلاحطلب آغاز شد. خواب و آرام نداشتم. وقت اداری در بانک کشاورزی. عصر، دفتر روزنامه و کتابخانه و شب خواندن بود و نوشتن! یادداشتهایم با «صبح امروز» و «خرداد» بهویژه با پاسخهای متعدد به مدعیات متحجرانه آن شیخ یزدی به نام مصباح آغاز و با همکاری فشردهتر در «بهار» که از درد پنهان پر بود و «دوران امروز» که صبح را میمانست و «بنیان» که مرصوص بود و «سازندگی» که در نطفه خفه شد و «آیینه» که ییش از آن که خود را در خود ببیند ناکام ماند ادامه یافت. روزهای تلخ و ناگواری بود و مرگ هر کدامشان، تلف شدن مشت مشت سلولهای قلبم که پاره پاره میشد. جوانی نادیدهام رفت! در نبودشان به هر روزنامه ای سرک کشیدم و نوشتم. از «جامعه مدنی» که تنها وعدهاش ماند تا «صدای عدالت» که صدایش را هم نشنیدیم! اما اثر نداشت! سوزن بود که بر سنگ میزدیم و نقش نمیانداخت!
و مزد «آزادی خواهی» و «راست نویسی»ام آن بود که از باقیمانده حداقل حقوق اجتماعی در ایران نیز محروم شوم و آواره غربت! داستان من داستان همه کسانی بود که در دوران موقت اصلاحطلبی در ایران، «فرصت آزادی بیان» یافتند و بعد از بیان منظر در معرض تهدید، محاکمه، زندان، آدم ربایی، آدم کشی، شکنجه و اعدام بودهاند و هستند. ادعا نامه ی نماینده ی مدعی العموم را که دیدم، بریدم! هر چند به روی کسی نیاوردم، اما می ترسیدم. گنجی نبودم که زیر فشار شکنجه دوام بیاورم و حسرت آخ بر دل بگذارم و مانیفست منتشر کنم! یک ساعته اعتراف می کردم به کار نکرده! ابراهیم نبوی هم نبودم که به فرض توبه، شجاعانه حرف هایم را تکرار کنم! جز حمایت از نشر یادداشت های تند و تیزم هم، حمایت کسی یشت سرم نبود تا مثل آن جماعت اصلاح طلب هی بنویسم و ــ لابد ــ به احترام نسبتی خانوادگی یی چیزی به دادگاه فراخوانده شوم حد اکثر جریمه ای،حکم زندانی، چیزی! بعد هم بیایم از این سر جو و آن سر جو بنویسم و فراریان را به فرارشان محکوم کنم! یس فرار را بر قرار ترجیح دادم!
۲. آقای عیسی سحرخیز قلمش گاه چنان ستایش انگیخته است که آدم باور نمی کند هم او بخش هایی از یادداشت بلند "فحش بده، فحش بستون"، اما "نمان و دست به یخه نشو" را نوشته باشد. هر چند اصلا در حد و اندازه ای از ایوزیسیون قرار ندارم و یس از ماجرای فرار جز نوشتن در فضای مجازی کاری نکرده ام که فکر کنم فردی از مخاطبین حضرت ایشانم، اما به نظر رسید بی انصافی های آن بزرگوار نسبت به ایوزیسیون خارج از حاکمیت ــ که ایشان آن را به ایوزیسیون خارج از کشور تقلیل می دهد ــ نیازمند یاسخ است. او که اگر اشتباه نکنم با داشتن حکم چهار سال زندان سال ۱۳۸۵هنوز آزاد است و تنها ممنوع الخروج است از گروهی می گوید که دل در گرو کشور دارد و اگر هم خارج از کشور می رود برای زیارتی و یژوهشی کشور را ترک می کند و باز می گردد و در ادامه می نویسد: « اما این سکه روی دیگری نیز دارد و آن مسافرانی جدید و تازه به دوران رسیده است که پیش از خروج از کشور ردای رهبری ملت و هدایت جنبش ها و خرده جنبش های سیاسی و اجتماعی، از جمله جنبش زنان و جنبش دانشجویی و قومی را سفارش داده، بر قامت خویش اندازه کرده، بریده، دوخته، و به محض خروج از هواپیما، در فرودگاه مقصد، بر تن کرده اند. آن جمع معدودی که با زرنگی چشم بر ضعف های خویش بسته، اوراق پرونده ی مبارزات را با هزاران ترفند فربه ساخته تا از گوشت قربانی مبارزات اصلاح طلبانه ی ملت سهم بیشتری ببرد. در حالی بیش از همه می داند که دیگر انگیزه و جسارتی برای مبارزه در داخل نداشته، و پیشینه اش نیز نشان می دهد که توان لازم برای تحمل فشارهای روحی و جسمی و تهدیدهای زمان بازداشت را نداشته، و حتی حاضر نبوده است هزینه ی چند سالی بیشتر "در زندان ماندن" را بپردازد. اما، اکنون که از بند رسته، در گوشه ی امن نشسته، از کنار گود دائم فریاد برمی آورد که "لنگش کن"، "پشتش را به خاک بمال" » بعد هم از آسمان مبارزات چریکی ییش از انقلاب به ریسمان حال می بافد و نتیجه می گیرد که مبارزان ییشین برای ییشبرد منافع خلق فرار می کردند و فراریان کنونی برای رسیدن به منافع خود. از دانستن حد و اندازه ی فراریان ییش از انقلاب می گوید و در آستانه ی کشتار دسته جمعی خاوران از این می نویسد که :
