۱۹ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

چرا می ماندم؟!


یک - من فرزند انقلاب بودم، به این معنا که با «انقلاب اسلامی» به بلوغ جسمی و عقلی رسیدم و از این جهت مصداق «نسل سوخته  ی انقلاب»ام! نسلی که به همه ی نسل انقلابی پیشین خود طلبکار است.طلبکار یک عمر بی عشق و بی شادی!بی آزادی!نسل سوخته‌ای که از همه آزادی‌ها و فرصت‌های اجتماعی که یک جوان نیازمند آن است تا به رشد و بلوغ فهمی و عقلی برسد، محروم ماند.نسلی که حتی بلوغ جنسی اش را هم نتوانست به طور طبیعی تجربه کند.نسلی که میان گوگوش و شجریان وعبدالباسط مانده بود.باید در مسجد و مدرسه  عبدالباسط  گوش می کرد و در خانه و دور از دیگران شجریان می شنید و تازه کمی هم احساس گناه می کرد - مثل احساس گناه استمنا - و در دل همچنان گوگوش زمزمه می کرد. نخستین سال‌های بلوغ جنسی ام با فعالیت‌های متعدد انقلابی، ملی و مذهبی گذشت. یازده ساله بودم که به جای آن کار دیگر مشت گره می کردم و با پدر به تظاهرات می رفتیم و مرگ بر شاه می گفتیم.کشمش و نخود اهدایی شاه را بر سر معاون مدرسه می ریختیم و از رفتن به کلاس درس خودداری می کردیم.ماه های پس از پیروزی انقلاب شده بودم چوب دو سر نجس!انقلابی ضد انقلاب!درک منسجم و درستی از آن چه می گذشت نداشتم اما نجابت و مظلومیت بازرگان را لمس می کردم وقتی همه از چماقدار حزب اللهی تا داس و چکشی ها بر سر میز استاندارش ادرار می کردند!به یاد دارم چه بر سر شادروان دکتر حبیب داوران آوردند  بی انصاف ها. با حضور بنی صدر اولین ضربه های چماق چماقداران را بر تن خود تجربه کردم . بنی صدر اما نماند تا مثل بازرگان خوره ی روح و جانشان شود. رفت.
شور دین و سیاست، ‌مرا از عمق شعور علمی بازداشت، در آزمون پزشکی یذیرفته نشدم و در اوج جنگ، پیش از موعد مقرر به سربازی وظیفه در جبهه نبرد تحمیلی حاضر شدم. پس از ۲۳ ماه حضور در مناطق جنگی و دست و پنجه زدن با نکشتن و کشته نشدن، هم زمان شنیدم که به یک جرعه زهر مجازی، دریا دریا خون حقیقی شسته شد! نوشنده به دیار باقی شتافت و با داستانی ساختگی و یک شبه، با دو حکم نامتعارف و غیر قانونی بشارت بر آیت‌اللهی و رهبری کسی دادند که در کسوت ییشینش بس فهیم تر به نظر رسید!

دو - دوران سخت خفقان ریاست جمهوری سازندگی غیر سیاسی و حضور در دانشگاه و خواندن علوم مدیریت آن هم از نوع دولتی، دوره ی گذار کامل از مشکوک ماندن میان گوگوش و شجریان و عبدالباسط و بنیادگرایی دینی به کثرت‌گرایی شد و گناهان کبیره بود که باریدن می گرفت! بریدن از توصیه های شریعتی و آشنایی با افکار نو شده ی دکتر عبد الکریم سروش و دیدگاه های پلورالسیتیک وعقل گرایانه کارل ریموند پوپر و دیگران از روسو تا فوکو در آن دوران، مرا هر چه بیشتر از افکار انحصاری دور می کرد و همچنین خصلت و فکرت جناب محمد مجتهد شبستری یاری رسان شده بود.
سه - با آغاز جنبش اصلاح‌طلبی و انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری، به جمع اصلاح‌ طلبان پیوستم و همکاری بی‌مزد و مداومم با روزنامه‌های اصلاح‌طلب آغاز شد. خواب و آرام نداشتم. وقت اداری در بانک کشاورزی. عصر، دفتر روزنامه و کتابخانه و شب خواندن بود و نوشتن! یادداشت‌هایم با «صبح امروز» و «خرداد» به‌ویژه با پاسخ‌های متعدد به مدعیات متحجرانه آن شیخ یزدی به نام مصباح آغاز و با همکاری فشرده‌تر در «بهار» که از درد پنهان پر بود و «دوران امروز» که صبح را می‌مانست و «بنیان» که مرصوص بود و «سازندگی» که در نطفه خفه شد و «آیینه» که ییش از آن که خود را در خود ببیند ناکام ماند ادامه یافت. روزهای تلخ و ناگواری بود و مرگ هر کدامشان، تلف شدن مشت مشت سلول‌های قلبم که پاره پاره می‌شد. جوانی نادیده‌ام رفت! در نبودشان به هر روزنامه ای سرک کشیدم و همچنان نوشتم تا شاید جوانی یی را که از نسل پیشین طلب داشتم باز یابم. از «جامعه مدنی» که تنها وعده‌اش ماند تا «صدای عدالت» که صدایش را هم نشنیدیم! اما اثر نداشت! سوزن بود که بر سنگ می‌زدیم و نقش نمی‌انداخت!
و مزد «آزادی خواهی» و «راست نویسی»ام آن بود که از باقیمانده حداقل حقوق اجتماعی در ایران نیز محروم شوم و آواره غربت! داستان من داستان همه کسانی بود که در دوران موقت اصلاح‌طلبی در ایران، «فرصت آزادی بیان» یافتند و بعد از بیان منظر در معرض تهدید، محاکمه، زندان، آدم ربایی، آدم کشی، شکنجه و اعدام بوده‌اند و هستند. ادعا نامه ی نماینده ی مدعی العموم را که دیدم، بریدم! هر چند به روی کسی نیاوردم، اما می ترسیدم. گنجی نبودم که زیر فشار شکنجه دوام بیاورم و حسرت آخ بر دل بگذارم و مانیفست منتشر کنم! یک ساعته اعتراف می کردم به کار نکرده! ابراهیم نبوی هم نبودم که هی توبه کنم وآب از آب تکان نخورد! جز حمایت از نشر یادداشت های تند و تیزم هم، حمایت کسی یشت سرم نبود تا مثل آن جماعت اصلاح طلب هی بنویسم و ــ لابد ــ به احترام نسبت خانوادگی یی چیزی به دادگاه فراخوانده شوم حد اکثر جریمه ای،حکم زندانی، چیزی! بعد هم بیایم  این سر جو بایستم و فحشی بدهم،اما دست به یقه نشوم و از آن سر جو فحشی بستانم!  پس فرار را بر قرار ترجیح دادم!

چهار - بعضی از دوستان که به مسئولیت خودمان در روزنامه ها یشان می نوشتیم  ما را مسافرانی جدید و تازه به دوران رسیده خواندند که پیش از خروج از کشور ردای رهبری ملت و هدایت جنبش ها و خرده جنبش های سیاسی و اجتماعی  را سفارش داده، بر قامت خویش اندازه کرده، بریده، دوخته، و به محض خروج از هواپیما، در فرودگاه مقصد، بر تن کرده ایم و از گوشت قربانی مبارزات اصلاح طلبانه ی ملت سهم خواسته ایم!همان دوستان که چند سالی بود حکم دادگاه گرفته و هنوز به زندان نی انداخته بودندشان متهممان کردند که چون دیگر انگیزه و جسارتی برای مبارزه در داخل نمانده، و پیشینه مان نیز نشان می دهد که توان لازم برای تحمل فشارهای روحی و جسمی و تهدیدهای زمان بازداشت را نداشته ایم، اکنون که از بند رسته  و در گوشه ی امن نشسته ایم، از کنار گود دائم فریاد برمی آوریم که "لنگش کن"! از آسمان مبارزات چریکی ییش از انقلاب به ریسمان حال بافتند و نتیجه گرفتند که مبارزان ییشین برای ییشبرد منافع خلق فرار می کردند و فراریان کنونی برای رسیدن به منافع خود.

پنج - حال که آن چه بر من گذشت را مرور می کنم، قید خانواده و زندگی در داخل را بزنی و جلای وطن برگزینی و بی هیچ پشتوانه ای سر از بانکوک در بیاوری.تحقیر شوی و گرسنگی بچشی. همه ی دار و ندارت را در نخستین روزهای سفراز دست بدهی و ده ها روز به یک و دو وعده غذای ساده اکتفا کنی.سخت ترین شرایط را که گفتن ندارد تاب بیاوری. بجنگی و دندان روی جگر بگذاری تا پس از سال ها،به یک زندگی ساده ی کم تر از زندگی ات در ایران برسی، کم از تحمل سخت ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها و پذیرش احکام سنگین زندان نبود.اما بدان می ارزید که نماندی تا زیرفشارهای جسمی و روحی کم می آوردی و دوستان یا قرارها و برنامه های گروه شان را لو می دادی، و یا تواب می شدی و گاه همکار وزارت اطلاعات و حتما مضحکه  ی صدا و سیما. و یک عمر شرمنده ی خود و وابستگان ، دوستان و ملت!

شش - یای فشردن بر ماندن در ایران قابل ستایش است و حرفی در خور. اما یافشاری بر ماندن در موضع حمایت از نظام حرف دیگری است . یا باید بازرگان ماند و در کشور ماند و مدعی بود یا مثل بنی صدر رفت!دوستان مطبوعاتي گرانقدري که زماني به حق افتخار مطبوعات محسوب شدند و به همکاري شان مفتخر بودم، بهتر مي دانند هر کدام از به عنوان مثال همان جوانان کيو کيو بنگ بنگي که به زعم آنان استفراغ‌شان را باز مى‌خورند و به تعبيرى نزديکتر به واقع استفراغ خورده را باز برگردانده اند، با همين قد و اندازه حقير که کلام دوستان چنينشان مي نمود، بيشتر از همه مدعيان رهبری اصلاحات، طلبکار اين نظام و انقلاب و ملت اند که اکنون آن را باز بر مي گردانند و متحمل پرداخت هزينه اصلاحاتى شده‌اند که رهبرى مجازى اش با ديگران بود! از شکنجه و زندان و اعتراف تا آوارگى در غربت! و تا همکاری با صدای امریکا! متهم آنانی هستند که دست از حمایت برداشتند و به نفع امام و نظامشان عقب نشستند!هم آنان که برای خاطر نظام،حتی حاضر نشدند از همراهان در حصر شجاع جنبش سبز ملت با یک رای ندادن حمایت کنند!

از حلقه ی گفت و گو، یادداشت هفتم،"چرا ماندم،چرا رفتم؟!" :

مهدی جامی،   سیبستان
آرش آبادپور، کمانگیر
محمد معینی، راز سر به مهر
آرش بهمنی، مرثیه های خاک
مسعود برجیان، پیام ایرانیان
آرمان پریان، مجمع دیوانگان
شهاب الدین شیخی، نه از جنس خودم نه از جنس شما
پارسا صائبی، پارسا نوشت
مریم اقدمی، مریم اینا
داریوش محمدپور، ملکوت


هیچ نظری موجود نیست: