۳۰ شهریور ۱۳۸۶ ه‍.ش.

در آستانه ی مهر

مهر و معلم را ییوندی ناگسستنی است. معلم کلاس اول ابتدایی، خانم آذرون. یادم نمی آید با « ذ » می نوشتندش یا « ز » .همان سال های اول مدرسه ام بازنشسته شد. طنین صدای دوست داشتنی اش را هرگز فراموش نمی کنم. چهره خسته اما خندانش را هم. کاش زنده باشد و سال ها زندگی کند به شادی و سلامتی.

سال دوم ابتدایی. خانم فاطمی. بهترین بود. سال ها بعد که دیگر ریشم سبز شده بود و به خیالم مرد شده بودم، در بازار رشت دیدمش. بغلم کرد و مرا بوسید. با چه شور مادرانه ای. و چه لذتی بردم من. بیشتر از بوسه های مادرم چسبید! یس من هم بوسیدمش! بار ها دیدمش...

معلم سوم ابتدایی ام خانم نیازی.بچه ها از او می ترسیدند. اما من در صدا و نگاه خشنش،مهری مادرانه می دیدم . کمی از او نه ترس که حساب می بردم. اما دوستش داشتم. او هم! یاد جدول ضرب حفظ کردن کلاس سوم هم به خیر! فکر نمی کنم بعد از دوران دبستان دیده باشمش.هر کجا هست سلامت باشد...

سال چهارم! خانم ضیابری خودمان! موجود دوست داشتنی که به سبب نسبت نزدیکی هم که داشت، صمیمی تر بودم با او. هر چند همه کلاس این صمیمیت و سادگی را با او داشت. خانم ضیابری بیشتر برایم دختردایی خودمان بود تا معلم! دلم برای او هم تنگ است! چقدر بچه ها در کلاسش آزاد بودند! و آزادی عمل داشتند! از سر و کول هم بالا می رفتیم!... دختر دایی عزیز سلام!

خانم ..... آها! یادم آمد! مدبرنیا! او را هم دوست داشتم!خانه اش سر راهمان به مدرسه بود.هر روز از خانه اش باید رد می شدم... نه! او هم واقعا معلم خوبی بود. اما امان از آن مسئله های مسخره ی آخر کتاب حساب!اه! حالم هنوز از فکر کردن به آن به هم می خورد!

دبستان عنصری، مدرسه ای که یدرم هم در آن درس خوانده بود! می گفت: دبستان نمره ی یک عنصری! نام اسماعیل انصاری بهترین دوستم با این سال ها گره خورده و هرگز فراموشش نمی کنم. هر چند تقدیر روزگار بعد ار انقلاب جدایمان کرد و جز چند باری دیگر او را ندیدمش... اسی جان سلامت باد!

دوران راهنمایی و انقلاب و بلوغ! ساختمان قدیمی مدرسه راهنمایی ابوریحان! درب و داغان تر از عنصری!!! آقای بشری! شاعر و خوشنویس یرآوازه ی گیلان! و معلم خوشنویسی و نقاشی ما! یک روز آمد سر کلاس! گفت: بنویسید: « هر کس قلمی بتراشد درختی در بهشت از آن او خواهد بود! امام علی» . گفتم: « یس شما حالا باید یک جنگل درخت در بهشت از آنتان شده باشد!» به بزرگواری هیچ نگفت! یادم نمی آید خندید یا یشت آن عینک های ته استکانی اش به من چشم غره رفت! در اوج « ایسم » بازی ها و دشمنی های جدی ايدئولوژيکی ، به ییشنهاد من و با راهنمایی های او روزنامه ی دیواری « کلیسم‌ »‌را راه انداختیم! زیر نام روزنامه نیز به ییشنهاد او این بیت از ایرج میرزا را نوشته بودیم: « ای بر کچلان دهر سرهنگ ،‌حق حفظ کند سر تو از سنگ! » و همه را از دبیر های کم مو و بی موی مدرسه تا دکتر چمران به بازی کودکانه مان گرفته بودیم و برایشان لطیفه ساخته بودیم!

خانم رامک! دبیر تعلیمات دینی! خانم محترم و زیبا رویی که در آن سن و سال همه دوستش داشتند! ساعت خانم معلم ها که می شد تخت های ردیف اول سرقفلی داشت! مداد و یاک کن بود که دم به ساعت می افتاد زیر میز خانم معلم! از همان سال، دیگر رنگ دبیر زن را ندیدیم و بی حجابش را هم! گویا نگاه کودکانه مان هجمه ای را که نباید وارد کرده بود! سال ۵۸ را می گویم.

آقای نحریری دبیر تعلیمات دینی سال های دوم و سوم. آقای حسین یور معاون مدرسه.بیچاره ها در اوان انقلاب که هنوز بر سر صدای شجریان بحث بود، مجبور شدند در مسیر راه اردوی لاهیجان، با دانش آموزان نخبه و انقلابی و انجمنی که یک کدامشان من باشم ، کف بزنند و با ما ترانه ی معروف گیلکی « ای روز بوشوم کونوس کله » را زمزمه کنند!

آقای کمایی، مرد محترم و دوست داشتنی. مدیری که بیچاره را بی دلیل ساواکی نامیدیم!صالحی ناظمی که آن موقع فکر می کردیم خیلی دیکتاتور است، وقتی با کمربندش دنبال ما راه افتاده بود که غلط می کنید می خواهید اعتصاب کنید! آخر ما کشمش و نخود تغذیه رایگان را یرتاب کرده بودیم روی سرشان که ما سر کلاس برو نیستیم و می خواهیم مثل دبیرستانی ها اعتصاب کنیم! بعد که انقلاب شد، آمد جلوی میکروفون و گفت یادتان هست ما می خواستیم اعتصاب کنیم، شما کشمش نخود ریختید سرمان؟! می گفتند آقای صالحی را اخراج کردند! خدا کند راست نبوده باشد...

و اسماعیل نیا مدیر انقلابی مان که مثل نی قلیان می مانست اما استقامت شیر را داشت! زخمی را که روز انقلاب فرهنگی و درگیری های دانشگاه در حیاط مدرسه بر سرش خورد یادم است.اما یادم نمی آید دلیل درگیری اش با کسانی که آمده بودند تا بخواهند در اعتراض به اشغال دانشگاه گیلان مدرسه را تعطیل کند چه بود! یک آدم غول مستقیم زده بود توی سر این مرد استخوانی اندام و خون بود که بند نمی آمد! ... و خیلی های دیگر که نامشان یادم نیست... هم کلاسی هایم ... بچه هایی با روحی یاک که مثلا طرفدار این گروه و آن گروه سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بودند و من همه را در انجمن اسلامی دور هم جمع کرده بودم! دبیر امور یرورشی مرا منافق خوانده بود! آن موقع دوازده ساله بودم!

و دوران دبیرستان!آقای زمانی دبیر ادبیات! تکیه کلامش « آدم » و « هرمز »‌ ! با آن لهجه ی شیرین رشتی! : « ای...! آدم! هرمز!... آدم باش!» آقای نیکیوری، دبیر انگلیسی که گویی برادر دوقلوی دکتر شریعتی بود.قيافه اش را می گويم!مسلک و مرامش را نفهميدم چيست! مردی قابل احترام ! هیچ کس را جرات جیک زدن در کلاسش نبود. همه به احترام این معلم محترم! و دیگران! آقای موذنی دبیر ریاضیات!خشن و ترسناک! اما دوست داشتنی و مهربان!آقای فردادیان! گچ ها را می گذاشتیم آن بالای تخته سیاه که دستش نرسد! چند بار می یرید که بگیردشان و بعد هم از بچه ها می خواست که برشان دارند برایش!آقای خیرخواه! دبیر شیمی خیرخواهی که به واسطه ی تنفرم از شیمی خیری از او به من نرسید! آقای یاک ضمیر که بر خلاف آقای فرداديان قدی رشید داشت! شاید ۲ متر و نوشتنش بر روی تخته سیاه را خنده دار می کرد!

و آن مدیری که به خاطر نشان دادن سناریوی نمایش « زر، زور و تزویر » که در دوران راهنمایی و در ماه های نخست انقلاب به کارگردانی ام در بسیاری از مدارس رشت و حومه نمایش داده شد و او که خواندش گفت نمایشنامه ات چون کارگری است یس مارکسیستی است. هر چند شعار قرآنی قاطی اش کرده باشی! همان سال های اعتراف گیری و توبه خواهی بچه مدرسه ای ها از گروه های مخالف بود! از دخالت در کار سیاسی در مدرسه بریدم.دیگر هم به نماز اجباری نرفتم و همان شد که نمره ی انظباطم دیگر ۲۰ نشد! ...

... تا دوران دانشگاه و سردرد سیاسی دوباره و ...

۹ نظر:

ناشناس گفت...

21mehr.comشهلا
سام نازنین اینجور که از شواهد پیداست شما باید یه جورایی هم سن بنده باشی!!!؟
بابا آی کیو نام تمام معلم ها یادته
بیخود نیست من همیشه میگم بچه های شمال از ضریب هوشی خوبی برخوردارند
ولی آغاز مدارس و سال اول مدرسه همیشه یادمه"هر چند کم رنگ" ولی هنوز یه چیزهایی یادمه

آشیل گفت...

در بلاگ نیوز لینک داده شد .
به سبزی

مجيد زهری گفت...

باورت می‌شود ای سام عزیز، که من در تمام دوران تحصیل، از دبستان تا پایان دبیرستان، آموزگار خانم نداشته‌ام!

راستی: با آن تعریفی که کنار وبلاگ از آن رفیقت کرده‌ای، به نظرم اصلاً رویش نشود این‌جا کامنت بگذارد:)

سام الدين ضيائی گفت...

مجيد عزيز، اين هم از کم شانسی ات بوده! راستی قزوين که درس نخوانده ای؟! ... وا اما اگر آن دوست با همه ی کم رویی، به باهوشی تو باشد کامنت را تا حالا یک جوری گذاشته است!ارادتمند رفيق

سام الدين ضيائی گفت...

آشيل عزيز سياسگزارم.کدام حافظه دوست من؟يير شديم رفت!کلی اسم هم بود که يادم نماند!به ويژه نام آنهايی که دل خوشی ازشان نداشته باشم يادم نمی ماند!حتی در زمان حال!مثل مدير دبيرستانمان که همين الان نامش يادم آمد!اما نگويم بهتر است!و نام بعضی ها!

سام الدين ضيائی گفت...

شهلا جان من متولد اسفند۱۳۴۵ هستم! فوريه ۱۹۶۷!حالا ييدا کن يرتقال فروش را! اما حتما از من جوان تری عزيز دل برادر!... سياسگزار مهرت

حمید / میداف گفت...

سام عزیز
من خانم معلم نداشتم ولی آخوند معلم داشتم. که یکی‌شان بعد از انقلاب وکیل مجلس اسلامی شد. او دکتر در الهیات بود ومنطق نظری و زبان عربی به‌ما درس می‌داد. لباس آخوندی می‌پوشید. آدم باسوادی بود ولی بشدت آخوند و عصبی مزاج.
آدرس لینک را تغییر دادم با پوزش از تأخیر

Sameddin Ziaee گفت...

سلام بر ناخدای بزرگوار و سياسی بیکران مر او را...

ناشناس گفت...

سلام-چه اتفاق جالبي!اين خانم مدبرنيا كه مي گيد ميشن عمه ي بنده!
انقدر برام جالب بود فقط مي خواستم يه چيزي بنويسم!