۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

اولین گروه هایی که تجربه کردم!(ضمیمه ی یادداشت هشتم حلقه - بخش نخست)

اولین گروهی که تجربه کردم کوچک نبود! اما خودم کوچک بودم! زنده یاد پدرم پیش از انقلاب عضو حزب ایران بود و پس از انقلاب هم به جبهه ملی ایران پیوسته بود.با او در جلسه های جبهه ی ملی ایران در رشت شرکت می کردم. روزهای نخست انقلاب بود و من یازده ساله و پر از شور!شور و حالم اما یازده ساله نبود!بیست و دو ساله می زد!دو برابر قدم!جلسه پشت جلسه،سخنرانی پشت سخنرانی! صمیمیت و خلوص را در چهره و رفتار آدم ها می دیدی حتی اگر یازده ساله باشی! و همین طور سنگ اندازی بعضی آدم ها را!یادم هست  یکی  از آنها! از پدرم که پرسیدم این مرد چه می گوید. می گفت همه اش از کینه ای است که از دکتر مصدق دارند این آدم ها! می گفت توده ای است این آقای دکتر "ش" و او اصلا نمی فهمد توی جبهه ی ملی ایران چه می کند!
همان ماه های نخست تو گویی همه ی انقلابی ها و ضد انقلاب ها دست به دست هم داده بودند دولت موقت را بد نام کنند. از همان انتخابات خبرگان اساسی هم شروع کردند. روی میز زنده یاد  دکتر حبیب داوران استاندار گیلان شاشیدند!مهندس حسن فرد را نمی دانم کجاست!فرماندار بود و چه مرد محترمی! چه آزارهایی که ندید از هر دو سو!بدتر از آن چه ساواک با او کرده بود.! موسوی دبیر کل جبهه در گیلان را هرگز ندیدیم! به خاطر همین سنگ اندازی ها پدر هم دیگر به جلسات جبهه در خیابان سعدی نرفت!

انجمن اسلامی محل را یکی دو ماه بیشتر تاب نیاوردم! آدم هایش خلوص نخستین ماه های انقلاب را نداشتند!همان ها که همه ی محله را آب و جارو می کردند!همان ها که در جشن شادی انقلاب با هم می خواندیم و می رقصیدیم!هنوز یادم است ترانه ی "لاله لر" را با متن گیلکی اش می خواندیم و می رقصیدیم!"شهلالا...شهلالا...شهلالا...شهلالاشهلالا!..." شهلا اسم دخترک زیباروی همسایه بود!دختر و پسر! پیر و جوان هم همراهی مان می کردند!نه کمیته ای بود و نه گشت ارشادی!بودند!اما از جنس خود ما!
دبیر انجمن اسلامی مدرسه بودم!دوم راهنمایی به خوبی و خوشی گذشت! همه همدیگر را دوست داشتیم!همکلاسی هایمان هم!بودند تک و توک بچه هایی که به خاظر افکار والدین به انقلاب روی خوشی نشان نمی دادند و مثلا وقتی "روزها کوشم و شب نخوابم، پاس می دارم از انقلابم " می خواندیم مسخره مان می کردند و می گفتند"پاس می دارم از رختخوابم!" اما هنوز نفرتی در میان نبود! با همان بچه ها به اردوی ماسوله و لاهیجان می رفتیم و کاری می کردیم که دبیر تعلیمات دینی مان با ما بشکن بزند و ترانه ی "کونوس کله" ی زنده یاد فریدون پوررضا را با ما زمزمه کند!تا یادم نرفته این را هم بگویم بعضی از آن نفرات که مسخره مان می کردند سال ها بعد که ما نامحرم شده بودیم ریشی گذاشته بودند و نمازی می خواندند و خلاصه این که از انقلاب پاسداری می کردند به سختی!
سوم راهنمایی و مربی امور پرورشی و بهشتی و  بنی صدر و اشغال دانشگاه گیلان به سرکردگی دادستان کریمی و همکاری هادی غفاری و ... آتش زدن دکه های کتابفروشی و ... آزار زنده یاد لاهوتی از سوی حزب اللهی ها و مجاهدین خلق از دو سو و ... مرا هر چه بیشتر از بازیی که آغاز شده بود تا نسلی را بسوزد دور می کرد.همه ی این دود ها هم از کنده ی گروه هایی بلند می شد گویا! تنها گروهی که برایم مانده بود جلسات نیمه خصوصی بود که در منزل آقای "ن" برگزار می شد و معلم دوست داشتنی یی به نام آقای "م" که بعد ها که خبری از او نبود گفتند "حجتیه ای" بوده برایمان حرف می زد و کتابخوانی بود و پرسش و پاسخ و دیدار با اساتیدی مثل دکتر صبور اردوبادی و ...!گفتم صبور اردوبادی!زنده است؟امیدوارم!پیرمرد نیکی بود به نظر کودکانه ام! آن گروه هم لابد به دلیل حجتیه ای بودن بزرگان محفلی که برای ما نوجوانان تشکیل داده بودند دوره اش تمام شد بعد از هفت هشت ماهی!

دبیرستانی شدم!نوجوانانی را که حتی نمی دانستند فرق هوادار و عضو چیست و من امثال آنها را در دوران راهنمایی در انجمن اسلامی جمع کرده بودم و با هم در مدارس گیلان تئاتر برگزار می کردیم و سرود می خواندیم، بازداشت و زندانی کرده بودند! اولین روز دبیرستان رئیس انجمن اسلامی آمد و اسم چند نفری را خواند و گفت که از کارهای خود در مدارس راهنمایی که بوده اند توبه کرده اند و متعهد می شوند که از همکاری با گروهک ها دست بردارند! با این "ه" که همه کاره ی انجمن بود و صورتی حزب اللهی هم داشت حرف زدم و گفتم که می توانم با انجمن همکاری کنم و به جای تعهد گرفتن و ترساندنشان، با آنها تئاتر بازی می کنیم!
 متن نمایش را که مدیر دبیرستان که نام و نشناش یادم نیست مهدوی نامی شاید دید گفت چپ می زند و نمی تواند به من اجازه دهد که آن را نمایش بدهم!این همان نمایشی بود که ماه های نخست انقلاب  کارگردانی اش با من بود هیچ اشکالی نداشت و در شهر های مختلف گیلان به روی صحنه ی مدارس رفته بود! می گفت تفکر کمونیستی است و با چند شعار قرآنی اسلامی نمی شود!خلاصه این که انحرافی است و خطرناک! داستان کارگرانی بود که با شعار "لیس للانسان الی ما سعی" به نابرابری ها در کارخانه اعتراض می کنند.نامش را هم گذاشته بودیم:"زر،زور،تزویر!"مردک از من از سابقه ی پدرم پرسیده بود!وقتی گفتم مصدقی بود و بعد هم مقلد خمینی  به نیشخندی به من فهماند که باور نمی کند و چنین پسری را باید یک پدر توده ای باشد یا منافق!چه چیزی تغییر کرده بود؟! نفهمیدم!اما فهمیدم که  دیگر گروهی به نام انجمن جای من نیست!به نماز اجباری شان در نمازخانه هم دیگر نرفتم. برای همین نمره ی انضباط هر چهار سالم نوزده شد! ماه های اول انقلاب هر روز و نه به اجبار از مدرسه در صف های طولانی تا مسجد آفخرا می رفتیم تا نماز به جماعت بخوانیم!
چند سالی در سکوت گذشت!شش سال یا بیشتر! کنکور پزشکی قبول نشدم و خودم را به سربازی تنبیه کردم!بیست و هشت ماه! بیست و دو ماه جنگ و موشک و بمباران!
طولانی شد! از جنگ و پس از آن در می گذرم! بانک کشاورزی و کنکور علوم انسانی و مدیریت دولتی علامه و تهران! حضور در تهران و دوستی با چند نفری مرا دوباره به سیاست نزدیک می کرد. بقیه اش بماند برای بعد تا همین را هم که بی پاکنویسی نوشتم پاک نکردم! اگر عمری باقی ماند!

هیچ نظری موجود نیست: