۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سروش، اخلاق و ما!

_این روزها کیست که بر رفتار سیاسی استاد معرفت شناسی نقد نداشته باشد.اما شرط انصاف نیست اگر یک بار دیگر سخنان آقای محمود دولت آبادی را نخوانیم. نامه ی دکتر سروش را نبینیم و بعد دور از حب به یکی و بغض بر دیگری قضاوت نکنیم!

_به نظر می رسد در تمام نامه ی سروش که بگردید، تنها کلمات مضحک، سخافت و شناعت است که داد و فریاد وا اخلاقای دوستان را درآورده است! برخی به خاطر یادآوری افکار چب دولت آبادی توسط سروش و برخی نیز به خاطر طرفداری اش از کروبی و دهن کجی اش به موسوی آن کلمات را بهانه قرار داده اند و بر مظلومیت آن سوی دعوا یعنی آقای دولت آبادی دل سوزانده اند.حال آن که این سه واژه را سروش از آن جهت به کار گرفته که خود دولت ابادی در توصیف عملکرد سروش و ستاد انقلاب فرهنگی _ که همیشه با انقلاب فرهنگی اش اشتباه می گیرند _ بر زبان اورده است. به همین دلیل نیز هست که سروش این واژه ها را در میان گیومه ها قرار داده است. اما وقتی از کسی عصبانی باشی که گیومه نمی بینی و نمی خواهی ببینی!

_دولت آبادی گفته است: :«از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه‌ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود.»

_و سروش نوشته است: خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از .۳ سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.

_یک سوزن به خودمان بزنیم و ببینیم اگر کسی ما را متهم به سخافت و شناعت می کرد و بعد هم با عقبه ای مارکسیستی ، مجیز میر حسین موسوی می گفت و ما را می کوفت چه می کردیم.یادمان باشد که میر حسین همکار ستاد انقلاب فرهنگی مان بوده است. ما سال ها قبل استعفا داده ایم و ستاد منحل شده و حضرت ایشان عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی است هنوز!ای آقا! سروش هم حق دارد عصبانی شود و آن گفتار را دروغ و دغل خواند و گوینده را خفته بنامد و از تکبر و عقده و حیا بنالد!به ویژه با سکوت موسوی و خوش خوشانش در باره ی گفته های دولت آبادی و انعکاسش در سایت های طرفدار!

_سروش تا وقتی با خاتمی بود به زعم آقایان فرشته بود و حالا " آدم ،آدم است و فرشته،ُفرشته.آدم فرشته نمی شود.چون اسیر خور و خواب و خشم و شهوت است. فرزندان آدم همانگونه که اهل فضیلت می توانند باشند همزمان اهل رذیلت هم می توانند باشند بنا بر این نباید هیچ انسانی را به مقام فرشتگی رساند. " این ها را کسی گفته که خود را با تیتری که در این باره زده هنوز خود را مودب می داند و سروش را بی ادب! تیتر ار ببینید!:
از سروش غیب دان تا سروش چاله میدان!

_بعضی گویا سخنان دولت آبادی را نشنیده اند و چنان آشفته اند. اما دوست بسیار عزیز دیگری گویا نامه ی سروش را هم به درستی و کامل نخوانده است! این دوست حتی اگر ییش از این یاسخ های چند باره ی سروش را نخوانده باشد همین نامه را که بخواند متوجه خواهد شد که این یکی را بیچاره سروش راست گفته است.ستاد انقلاب فرهنگی ربطی به انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها نداشته است! اگر بنی صدر را متهم کنند به نقش داشتن در بستن دانشگاه ها بیشتر به تاریخ و آنچه به وقوع ییوست نزدیک است ! دوستان روزنامه های ان روز ها را مرور کنند اگر از من جوان ترند و یادشان نیست! من که در ان سال یازده ساله بودم به درستی به خاطرم هست!
گرگ‌زاده


_راستی اگر سروش اخلاق نمی داند خود را چه بنامیم که در اعتراض به بد اخلاقی اش هر چه خواستیم بار او کردیم! یعنی به اندازه ی وزن کتاب هایش ارزش احترام ندارد؟!

_ درستی و درشتی(باز هم درباره انقلاب فرهنگی)عبدالکریم سروش را هم دوستانی که تفاوت انقلاب فرهنگی و ستاد انقلاب فرهنگی و زمان وقوع و تشکیل هرکدام را نمی دانند بخوانند بد نیست. سروش با تکیه بر اخلاق، از گذشته و خطا و انحراف ها نیز گفته است.

۱ نظر:

اردشیر گفت...

شنیدستی که در دیاری صاحبانش هر صباحی پالانی از برای سواری بر می گرفتندی و به دنبال سواری از حماران و ستوران نغمه ها ساز کردندی. مرایشان را پالانهایی سرخ و سیاه و سلطنتی و انتلکتوئلی و پوپری و دورنگ و ... عرضه گردانیدندی. صاحبان اکتفا به این نکردندی و زیرپالنهایی را طلب نمودندی که این مهم به عهده پالانها گذاشتندی. از قضا پالانها در یونیورسیته ها زیر پالانهایی درخور پیدا کردندی لکن اکثر ساکنین یونیورسیته شیرکانی بودند با خورشیدی بر پشت که نه سواری پالان را بر می تابیدندی و نه سواری صاحبان را. هرآینه که پالانچه ها و پالانهاو صاحبان میخواستندی که بر پشت شیرکان جلوس نمایند ماتحتشان بسوختندی و بگریختندی. اوضاع آنچنان برآن جماعت تنگ آمدندی که شناعت به روی هم پاشیدندی و این شناعت را پالانچه های سرخ و دو رنگ در یونیورسیته تبریز به اوج رسانیدندی. فی الحال پالانچه ها را درقفای قونسولگری اتازونی جمع کردندی و نقشه راه بر آنها بخواندندی و آنها را به میدان فرستادندی تا یونیورسیته ها را موقوف گردانیده آن را انقلاب فرهنگی نامیده و پالانچه های سرخ و دورنگ را اخراج گردانیده به این پندار که شیرکان را رام نمودی.

دو سال و اندی بر این نمط گذشتی، هرآینه شیرکان طلب بیشه می کردندی جواب همان شناعت چینی بود و همان ایام پالانچه های صاحبان، منزلت پیدا نموده به مناصب مختلف حتی فرمانداری و استانداری جلوس نمودندی که اگر بیم جان نبود نامشان ذکر می کردمی. لکن عاقبت احدی از صاحبان ملک از روی سادگی طلب بازگشایی یونیورسیته هانمودی و صاحبان و پالانها که آنروز مر اورا امید امت می دانستندی به او لبیک گفتندی.اما برای بازگشودن از همه شیرکان تعهد و کروکی مفصل گرفتندی و پالانچه های سرخ و دو رنگ را تسویه نمودندی .

شیرکان هر روز بزرگتر می شدندی و خورشید بر پشتشان تافته تر و شمشیر دستشان آخته تر. هرآینه که پالانی هوس پاچه سفتن میکرد تا برای صاحبش از شیران سواری همی گرفتی ماتحت آنچنان بسوختی که به بحر عظمای اطلس و بحر مدیترانه پناه بردی از سوزش آن و عاقبت در مریلند ینگه دنیا و بلژیک و فنارسه و ...پناه بردی یا چونان پالان سرخ با فروپاشی صاحبان بلشویکش ناگزیر در حوض خانه دمای ماتحت به نقصان رسانیدی و همانجا پیر گشتی.
برو سروش سواری خموش گردان که بیدارند در این بیشه همه شیران و گردان
پالان را بنه خرقه را عشق وطن کن که ایران است جاودانه در این گردون گردان

شیرکان حال شیر شدندی و بیشه شیران را چنان ساختندی که احدی از صاحبان و پالانها و پالانچه ها و صاحبان بیشه های جهان نتوانستندی به شیران و شیرکان آن دیار نظر سواری داشتندی .