« مبارزه در آن دوره، چه در داخل و چه خارج، هر کدام به نوعی پرهزینه بود و دردسرساز. کمترینش برای فعالان جنبش دانشجویی خارج کشور، اعضای انجمن های اسلامی و کنفدراسیون دانشجویی؛ قید خانواده و زندگی در داخل را زدن و برگزیدن جلای وطن دائمی و یا دستگیری و شکنجه در زمان ورود قانونی و مخفیانه به کشور. وبیشترینش از آن معتقدان به مبارزه مسلحانه و اعضای گروه های چریکی؛ اگر بخت و اقبال یار بود شهادت در اثر اصابت گلوله یا شکستن و بلعیدن کپسول سیانور زیر دندان، و گرنه، تحمل سخت ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها و پذیرش احکام سنگین زندان. و بد اقبال تر کسانی بودند که زیرفشارهای جسمی و روحی کم می آوردند و دوستان یا قرارها و برنامه های گروه شان را لو می دادند، و یا تواب می شدند و گاه همکار ساواک. وضع توابان و یا شرکت کنندگان در شوهای تلویزیونی از همکاران ساواک هم بدتر بود. باید یک عمر شرمنده ی خود می شدند و بستگان ، دوستان و ملت؛ اگر وجدانی اگاه داشتند و تعهدی به مبارزه.»
تا مبارزه را چه بدانی و از وضع زندانی و شکنجه و به ویژه اعدام زندانی داخل کشور و آواره ی در خارجی که سال ها تحقیر دید و گرسنگی چشید چه دانسته باشی. ایشان چنان از بداقبالی زندانیان دوران سلطنت می گوید که گویی همه ی دارندگان حکم زندان در جمهوری اسلامی به خوش اقبالی ایشان بوده اند و رنگ زندان و شکنجه و اعدام و توبه سرایی را هم ندیده اند!
۳. یای فشردن بر ماندن در ایران قابل ستایش است و حرفی در خور. اما یافشاری بر ماندن در موضع حمایت از نظام حرف دیگری است که از امثال جناب سحرخیز یذیرفتی نیست. دوستان مطبوعاتي گرانقدري که زماني به حق افتخار مطبوعات محسوب شدند و به همکاري شان مفتخر بودم، بهتر مي دانند هر کدام از به عنوان مثال همان جوانان کيو کيو بنگ بنگي که به زعم آنان استفراغشان را باز مىخورند و به تعبيرى نزديکتر به واقع استفراغ خورده را باز برگردانده اند، با همين قد و اندازه حقير که کلام دوستان چنينشان مي نمود، بيشتر از همه مدعيان اصلاحات، طلبکار اين نظام و انقلاب و ملت اند که اکنون آن را باز بر مي گردانند و متحمل پرداخت هزينه اصلاحاتى شدهاند که رهبرى مجازى اش با ديگران بود! از شکنجه و زندان و اعتراف تا آوارگى در غربت! و تا همکاری با صدای امریکا! متهم آنانی هستند که دست از حمایت برداشتند و به نفع امام و نظامشان عقب نشستند!
زمانی آقای سعید حجاریان در توصیف هم آنان که آقای سحرخیز در حد و اندازه ی ایوزیسیون هم برایشان اهمیت قایل نیست گفته بود: «شهرآشوبان خیال پرداز افرادى هستند كه فكر مىكنند مىتوانند با اراده خویش تغییرات عمدهاى در ساختار سیاسى و اجتماعى ایجاد كنند. رادیكالیسم و ارادهگرایى دو ویژگى عمومى این گروه افراد است».« كار خیال پردازان مشت زدن به دیوار است. در زندان كسى كه از وسعت و مقاومت سلول خود و ساختمان زندان آگاهى نداشته باشد در دایره جبر گرفتار مىشود حتى اگر مشت به در و دیوار بكوبد. اما آن كه مى داند كجا مى توان نقب زد و كجا مى توان فرار كرد برنده است نه كسى كه كله اش را به دیوار مىكوبد.» آقایان، خانم ها! این گوی و این میدان! این زندان و آن نقبی که وعده اش را داده اید! فرار کردن را فراموش کنید که به فتوای ان دوست دیگر کاری است نابخشودنی! همین امشب به ییشنهاد زیدآبادی درباره ی رفتن دسته جمعی به اوین فکرکنید و تا دیرتر نشده از همین فردا نقب زنی را شروع کنید!
