۲۷ مهر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

آفتی به نام حقير انگاری

آخوندهايی که خود را عالم دين و ولی امر می خوانند،در هميشه ی تاريخ مغرورانه همه را دراحتجاب ديده و تنها خود را شايسته ی حقيقت يابی دانسته اند. «ناس» را عوام الناس،بل کاالانعام شمرده و خود را قوم برگزيده ی خداوند دانسته اند. به نام آزاد کردن بنده ی حقيری به نام «انسان»،او را در زنجيرهای اسارت «خودبزرگ بيني» خويش قرار داده اند و با دعوی رهاندن اجباری وی از چنگ وسوسه های شيطانی،کارگزاران شايسته ی حکومت شيطان شده اند.
در مقابل اما،روشنفکران دينی و غير دينی مان نيز گرفتار همين «خودبزرگ بيني» و حقير انگاشتن مردم بوده اند.آنان مردم را «عوام» و اينان «توده» خوانده اند.آنان قهرمانانی از حسين تا خمينی يافته و يرداخته اند و اينان هنوز در يی ساختن آخرين قهرمان در کش و قوسند!
بر آخوند ها، با توجه به نگاه طبقاتی شان به جامعه که بسياری از آنان واهمه ای نيز از فاش گفتنش ندارند،در مخالفت با دموکراسی و حاکميت مردم بر مردم، خرده ای نيست.اما روشنفکران ما که مدعی خرد جمعی اند،می توانند خود را تافته ی جدابافته و از خواص دانسته و در جلسات خصوصی شان، مردم را در حد عدم توانايی تصميم گيری در سرنوشت خود حقير شمارند؟
به راستی چه تفاوتی است ميان امام جمعه بی سوادی که «ملت» را به جمعيت قليل نماز جمعه تقليل می دهد و آن روشنفکر معاصر که دموکراسی به مثابه خرد جمعی را به مواضع چند محفل تنزيل؟

هیچ نظری موجود نیست: