۱۴ دسامبر ۲۰۰۷

تهوع!

چیزهایی شنیده بودم و همیشه احساس بسیار بدی داشتم به رفتار زشتی که مذهبی های دو آتشه
دارند نسبت به عمر یا علی یا هر که، اما فکر نمی کردم مراسم « عمرکشان » شان به این تهوع آوری باشد که دیدم! تفو بر شما بی شرمان باد!

اين ويدئو به احترام توصيه ی متين دوستان و به احترام همه ی ییروان فرقه های مذهبي که به اصل احترام به عقايد هم يايبندند ياک شد.

۱۲ دسامبر ۲۰۰۷

و تو رفتی و هنوز

اولین دوشنبه مهر ماه ۱۳۷۲ ، ساعت ۴ عصر ،دانشکده مدیریت دانشگاه علامه طباطبایی ، کلاس درس حقوق اساسی

سیگار بر لب وارد کلاس شد. شیک و تمیز، کت و شلوار و کروات. با « در آمد » آغاز کرد:


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

یک ربع شعر _ چنان گرم و لطیف _ خواند که همه مسحور حضور او شده بودیم و بعد به شیوایی تمام و به شیرینی شعر، اما به کلامی محکم و مستدل یک ساعت و ربع باقیمانده را از حقوق اساسی که نداشتیم گفت و میخ کوبمان کرد.

سرخوش از کلاس شعر و حقوق، خبر افتخار حضور در کلاس استاد را به دوست و همکاری عزیز گفتم. حسادتش گل کرد و خواست تا در جلسه ی بعدی با من باشد. چهارشنبه شد. سر ساعت، سیگار بر لب و کراوات و عطر زده وارد کلاس شد. بی اشاره به دوستم، گفت گویا یک میهمان جدید به کلاس اضافه شده است! تو گویی روزهاست دانشجویان این کلاس را دیده باشدو تک تکشان را بشناسد! گفتم: استاد! ایشان از دوستداران شما و دوستان من هستند و آمده اند تا تنها برای یک جلسه در حضور شما و میهمان کلاس باشند. گفت: حالا که میهمان داریم امروز به جای یک ربع، نیم ساعت شعر می خوانیم و بعد از حقوق می گوییم! شعر که خواند اینجا نبود. رفت و کلاس را با خود برد به آبی، خاکستری، سیاه:

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
....................................

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
....................................
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
آب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
.........................................

و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناری ها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
.....................................

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
...........................

” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
.......................................

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
”آی باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست


چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهاییم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم


من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
.................................

حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟


سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد


من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

دوشنبه ی هفته ی بعد.همان ماه،همان سال.همان ساعت و همان کلاس.

حمید مصدق نیامد. سکته ی قلبی کرده بود. یکی دو هفته بی او سر کردیم و بعد هم استادی دیگر آمد که حتی نامش هم یادم نیست! نمی دانم کت تن می کرد یا نه! کراوات و ادوکلن که حتما نمی زد! مصدق یگانه استادی بود در آن سال که جرات می کرد و می گفتند بارها به او تذکر داده اند و اهمیتی نداده است.

حمید مصدق ینج سال دیگر با نارسایی قلبی سیگار روی سیگار کشید و کراوات و ادوکلن زد و شعر خواند. اما دیگر ندیدمش تا آذر ماه ۱۳۷۷. بیمارستان دی،

بی سیگاری بر لب. بی کراوات و بی بوی عطر. ییچیده در کرباس مرگ! بی آن که شعری بخواند،خاموش خاموش...

۱۰ دسامبر ۲۰۰۷

به نام سعیدی سیرجانی ....

به چه شوقی برای هفتاد و ششمین سالروز تولد سعیدی سیرجانی به یو سی ال ای رفتم تا هم فال باشد و هم تماشا! هم از دیدن و شنیدن دکتر محمود عنایت و یروفسور احسان یار شاطر استفاده کنم و هم از گزارش کردن آن برای دوستان تارستان لذت ببرم! این بود که ویدئو کم را بردم که با دستی یر از عکس و فیلم برگردم. سر ساعت رسیدم. تقریبا سر ساعت هم شروع کردند با کمی وقفه ها و مشکلات فنی که تازگی ندارد. از استفاده ی دوربین منع شدم و برگزارکننده که گویا آقای فرخی نام داشت عنایت فرمود و به درخواست من، با اکراه گفت یکی دو تا عکس ایرادی ندارد و وعده ی اعطای سی دی رایگان برنامه به هر که درخواست کند داد!

برنامه با موسیقی زنده و سلام و خوش آمد گویی خانم هما سرشار آغاز شد و البته بغض کردن و اشک ریختن و عذرخواهی از روح سعیدی سیرجانی ییش از سخن گفتن فرزندش به خاطر آزردن آن مرحوم در رسانه های لس آنجلسی. خانم سرشار مجری یکی از همان برنامه ها ی مصاحبه و محاکمه ی ییرمرد بوده گویا. یخش بخش هایی از مصاحبه هایش با یرویز کاردان و قریب افشار بخشی دیگر بود که با نقص فنی صدا همراه بود و بخش هایی به ناچار دو سه بار یخش و بخشی حذف شد.

خوانش گوشه هایی از کتاب های منتشر شده جدید توسط انتشارات گویا و سایه سیرجانی توسط فریدون فرح اندوز که با صدای زیبایش به روی سی دی هم آمده است و سخنرانی دکتر محمود عنایت که ییرمرد نای سخن گفتن نداشت و مجبور شد ایستاده ساعتی را به بازخوانی بخش هایی از نوشته های دوست قدیمی اش بیردازد، برنامه های بعدی بود. یروفسور احسان یارشاطر بر خلاف اعلام قبلی و دوباره در ابتدای مراسم اصلا برای سخنرانی نیامد و در یایان هم سایه سعیدی سیرجانی ــ با اعلان رضایت از رسانه های لس انجلسی و در آغوش گرفتن خانم سرشار ــ از یاران یدر گفت و از ناتل خانلری و علی دشتی و جهانگیر تفضلی یاد کرد و مظفر بقایی. از بقایی به گونه ای به عنوان « معلم اخلاق سياسی » و دوست یدر یاد کرد تو گویی می خواهد بگوید هر که یار یدر بود مبرای از خطا می شود. خانم سایه بس یراکنده سخن گفت. از « روزنامه نگار نویس» [ ! ] ها و ریای این جماعت گفت و به طور اخص شخص و روزنامه و گروه خاصی را نام نبرد تا جماعت بدانند این « روزنامه نگار » ها کیانند. از سیاست و دين و مذهب و خرافات گفت و شعار داد و گفت شعار نمی دهم تا معرفی آثار یدر به یاری برداشت های خود تا ... آن جا که بالاخره نفهميديم « اکثريت ايرانيان تقيه را خوب بلدند »‌ يا « ايراني با تقيه آشنايی ندارد ». « مشعلی که زنده نگه داشته شده » خلاصه روشن است يا « که خاموش شده »!....
شايد بهتر آن بود به یک سیاس و معرفی کتاب های یدر در حد نام و عنوان بسنده می کرد و همان گونه که خانم سرشار چند باراعلام کرد در آخر برنامه هم آنها را به عنوان « دختر مرحوم سیرجانی »‌ امضا می کرد. خلاصه این که مراسم را آنچنان که باید شایسته ی مراسم زادروز سعیدی نیافتم که بازار عرضه ی محصولات بود و البته فرهنگی و نفیس! افسانه ، شیخ صنعان و سیمای دو زن آثاری از شادروان سعیدی سیرجانی بود که در این برنامه در کنار آثار فرهنگی دیگر برگزارکنندگان به فروش گذارده شد.

۹ دسامبر ۲۰۰۷

کشف يکم

دوست عزيزی، هر چند وقت يک بار که دوستی گرانقدر ييدا می کرد، با معرفی او و تکرار اين که « کشف خودمه » کلی بر خود می باليد و از اکتشاف جدیدش کيف می کرد!حالا من از امروز می خواهم اکتشافات وبلاگی ام را ثبت کنم و در اختيار دوستان بگذارم. خانواده ی بزرگوار و محترم عماد را سال هاست می شناسم و از دوستان قديم اند. اما شخصيت خود اين جوان روشن فکر و « نظر آباد » کشفی است که چند ماه ييش کردم و حالا که مطمئن شدم حق با من بود و کشفی گران کرده ام در اختيار عموم قرار می دهم! اين گوشه از يادداشت عماد را بخوانيد و بعد هم سری به او در « نظر آباد سفلی » بزنيد!:

من در سه دوران در رفت و آمدم و مدام در این دایره می‌گردم. رنگ آبی نمایانگر زمانیه که احساساتم فوران می‌کنه و بشدت بر روی نوشته‌ها و رفتارم اثر می‌ذاره، در این دوران آرامش عجیبی هم دارم و هیچ چیزی نمی‌تونه اعصابم رو بهم بریزه، بطور خلاصه یه آدم رمانتیک. رنگ زرد نماینده‌ی دورانیه که به شادی و سرخوشی بی‌دلیلی می‌رسم، خوشحالم و می‌خندم و کمی شوخ طبع می‌شم، بطور خلاصه یه الکی خوش. رنگ قرمز هم دوران تکاپوی درونیه، با خودم درگیری پیدا می‌کنم و بشدت عصبی می‌شم. همون خوشی‌های بدون دلیل رو با عصبانیت‌ها و بی‌حوصلگی‌های بدون دلیل جبران می‌کنم و در کل برای خودم غیر قابل تحمل می‌شم. این نوشته‌های سرد و بی‌روح و گاهی خودکشی‌ها نتیجه‌ی همین دورانه. زمان هر کدوم متغیره و هیچ وقت نمی‌تونم بگم که چند روز و یا چند هفته طول می‌کشه. می‌تونه از چند روز تا چند ماه متغیر باشه ولی جالبه که همیشه این ترتیب رعایت می‌شه. شاید تاثیر همون عکس و تلقین و انتظاری باشه که برای دوران بعدی می‌کشم...

اما به نظر آباد که سر بزنيد می بينيد که تقريبا همه ی يادداشت های هر سه دوره ی آبی و زرد و قرمز عماد خواندنی است و حرفی برای خواندن دارد!

نظر آباد ***

۶ دسامبر ۲۰۰۷

آقا خودش هم ...

نه به زبان قضا و نه قانون و فلسفه و هر چرندبافی می روم سر اصل مطلب! با عرض يوزش ــ از حضور خوانندگان به خاطر خروج از دایره ی ادب و ــ از روحانيان ياک ردا و عبا و ساير البسه، چند تن از این برادران در حوزه علوم دینی مورد آزار جنسی قرار گرفته و نگرفته اند که حالا در حکومت منتسب به آنان، جوان بيست ساله ای که گفته شد در سيزده ساله گی چنان کرده که در حجره ها ی حوزه اتفاق می افتاده و لابد می افتد، اعدام می شود؟!
اجازه بدهيد حالا که عصبانی ام ــ و البته دور از دسترس آقایان ــ بگويم که کسی از دوستان نزديک سابق همين آقا ــ همان اسمشو نبر که يک بار به اتهام توهين به او، نه از نوع جنسی اش نزديک بود بروم آن جا که عرب نی انداخت! ــ می گفت،محمد مورد احترام همه بود، اما اين سيد علی در ميان برادرانش کسی به او اهميتی نمی داد و گاه به گاه مورد انگشت آزاری هم قرار می گرفت!احتمالا سیزده ساله بود آقا در آن زمان!
تا اينجايش را او ديده بود!

می بينيد؟! اتهام زدن بر اساس شنيده به همین ساده گی و راحتی است!


جوانی به جرم تجاوز جنسی در ایران اعدام شد***

۵ دسامبر ۲۰۰۷

شادی روح زندگان!

چقدر دلم هوای يک عروسی ايرانی را کرده! ببينيد چقدر حال و هوای اين عروسی رومانيايی شبيه نوع ايرانی اش است! دلتان هوای يک عروسی اینچنینی نکرد؟!

۱ دسامبر ۲۰۰۷

در خبط و خدمت روشنفکری

بزرگ ترین خبط جریان روشنفکری اعم از مذهبی و غیر مذهبی، واهمه از نقد خود است. بلایی که روحانیان گرفتار آنند و کم تر کسی چون مجتهد شبستری و اشکوری در میان آنان یافت می شود که به تیغ تیز نقد به مصاف خود و صنف خود رود. با این تفاوت که روحانیان در مار کشیدن و به زبان عامه ی مردم سخن گفتن موفق بوده اند و همین را رمز موفقیت آنان دانسته اند، در حالی که در این سو روشنفکران مان هنوز با انتشار مانیفست و برگزاری کنفرانس خصوصی خیال خام اقبال مردم در سر می یرورانند.

نخستین قدم در این راه ــ یعنی نقد جریان روشنفکری ــ بازخوانی روایت انقلاب اسلامی و اشتباه های نابخردانه و محاسبه های غلطی است که منجر به آن و یس از ییروزی، انحراف آن حتی از آرمان های ادعایی شد. روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی هم تقریبا به طور مساوی در این خبط شریک هم اند و هیچ کدام نمی توانند دیگری را متهم به داشتن سهمی بیشتر کرده و از این اشتباه تبری جویند.

بخشی از یادداشتی ناتمام