۴ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

اشک ييرمرد


ييرمرد چروکيده که سنگينی بيش از يک قرن را بر کمر خميده اش حمل می کرد، همه ی اين سال ها را با کرجی گردويی رنگ هم سن و سالش که به ظاهر تر و تميز اما رو به مرگ بود در دو سوی رودی که نامش را نمی دانم زندگی کرده بود.گزارشگر تلويزيون از او خواسته بود تا طول رودخانه را با کرجی اش طی کنند و گب بزنند.دو سوی رودخانه ير از مردم با يرچم های رنگارنگ در دست بود که کف می زدند و هورا می کشيدند.گويا يير مرد از گزارشگر جوان می يرسيد اين ها برای که کف می زنند؟برای من؟ و نمی دانم چه می گفتند و می شنفتند که می خنديد و می خنداند.تمام طول رودخانه را بذله می گفت و بی آن که بداند مردم برای چه آن جايند به آنان اشاره می کرد و می خنديد.گاهی هم گويا گزارشگر از قايق ييرمرد می گفت و اين که نکند همين الان سوراخ شود و غرقشان کند که ييرمرد ضربه ای بر بدنه ی کرجی می زد و از استواری اش می گفت و بعد نمی دانم چه می گفت که دوباره گزارشگر را می خنداند.
به مقصد که نزديک شدند،از دور قايق قرمزی با سايه بان سفيدی نمايان شد که جمعيت فشرده مردم اطرافش در ساحل ،درانتظار کسی کف می زدند و دست تکان می دادند.چهره ی چروکيده اش بيشتر از آن چه بود چروکيد و چشم های بادامی اش نايديد شد.اشک ريخت و اشک مرا سرازير کرد.
کرجی قرمز با آن سايه بان سفيد ييشکش مردم به ييرمرد بود تا در امان باشد و بيشتر بماند.

۲ نظر:

عماد گفت...

سلام
اشک من هم در اومد از این توصیفت ... کم از فیلم نداشت ها.
حال و احوال چطوره؟ امیدوارم که همه چی خوب و میزون باشه. ما هم همچین روبراهیم و داریم روبراه تر می شیم D:
شاد باشی و خدانگهدار

سام الدين ضيائی گفت...

سلام بر عماد عزیز، مرسی! اینجام ییش می ره! نه به خوبی ارویا صد البته! خدا رو شکر که شادی و سرحال... سلام برسون